درد من درد مردم زمانه است

کشور سراسر سرسری

سراسر سرسری!

حادثه انفجار در معدن ذغال سنگ و ازمیان رفتن تعدادی از همنوعان ما باعث داغدار شدن خانواده های انان و جریحه دار شدن روح انسانهای نوعدوست گردید. این حادثه اسف بار را به بازماندگان تسلیت عرض میکنیم

حوادثی از این دست، در سراسر دنیا احتمال وقوع دارد، و هر از گاهی نیز خبرهایی منتشر می شود. اما چرا این حوادث در کشور ما این همه خسارت در پی دارد؟

در هر کشوری دو قطار به هم میخورند و تعداد محدودی کشته و تعداد بیشتری زخمی . در ایران دو قطار بهم می خورند تعداد زیادی کشته و لاجرم تعداد زیادتری مجروح و آسیب دیده

در هر جای جهان آتش سوزی، چند نقر سوختگی و در ایران چندین نفر کشته و خسارتهای بیشمار

در هر جای جهان سیل و زلزله و تعدادی آسیب دیده و تعداد محدودی کشته و زخمی و خسارت مادی ناچیز و در ایران تعداد قابل توجهی کشته و زخمی  و خسارات بی اندازه

در همه جای جهان مصرف انرژی( آب و برق و سوخت فسیلی و ) تا نوشابه و چربی و قند و .. رو به کاهش و در ایران در صدر جهان و بی مهار رو به افزایش

آمار بیماریهای غیرواگیر دیابت و بیماریهای قلبی و عروقی در جهان تحت کنترل و در ایران روز به روز در حال افزایش

امارها رشد بی وقفه اعتیاد، طلاق، سرقت و زور گیری، خشونت و قتل و جنایت، فساد اداری و

و نمونه های بسیار دیگر که امکان مقایسه وجود دارد، لیکن جای آن اینجا نیست.

چــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرا ؟

دلایل زیادی برای آن می‌توان بر شمرد. پر بیراه نیست اگر ریشه همه این موارد را "انجام سرسری کارها"توسط ما ایرانیان بدانیم  که گاهی نمود آن در سطح کلان دیده می شود و گاهی در سطح خرد

پدر و مادر برای تفنن و تفتن صاحب فرزند یا فرزندانی می شوند، او را سرسری بزرگ میکنن ، به مدرسه می فرستند تا هم معلم سرگرم شود و او را سرسری در انبار مدرسه نگهداری کنند.

پدر و مادر و معلم و مدرسه به اتفاق او راسرسری از مدرسه بدرقه میکنند تا او را روانه سربازی کنند که آنجا هم موجبات تفنن و تفتن عده ای دیگر را فراهم کرده و پدر و مادر و معلم و سرهنگ هم چون خود سرسری بزرگ شده اند ، سرباز هم سرسری آموزش می بیند و در  پست نگهبانی هم همه چیز را سرسری می‌گیرد و میخوابد یا اسحله را اسباب تفنن می داند و وقتی بیدار می شود که خلع سلاح شده و در اسارت کسی است که کارش سرسری نیست و یا رگبار گلوله او را به خواب دایمی میفرستند و البته اسباب تفنن کارکنان بعضی از سازمانها شده و آنها هم سرسری  سرگرمی جدیدی هم برای بازماندگان می افریند

... و یا هم بعد از مدرسه او را به دانشگاهی می فرستند که استاد منتظر است تا او را سرسری از در دانشگاه با مدرکی که سرسری صادر شده روانه بازار کار کند.

باز هم از سر بیکاری و برای تفنن از جلو معدن ذغال سنگی رد می شود و سرسری سرکی به داخل انداخته و یکی دیگر هم سرسری او را به عنوان کارشناس یا کارگر معدن هل میدهد و به کار می‌گمارد. در لحظه ای که میخواهد موتور ماشین مخصوص حمل ذغال سنگ را روشن کند چون تا الان که سرسری به اینجا رسیده، نمی‌داند که در محلی که گاز متان جمع شده نباید سرسری جرقه ای اتفاق بیفتد؛ ناگهان انفجار و مرگ و داغدار شدن جهانی که او را سرسری به درون حفره مرگ فرستاده اند. لابد در آن جهان نیز اسباب تفنن و تفتن فرشتگان فراهم می شود تا آنها نیز سرسری ...

و من اندوهگینم از این کشور سراسر سرسری

+ سید مستجاد حسینی ; ٩:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٦/٢/۱٤
    پيام هاي ديگران ()   

طلای شهامت را با پشیز سواد مبادله نکنیم

... وارد سالن شدم، شاگردان دانش‌سرا و دبستان انتظارم را می کشیدند. با هم مهربان بودیم. چند صد نفر بودند. صف‌های جلو در گوشه غربی مخصوص دختران بود. کودکان دبستان در گوشه شرقی جای گرفته بودند. با ورود من همه برخاستند و کوچولو ها با هلهله ای شورانگیز  شادمانم کردند. 

پس از تشکر ... درس امروز ما درباره شهامت و شجاعت است."مردمی که معادن طلا، الماس و نفت دارند خوشبخت اند ولی مردمی که شجاعت دارند خوشبخت ترند." هیچ یک از صفات زشت و حقیر آدمیزاد باندازه ترس شرم آور نیست. ... ما عشایر به دلایل گوناگون همه چیزمان را ازدست داده ایم ولی هنوز میراث گرانبهایمان"شجاعت" را نگاه داشته ایم. پیاده‌ی ما بادست تهی به میدان نبرد میرود و با اسب و تفنگ باز می‌گردد. آموزگار ما با تصدیق ابتدایی به جنگ جهل می رود و بر صاحبان مدارک بالا چیره می شود. ما باید این میراث گرانبها را نگاه داریم

عزیزان من، شما دارید معلم می شوید. باید بدانید که رفتار و گفتارتان با کودکان می‌تواند آنان را دلیر و بی پروا بار بپرورد و می تواند به گوهر شجاعتشان آسیب برساند. دوستان نادان اندرزمان می‌دهند که این روش کلاس‌های درس را بی نظم می‌کند و فقط با این دو سه جمله جوابشان بدهیم :"از نظم قبرستانی کلاس‌ها بیزاریم، قبرستان‌ها از همه جا آرامتر ، ساکت‌تر و منظم‌ترند، ما با زنده ها سرو کار داریم". باید شجاعت ذاتی بچه ها را با دانش و فضیلت بیامیزید و از هر گونه توبیخ بپرهیزید... از فرزندان آزادگان وطن، غلامک‌های حلقه به گوش نسازید.

... کودک کم سن و سالی را صدا کردم و گفتم "نگاه کنید قطر انگشتان نحیف این کودک از قطر یک مداد کمتراست و تماشا کنید که او با همین انگشتان چه غوغایی برپا میکند... تخته سیاه و گچ وسفید در گوشه صحنه بود رفت و کلمات دشواری را به آسانی و زیبایی نوشت. ارقامی از حساب گفتم با سرعتی عجیب نگاشت و پاسخ داد. بار دیگر او را به نزدم فراخواندم و فریاد کشیدم ! این انگشتان بوسیدنی است نه زدنی؛ انگشتانش را بوسیدم. اشک شوق در بسیاری دیده ها درخشید. ... از کودک دیگری خواستم به پای تخته سیاه برود و هنر نمایی کند. 

نامش اژدهاکش،. خطش حیرت انگیز، پیچ و خمهای حروف منحنی را طوری می نوشت که دانش آموزان دانش‌سرا بی اختیار دست زدند. مهارتش‌ در حل مسائل بی نظیر بود مَلِکی بیمه پاره ای به پا داشت. آفرینش گفتم و خواهش کردم که پایش را از کفش بیرون آورد. پاهایش پراز پینه بود. کف پاهایش نشان می‌داد برهنگی کشیده اند. از معلم پرسیدم فاصله چادر این طفل تا مدرسه چقدر است؟ گفت تقریبا یک کیلومتر گفتم پس این طفل با این پا روزی چهار کیلومتر راه می‌رود؟  گفت بیشتر پرسیدم راه آمد و شد این بچه به دبستان چمن است یا خاک نرم آسفالت یا سنگفرش؟ گفت: هیچکدام سنگلاخی است پر از خار و خاشاک! بار دیگر با صدایی مرتعش و بلند فریاد کشیدم : دختران من! پسران من! شاگردان دانشسرا! شما تا چند ماه دیگر آموزگار می شوید آموزگار صاحبان این پاها می شوید. آیا این پاها نوازش کردنی است یا آزردنی؟ جوابم دادند"نوازش کردنی" بغض، بسیاری از گلوها را گرفته بود.... لیاس بچه ها و بخصوص کفش هایشان بیچاره ام کرد: مندرس، نیمه پاره، وصله زده، عاریتی ، گشاد و تنگ ... کفشهای بیش از سی و چند طفل باندازه یک جفت کفش حسابی قیمت نداشت. از غنی ترین خانواده های ایلی برخاسته بودم و پس ار تبعید پدر ومادر... مزه فقر  و معنی کفش پاره را چشیده بودم. نتوانستم خاموش بمانم. اندکی از رازهای دل را گشودم." درها بسته است. قوم وقبلیه عجیبی بر سر کارند . از فریادهایم سودی نمی‌برم...

این نوشته های انسانی است که از همین دیار! انسانی که بسیاری از افتخارات کنونی جامعه ما حاصل تلاش بیدریغ و بدون چشمداشت اوست. بسیاری از دست پروردگان او صاحب درجات والایی از افتخارند... ولی ناجوانمردانه حاضر نشدیم حتی نام یک کوچه بن بست در محله ای متروک را -با اینکه مرده پرستیم- به نامش کنیم. شاید چون با خرد بیگانه ایم... او بی نیاز از نام و عنوان و مدال و تندیس و ...  لاله های دشت مغان، نرگسهای فامور، سنبل های بوان و آهو بچه های صحرای آفتابان او را می شناسند و می ستاند.

نگارنده کتاب "بخارای من ایل من" "به اجاقت قسم" عرف و عادت در عشایر فارس" و کتایهای ارزنده دیگر ،محمد بهمن بیگی، بنیانگذار مدارس عشایری ایران... باور کنید کم از امیر کبیر ندارد، کم از ستارخان و باقرخان و کسان دیگری که به بزرگی می شناسیم ندارد؛ خود ستاره ای است. نوشته است "عشایری بودم که به جای تفنگ و فشنگ قلم و کتاب را انتخاب کردم، معلم شدم و آموزش عشایری را به راه انداختم. کم بودند کسانی که تشویقم کردند و بسیار بودند آنهایی که به ملامتم  بر میخاستند و..."

توصیه میکنم کتابهای این مرد بزرگ را بخوانید. حیفم امد شما را به این ضیافت دعوت نکنم. مطالب بالا بخشی از کتاب عرف و عادت در عشایر فارس و بخش کوتاهی از کتاب به اجاقت قسم بود.

توضیح: مَلِکی یا گیوه گونه ای کفش دست دوز مورد استفاده عشایر و روستا نشینان 

+ سید مستجاد حسینی ; ۳:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٩/۱٦
    پيام هاي ديگران ()   

مساله جمعیت و کنکاشی پیرامون دلایل کاهش آن...

 

دغدغه‌ها و نگرانی‌هایی که در خصوص کاهش جمعیت در حال فراگیر شدن است و جامعه‌ی نگران و ملتهب از تبعات ناشی از کاهش جمعیت، در خطرِ افتادن در ورطه‌ی دیگری است که در صورت اتخاد راهکارهایی نیاندیشیده؛ نگرانی آن می‌رود که به پیامدهای جبران ناپذیر دیگری دچار شویم. نگرانی از کاهش جمعیت مولد به درستی وجود دارد و حتی تبعات بی تدبیری  که از این ناحیه اتفاق افتاده، در سالهای آتی خود را نشان خواهد داد. دلیل آن را می‌توان معادل دانسته شدن کنترل جمعیت با کاهش جمعیت و بی‌مهابا کوبیدن بر طبل کنترل جمعیتی دانست که به دلیل برداشتی ناقص صورت گرفته است.

نگاهی دقیقتر به دلایل کاهش جمعیت:

... سخن از دلایلی گفته می‌شود که تا حدودی پاسخی است بر دلایل  کاهش جمعیت ولی به نظر می‌رسد، تحلیل‌هایی ناکافی از این پدیده اجتماعی است. بدون تردید مسائل اقتصادی، مانند بیکاری، نداشتن مسکن، معاش ناکافی، افزایش سن ازدواج، ادامه تحصیل دختران و عدم امنیت یا عدم احساس امنیت اقتصادی و اجتماعی، سیاست‌های تشویقی و تبلیغات برای داشتن فرزندانی کمتر در سالهای گذشته و... در کاهش جمعیت نقش داشته و دارند؛ ولی هیچ کدام به تنهایی تعیین کننده نبوده و شاید دلیل کاهش جمعیت کنونی نیز نباشند به گونه‌ای که در صورت حذف این دلایل و اعمال سیاست‌های تشویقی افزایش جمعیت، نرخ رشد جمعیت آنگونه که انتظار می‌رود، اضافه نشود.

آنگونه که می‌دانیم، پدیده‌های اجتماعی پدیده‌هایی چند بعدی‌اند و نمی‌توان یک یا چند دلیل خاص را به وجود آورنده‌ی آن دانست به همین منظور پدیده کاهش جمعیت که دارای ابعاد متفاوتی است از چند زاویه مورد بررسی قرار می‌گیرد که این زوایا به صورت جداگانه قابل بررسی نیستند بلکه در هم تنیده اند و در یک کلیت باید به آنها نگریست.بعد فکری و نگرشی(خرد)، بعد سیاسی- اجتماعی(کلان) و بعد اقتصادی(خرد و کلان).

آنچه در زمینه بعد نگرشی مهم به نظر می‌رسد، تغییر انگاره‌ها و نگرش‌های مردمی‌است که تحت تاثیر اندیشه‌ها و زندگی مدرن، تن آسانی را به دشواری فرزندزایی و گریز از مسئولیت‌ها را بر پذیرش مسئولیت‌های تربیت فرزند ترجیح داده و فردگرایی آنها را به انسان‌هایی خودمحور تبدیل نموده است. انسان معاصر به جای آخرت‌گرایی، فاصله بین تولد تا مرگ را آغاز و فرجام حیات دانسته و به تدریج با بی‌اهمیت دانستن زندگی یا انکار زندگی پس از مرگ، پدیده‌ی"میل به بقا" در نظر او بیرنگ شده و نتیجه‌ی آن، خود را از هر قیدی رها دانسته و تنها لذت‌های فردی و زودگذر در نظر او قدر و منزلت می‌یابد.

در این شرایط داشتن فرزند که یکی از کارکردهای آن ارضای میل به بقای آدمی‌بوده، کارکرد خود را از دست خواهد داد. هر چند در کشور ما هنوز سنتها نقش مهمی‌ایفا می‌کنند، ولی روند شتابان مدرنیته آینده‌ای دیگر را نوید می‌دهد. در چنین شرایطی افزایش رفاه اقتصادی نیز چندان موثر نخواهد بود و نتیجه‌ای جز فزونی لذت‌طلبی در پی نخواهد داشت و باز خواهیم دید این افراد خواهان فرزندانی نخواهند بود.

اهل کام و ناز را در کوی رندی راه نیست /// ره‌روی باید، جهانْ سوزی، نه خامی‌بی‌غمی!

 در چند سال کنونی در اثر جهانی شدن و گسترش ارتباط، حاکمیت سیاستهای کلان اقتصادی متمایل به آرمانهای سرمایه‌داری و فراگیر شدن اندیشه‌های فردگرایانه و انسان مدارانه به جای خدا محوری و رایج شدن اندیشه‌ی "دم غنیمت شمردن" به جای آخرت اندیشی، ترویج ایده‌هایی همانند همجسنگرایی و ارتباط با حیوانات که روند رو به فزونی را در دنیا شاهد هستیم، در جایی که همدمی‌ انواع و اقسام حیوانات"سگ و گربه" بر داشتن فرزندانی از جنس آدم ترجیح دارد، چه جایی برای تربیت فرزند وجود دارد؟ بدون تردید گسترش این اندیشه ها برای از خودگذشتگی و قبول زحمت - برای تربیت فرزندانی که شایسته خلیفه اللهی باشند- باقی نگذراده و بیم آن می‌‌رود نوع بشر را با خطر انقراض مواجه سازد. بنابراین داشتن کشوری پرجمعیت با افرادی درنده‌خو و لذت طلب و فاقد مآل‌اندیشی و بصیرت، چه افتخاری خواهد داشت؟

زیرکی را گفتم: «این احوال بین» خندید و گفت  /// صعب روزی، بوالعجب کاری، پریشان عالمی

افزون بر این موارد، پراکندگی در سیاست‌های کلان حکومتی که دائما بر تنش‌های اقتصادی، سیاسی اضافه شده و نا امنی را بیشتر می‌کند، در اغلب زمینه‌ها کشور را بی هدف در بیراهه‌ها به جلو می‌راند، در این شریط چه آینده‌ای را به انتظار خواهیم نشست؟

مهاجرت یکی دیگر از راهکارهایی است که کشورهای پیشرفته‌- که با کاهش زاد و ولد مواجه‌اند- برای جبران کاستی جمعیت خود انتخاب نموده‌اند و برای حل این مساله نیز تنها به جذب نخبگان و اجازه ورود و اقامت برای کسانی که از سرمایه فکری کافی برخوردارند صادر می کنند، این امر در کشورهای مهاجر فرست مانند ج.ا.ا یکی از دلایل مهم کاهش جمعیت به شمار می‌رود. سیاست‌هایی که به گریز و مهاجرت هموطنان نخبه و توانمند و تاثیر گذار که با صرف هزینه‌های زیاد پرورش یافته اند، به این امر دامن می‌زند و این نیروها به سهولت در اختیار دیگر کشورها – اغلب کشورهایی که خواهان نابودی ما هستند- قرار می‌‌گیرند. در این زمینه نیز -به اقتضای انتخاب دهه‌ی عدالت و پیشرفت - انتخاب روش‌های عادلانه و منصفانه می‌تواند به باقی ماندن نخبگانی که به شایستگی در جای خود قرار گرفته، بیانجامد تا بتوانند زمینه‌ی آبادانی و پیشرفت و حل مسائل کشور را فراهم کنند، در این صورت با کاهش روند مهاجرفرستی مواجه خواهیم شد و این امر ثبات جمعیتی نسبی را به دنبال خواهد داشت. باید آگاه بود که داشتن جمعیتی اسلامی، انسانی و اخلاقی، اتفاقی نبوده و داشتن زندگی پوچ گرایانه و بدبینانه هم اتفاقی نیست و انسانها بر مبنای مکتب فکری که انتخاب می‌کنند، سبک زندگی خود را شکل می‌دهند و اسلامی اندیشیدن، سبک زندگی اسلامی‌ را در پی‌خواهد داشت.

در نهایت آنچه می‌توان برای این پدیده مد نظر دانست این است که نگاهی همه جانبه به این پدیده، بازنگری در سیاست‌های تربیتی، در کنار افزایش رفاه اقتصادی و اجتماعی همراه با اصلاح قوانین و اصلاح رفتار حاکمان با مردم و احترام به کرامت انسانی و حفظ آزادی‌ انتخاب اندیشه مردم از یکطرف و ارائه مستند و تبیین قوی از مفاهیم دینی و اسلامی‌ از طرف دیگر در کنار دیگر اندیشه‌ها می‌تواند به انتخاب اسلام بیانجامد. زیرا اسلام ظرفیت فکری ایجاد جامعه‌ای سالم و با نشاط را دارد و انتخاب مکتب فکری اسلام و مقید بودن به انجام فرامین آن؛ حفظ حیات، داشتن فرزند و گسترش این اندیشه در جهان را در پی‌خواهد داشت.

آدمی‌در عالم خاکی نمی‌آید به دست  /// عالمی‌دیگر بباید ساخت و از نو آدمی

در بعد اقتصادی که هم می‌توان آن را در بعد فردی و خرد مورد بررسی قرار داد و هم در بعد کلان که شامل سیاستگذاری، برنامه‌ریزی و اجرای برنامه های اقتصادی است می‌توان هم نگاه ایستا به آن داشت و هم نگاهی تاریخی که به ویژه بعد از انقلاب و بخصوص بعد از جنگ قابل بررسی است و بحث مبسوط درباره‌ی آن در این مقال نمی‌گنجد.

به صورت اشاره، وقتی در نتیجه سیاستهای پیش گفته، مصرف گرایی به اوج خود رسید و رقابت برای کسب ثروت و قدرت و مال اندوزی جایگزین تقید به ارزشهای انقلاب و جنگ شد، نباید انتظار داشت که مردم همان مردم قناعت پیشه و جهادگر باشند در حالیکه هر روز از دایره تصمیم گیری و قدرت به دور افکنده می‌شدند(بجز زمان انتخابات) و همان مردم قناعت پیشه - در شرایطی به سر میبرند که در صورت عدم همرایی، همرنگی و همراهی با جماعتی که تجمل پرستی را ترویج می‌کنند- بیم آن دارند که شاهد گرسنگی و از میان رفتن امنیت اقتصادی خود و خانواده خود باشند. مزید بر اینها حاکمیت اندیشه‌ای که زندگی لوکس را هر روز از رسانه‌ها به عنوان پدیده ای مشروع و نشان برتری در برابر دیدگان مردم قرار می‌داد-و میدهد- به تربیت نسلی منجر شد که رقابت با طعم آّزادی بی حد و اندازه برای رسیدن به ثروت و قدرت و لذت بی حد و اندازه را به جای همکاری، نوعدوستی و سایر ارزشهای انسانی نشاند و در این مسیر لابد هر چه سریعتر، سعادتمند تر...  آنچه به این موج دامن میزد درز اخباری از فساد نورچشمی‌ها و رانتها و فرصت های بادآورده مالکان قدرت و منصب بود که هر روز سوار بر امواجی خودساخته، از منافع اقتصادی آن بهره های فراوان بردند و دائما بر دایره نیازهای خود افزودند و دیگران را در حسرت داشتن زندگی مشابه خود قرار می‌داند- و میدهند- در این میان کسانی که اراده زندگی سالم و اخلاقی و تشکیل خانواده و ...را داشتند- ودارند-، امکان آن را نیافتند. برخی نیز که در کنار نیاز، توان اداره زندگی خود را نداشتند و یا چندان در قید و بند هنجارها نبودند به پردازش کام خویش به روش معروف پرداختند و باور کردند که با خرید یک لیوان شیر میتوان دشواری اداره گاوداری را از خویش دور نمود!!، تشکیل خانواده را به گاوداری تشبیه کردند و تعریف خود از انسان کمال گرا را به انسانی لذت طلب تغییر دادند.

بنابراین می‌توان با برنامه‌های تشویقی به افزایش جمعیت اقدام کرد؛ ولی آیا تنها تولید مثل کافی است؟! دغدغه اصلی چیست؟ این که چه تعداد نفراتی در این سرزمین باشند یا اینکه چگونه کسانی با چه ویژگیهایی پرورش یابند؟ 

+ سید مستجاد حسینی ; ٦:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۸/۱٩
    پيام هاي ديگران ()   

خانه از پای بست ویران است //// خواجه در بند نقش ایوان است

گیرم میمون هم به فضا فرستادیم، حتی اگر هم موفق به فرستادن همه میمونهای عالم به فضا شویم و اصلا همه کره خرها و الاغها و کلاغها و گوساله ها و توله سگها را هم به فضا فرستادیم، خیال باطلی است اگر فکر کنیم کار مهمی انجام داده ایم. 

تصور افتضاحی است اگر فرض کنیم وقتی از مرزهای دانش عبور کردیم! توانسته ایم کار شگفت انگیزی انجام دهیم!  حتی اگر فضا را تسخیر کنیم! و مسکن مهر هم بتواند برای تمام آن میمونهای خوش شانس که از دست بشر خلاصی یافته اند، واحدی تحویل دهد و حتی سایپا هم یک دستگاه فوق مدرن پراید(پراید در زبان لاتین به معنای غرور ولی شما بخوانیدش "شرم"!!!) و بانک ملی هم وام ازدواج آنها را از طریق شبکه فضایی مجازی به حساب سیبای انها واریز کند و تازه به ازای هر توله یک میلیون و اندی به حسابشون واریز کنه و هیچ یک هم مشکل بیکاری نداشته باشند و اصلا زور گیری ((قانونی و غیر قانونی)) ابدا معنا ندارد و حتی امکانات مدرن بهداشتی و درمانی و پزشکان متخصص که گرفتن پول زیر میزی و ... اصلا کسی اونجا مریض نمیشه ... و  ؟  یا نظام سیاسی انتخاب آزاد آزاد و آزاد و بدون نیاز به مناظره و ... برای آنها فراهم کنیم و البته چنین جایی خدا را صد هزار مرتبه شکر و سپاس که نیاز به پلیس و قوه قضاییه و پارلمان و مطبوعات و  رسانه مثلا ملی ندارد و هیچ نماینده ای وعده های دروغ  نمی دهد. حواسم کجاس؟ پارلمان که نیاز نداره و همهفقط  فوتبالیست اند و خدا را شکر حقوق های آنچنانی دارند و ... اگه بخوام بشمارم حوصله تون سر میره و فکر میکنید دارم آرمانشهر افلاطون و فارابی و توماس مور و سن آگوستین و... رو دوره میکنم و خیالات برم داشته  وووووووووووای نازنین مریم... 

مگر نه اینکه میخواهیم آنجا را هم به گند بکشیم؟ 

کاش می توانستیم افتخار کنیم

کاش می‌توانستیم در برابر پادشاهان قاجار و پهلوی و...خجل نباشیم که شما مرزهای زمینی را به ثمن بخس فروختید و نتوانستید رضایتی حاصل کنید ولی ما هم مرزهای زمینی را حفظ کردیم و مهم تر اینکه مرزهای اخلاق را چنان محکم کردیم که از دیوار چین هم محکمتر که حتی میمونهای فضایی هم دارند از خوشی میترکند ... 

کاش میتوانستیم در برابر کسانی که همه وجود خود را برای حفظ میهن و ارزشهای آن فدا کردند، سر بلند کنیم که ما نه تنها توانستیم جامعه ای ارزشی و مبتنی بر اخلاق بنا کنیم، بلکه ارزشها را به تمام نقاط دنیا صادر کینم(البته حواسمون نبود همه رو صادر کردیم طوری که متاسفانه حتی تخم(بذر) اخلاق هم برامون باقی نمونده... 

کاش به جای میمون، ریشه دروغ و ریا و تملق و خودخواهی و بیعدالتی و دزدی و رشوه و زور گیری  و مفت خوری و کم کاری و نامردی و ... رو به فضا بفرستیم جایی که دمای  خورشید اثری از آن ها به جا نگذارد...

من که هیچ حس افتخاری که از این همه مثلا دستاورد ندارم حتی حالم هم به هم میخوره ... شرمندم!! احساسمو گفتم... حواسمون نیست جامعه از نظر اخلاقی در حال سقوطه... ولی هنوز به ته چاه ویل بی اخلاقی نرسیده . 

این تکه شعر هم از سعدی استاد فراموش شده اخلاق...

خانه از پای بست ویران است //// خواجه در بند نقش ایوان است

+ سید مستجاد حسینی ; ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱۱/۱۸
    پيام هاي ديگران ()   

برخیز تا یکسو نهیم این دلق ازرق فام را- بر باد قلاشی دهیم، این شرک تقوا نام را

باز هم افتخاری برای برادران غیور نیروی انتظامی

باز هم برگ زرینی در دست قضات و عدلیه

چقدر با شکوه!

چه غرور آفرین!

چه آرامش بخش!

چه کار سترگی!

شنیدید؟ بامداد امروز؛ یکشنبه؛ یکم بهمن نود و یک؛ دو تن همشهریان ما که به جرم شرارت و ایجاد ناامنی به مدد دوربین های مداربسته و مدار نابسته و ... دستگیر شده بودند، بالای دار رفتند.

همه دلشان خنک شد!؟

همه نفسی راحت خواهند کشید!؟

حتما دیگر کسی جرات نخواهد کرد سد راه کسی شود!

دیگر کسی زخمی بر صورت یکی و بر روح همگان زخمهایی ایجاد نخواهد کرد؟

دیگر آب در دل کسی تکان هم نمی‌خورد ... بخوابید...!؟

بخوابیم و بخوابید و  اگر لازم شد خود را به خواب بزنیم؛ همچنانکه خیلی ها خود را به خواب زده اند و اگر از خوابی نمایشی بیدار شوند، خود را به نفهمی خواهند زد... اتفاقی نیفتاده... نه خانی اومده و نه خانی رفته.

اما اگر احیانا! خدا نکرده. روم به دیوار؛  از خواب بیدار شدیم، کمی؛ به قدر چند ثانیه، تامل کنیم؛ نه بیشتر! مبادا" آب در دلتان تکان بخورد" انصاف بدهیم. من و شما چه اندازه در بالای دار رفتن این دو تن! سهیم هستیم؟ 

من و شما شاید سهم کمی داشته باشیم به اندازه ای که بیخیال تداوم همان تامل شویم. اصلا بیخیال. هر کی خربزه میخوره پای لرزش هم می نشینه. ضرب المثله؛ قدیمیا گفتن حتما درسته دیگه...

اما اگر خواستید از سر خود وا کنیم و خود را مبرا از تقصیر بدانیم؛ کسی را بیابیم که تقصیر را به گردن او بیندازیم! تا راحتتر بخوابیم! همانطور که در سقوط هواپیما خلبان مقصره! در آتش سوزی مدرسه، بخاری مقصره، در آلودگی هوا، ابر و باد و مه خورشید و فلکِ بیکار مقصرند؛ در تصادفات رانندگی، رانندگان مقصرند و در همه این اتفاقات هم صد البته استکبار جهانی مقصرتره... آخ قربونت برم استکبار! موهبت! نعمت! اگر تو نبودی کی این همه جور رو می کشید؟!

در این نوبت نیز، همین دو نفر که بر بالای دار رفتند، تنها مقصرین این ماجرایند...

البته این دو نفر باید مجازات می‌شدند و چشیدند آنچه باید می چشیدند.

اما کسی نپرسید! این دو نفر مرگشان چه بود؟ دردشان په بود؟ 

آیا از تأمین خرج و مخارج زندگی شان راضی بودند؟ 

آیا وقتی احساس کردند که کسی را به کسی کاری نیست و اگر نخوری، میخورنت. اگر زرنگ نباشی، از قافله عقب میمونی و باید زندگی فلاکت باری داشته باشی؛ اگر نچاپی، میچاپنت، همه دارن میخورن ما چرا نخوریم؟ یکی تو روز روشن زور گیری و دزدی میکنه و حق خوری میکنه ما هم حقمونو میگیریم. مگه نگفتن حق گرفتنیه؟؟؟ نه دادنی؟! کسی نبود حق ما رو به ما بده، ما هم رفتیم که بگیریم.((این رو هم قدیمیا گفتن)) همه کانت رو نخوندن که بدونن، حق از تکلیف دیگران معلوم میشه بنابراین تکلیفی ندارن! 

راستی کی باید حقشونو می داد؟ و کی نداد؟ اگه کسی حقشونو نداده؛ نباید همون طناب دار رو لمس کنه؟

آقای رئیس(ج م ه و ر) و وزیران هلو و البالو شفتالو  که همزمان میتونن چند وزارتخونه و پروژه آسمونی و زمینی رو  هدایت فرمایند و وکلای متملقی که نماینده‌ی از ما  بهتران اند و نه نماینده ی این دو تا فلک زده!  و ... چطور؟ همون فرشته ها که از آسمون افتادن! اگر نبودند چرخ روزگار نمی چرخید! که یه شبه از لای ت ن ب و ن؛ طرح و قانون و مصوبه در میارن و به عواقبش فکر نمیکنن و اگه کسی حرفی زد و نقدی کرد، لابد دشمنی داره و نمیذارن آقایون و خانوما راحت خودشونو به خواب بزنن تا این دو سرمایه هرز رفته ما بالای دار برن و ... 

و اما در هر اتفاقی عبرتهایی است. البته برای اهل عبرت آموز و الا. آنکه ناموخت ازگذشت روزگار، هیچ ناموزد زهیچ آموزگار...

و اما برای کسانی که هر بار دلقی ازرق فام بر خود پوشانند  و داریه نواز دایره سیاست اند و هر بار خلق را با آهنگی به گرد خود جمع میکنند(بخوانید مردم سواری میکنند) و قصد پیاده شدن هم ندارند... پایمردی پیش کنید آنگونه کاینان تا پای جان بر مدار ناراست خویش ایستادند و البته مزد خویش ستاندند. شما نیز مرد باشید و انصاف دهید اگر مرد این میدان نیستید،(که غالبا نیستید) به پیشه دیگری درآویزید و بگذارید اهل خرد، به کار خلق بپردازند...

برای آخر این نوشته، ماجرای شیخ شبلی عبرتی است برای عبرت گیرندگان...

دزدی را که در کار دزدی خویش پا برجا بود و راه توبه را نمی شناخت ، دستگیر کرده و بر دارش کشیدند شیخ شِبلی همراه یاران خویش از پای دار میگذشت که چشمش به آن دزد افتاد و آن پریشان بخت برگشته را دید و ناگهان احوالش تغییر کرد یاران شبلی که دیدند وی گریه کنان بر سر و صورت دزد را بوسه می زند: یاران او متعجب و شگفت زده از کارش بودند ، پرسیدند:

ای شیخ برای چه این کار را کردی!؟ شیخ شبلی پاسخ داد:

در کار او رازی وجود دارد که اگر بخواهید، برایتان می گویم:

یاراننش گفتند برای ما بگو -- شیخ شبلی پاسخ داد:

خلاصه راز این است که هرکس در راهی گام می گذارد و منافقانه عمل نکند ، جان خویش را باید در آن راه گذارد.  دوستان و یاران، هرچند که این دزد جاهل و غافل از کار زشت خویش بود، اما چون در همان باطل خویش به تمامی گام نهاد تا جان خود را از دست داد ، عمل او بهتر از منافقانی است که با چهره های مسلمان نما و زاهدانه خون خلق را می مکند و دزدی می‌کنند ،اما چهره ای از خویشتن می سازند که کسی آنها را نمی شناسد.

+ سید مستجاد حسینی ; ۸:٢٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱۱/۱
    پيام هاي ديگران ()   

روانشناسی طبقات مثلا ممتاز

از چندی قبل، به لطف مطالعه برای نوشتن یک مقاله در باب رفاه اجتماعی، گذری و نظری به نهج‌البلاغه، این گوهر بی‌همتا -که تنها دستاویزی برای فخرفروشی و نه راهنمایی برای زندگی ست!!!!؟؟؟؟ -  داشتم.

جامعیت، نگاه دقیق، عمیق و سرشار از احساس، دغدغه و طبع نقاد و ذهن وقاد و مالامال از اندوه امام، بر گنجایش بی‌مقدار من سنگینی می‌کند.

این روزها مثل همه‌ی روزهای پیشین!(بخوانید شرایط حساس کنونی)مساله‌ی آقازاده‌ها و نخبگانِ لیزی که از چنگال لطیف، مخملین، مرمرین و بلورین و ... اسهال گرفته قانون به راحتی سُر می‌خورند و سُر می‌نوشند(نوازش می‌شوند)...(جسارت نشه! سوء تفاهم هم نشه! پخمگانی که به مدد موهبت‌های اتفاقی و انتسابی، آنان را در جایگاه نخبه قرار داده است و الا بعضیا پشکلpeshkel هم نیستند. خواستم بگم پهن‌اند که دیگه نمی‌گم!!!!ولی، البته، لابد، لیکن، ولیکن و چند تا چیز دیگه... پهن خیلی خاصیت داره)، داغ و باز هم داغ است --- از بس جمله معترضه و پرانتز نوشتم، سرِ رشته در رفت، در رفت، تهِ رشته رو دریابید...

امام علی در تبیین ویژگی‌های روانشناختی طبقات ممتاز جامعه و اینکه اینان همواره بار سنگینى بر دوش حکومت بوده اند، می‌فرمایند، اینان: 

  • در روزگار سختى یاری‌شان کمتر،
  • در اجراى عدالت از همه ناراضى‏تر،
  • در خواسته‏هایشان پافشارتر،
  • در عطا و بخشش‏ها کم سپاس‏تر،
  • به هنگام منع خواسته‏ها دیر عذر پذیرتر،
  • در برابر مشکلات کم استقامت‏ترند.

هر کی به خودش گرفت به من مربوط نیست، مشکل خودشه...البته، که هیشکی به خودش نمی‌گیره...شانس آوردیم که هیشکی به خودش نمی‌گیره والا نوع دیگر همون چنگال قانون(از جنس المانی) ... 

یکی نیست بگه بابا کی میخونه دلت خوشه! 

خواستید بیشتر بدونید نامه 53 امام علی رو از نهج‌البلاغه پیدا کنید و بخوانید...

+ سید مستجاد حسینی ; ۸:۳٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱٠/٢
    پيام هاي ديگران ()   

انسان کامل؟ چرا؟

نیازی به توضیح من نیست! این جملات از زبان عضوی از گروه سبز و حمایت از حیوانات گفته نشده است! همچنین از زبان فردی بیکار و فارغ البال که تمام نیازهای او مرتفع شده و هر صبح از بستر ناز بلند شده و بعد از مسواک کردن و دوش آب گرم وان حمام و ماساژ و سفره رنگین و خدم و حشم و ویلا و مسافرت و مهمانی و ... از سر نداشتن سوژه به حیوانات گیر داده گفته نشده. بلکه این این سخنان از زبان کسی است که اندازه بزرگترین دغدغه‌های ما به اندازه کوچکترین دغدغه های او هم نمی‌رسد. اگر کمی انصاف داشته باشیم، از  رفتارهایی که برخی همنوعان - نخبه و پخمه بطور یکسان- با هم دارند و از بس شنیده ایم و به شنیدن آن عادت کرده ایم که گویی جز این نمیتواند باشد؛ باید کمی خجل شویم.
این سخن فرمانروایی است که او را به کامل بودن می شناسیم(فقط می شناسیم) و او را الگوی تمام عیار بشری میدانیم(و فقط میدانیم).  بزرگترین انسانی که بدون واسطه وحی به کمال رسیده است. گویی در باره اشرف مخلوقات سخن میگوید! حتما حیوانات نسبت به بعضی آدما شریفترین اند.
البته این سخنان و عمل طبق این دستورات از او عجیب نیست، انسان کامل است. از ادعای اینکه ما هم پیرو اوییم ،باید کمی کوتاه بیاییم  ... بالاغیرتاٌ
این دستورات امام علی به ماموران جمع آوری زکات است.
به تاکیدی که در جمله آخر دارند، دقت کنید... عمل به این دستورات مایه بزرگی و ...
و چه قدر شبیه شعارهای قشنگ امروزی اند...
  • در رساندن حیوانات، آن را به دست چوپانى که خیرخواه و مهربان، امین و حافظ، که نه سختگیر باشد و نه ستمکار، نه تند براند و نه حیوانات را خسته کند، بسپار،
  • $قابل توجه معلمی که کله دانش‌آموزان را به هم می‌کوبید$
  • هر گاه حیوانات را به دست فردى امین سپردى، به او سفارش کن تا بین شتر و نوزادش جدایى نیفکند، و شیر آن را ندوشد تا به بچّه‏اش زیانى وارد نشود{
  • در سوار شدن بر شتران عدالت را رعایت کند و مراعات حال شتر خسته یا زخمى را که سوارى دادن براى او سخت است بنماید{
  • آنها را در سر راه به درون آب ببرد، از جاده‏هایى که دو طرف آن علف زار است به جادّه بى علف نکشاند و هر چند گاه شتران را مهلت دهد تا استراحت کنند{
  • و هر گاه به آب و علفزار رسید، فرصت دهد تا علف بخورند و آب بنوشند{
عمل به دستورات یاد شده مایه بزرگى؛ پاداش و نیز هدایت تو خواهد شد{{{نهج البلاغه نامه 25        }}} 
+ سید مستجاد حسینی ; ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٩/٢۸
    پيام هاي ديگران ()   

آخرین روز مدرسه...

آخرین کلاس درس دانشجویی هم امروز فرا رسید...و گذشت.

هر آغازی را پایانی است و  این هم پایان این تپیدن!

آخرین کلاس دوره دکتری رفاه اجتماعی دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه علامه طباطبایی... 

حس خوبی ندارم... دلتنگم، گمشده ای دارم... تمام شدن و ناقص ماندن...

هر چند، 6-7 سالی است که در نقش معلم، دانشجویان زیادی داشته ام و تلاشم این بوده که از آن فرصت هم به خوبی استفاده کنم و این نقش، در باقی مانده عمر همراه من خواهد بود، آن هم لذت خاص خود را دارد، ولی شیرینی دانشجو بودن، همکلاسی داشتن، طلب کردن دیگر به سر آمد... 

و سپاسگزار تمام معلمین و اساتید عزیزم هستم و دست یکایک آنان را از عمق جان می‌بوسم... همچنین همکلاسی‌های عزیزم و به یاد زمانهای خوبی که با آنان بودم و کلاس پرشور و با نشاطی داشتیم ... 

اولین روز دبستان بازگرد

کودکیها شاد و خندان بازگرد

بازگرد ای خاطرات کودکی
بر سوار اسب های چوبکی

خاطرات کودکی زیبا ترند
یادگاران کهن مانا ترند

درسهای سال اول ساده بود
آب را بابا به سارا داده بود

درس پند آموز روباه و خروس
روبه مکار و دزد چاپلوس

کاکلی گنجشککی باهوش بود
فیل نادانی برایش موش بود

روز مهمانی کوکب خانم است
سفره پر از بوی نان گندم است

با وجود سوز و سرمای شدید
ریز علی پیراهن از تن می درید

تا درون نیمکت جا می شدیم
ما پر از تصمیم کبری می شدیم

پاک کن هایی ز پاکی داشتیم
یک تراش سرخ لاکی داشتیم

کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت
دوشمان از حلقه هایش درد داشت

گرمی دستانمان از آه بود
برگ دفترهامان به رنگ کاه بود

مانده در گوشم صدایی چون تگرگ
خش خش جاروی بابا روی برگ

همکلاسی های من یادم کنید
باز هم در کوچه فریادم کنید

همکلاسی های درس و رنج و کار
بچه های جامه های وصله دار

کاش هرگز زنگ تفریحی نبود
جمع بودن بود و تفریقی نبود

کاش می شد باز کوچک میشدیم
لااقل یک روز کودک میشدیم

یاد آن آموزگار ساده پوش
یاد آن گچها که بودش روی دوش

ای معلم نام و هم یادت به خیر
یاد درس آب و بابایت به خیر

ای دبستانی ترین احساس من
باز گرد این مشق ها را خط بزن

محمد علی حریری جهرمی

+ سید مستجاد حسینی ; ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٩/٢۸
    پيام هاي ديگران ()   

روز نحس سیزدهم

سال نو به همه آدما مبارک و به طبیعت تسلیت

بعضی از ماها خوب یا بد، درست یا غلط باورهایی داریم که  با این باورها  زندگی میکنیم و گاهی با رفتار های خود به این باورها عینیت می بخشیم . یکی از این  باورها باور به نحوست عدد سیزده است  هر چند در سالهای اخیر به نسبت گذشته این باور رواج ندارد ولی  برخی ار فتارهای ما به ثبات این باور دامن میزند. البته اشتباه نکنید این نحوست  بطور مستقیم متوجه ما آدما نیست هر چند کسی که  بیشترین ضرر را  متحمل میشود،  ما ادمهاییم.

منظور من دقیقا اشاره به روز سیزدهم فروردین ماه یا  همان سیزده بدر  که به نام روز طبیعت نامگذاری شده است، دارد.  البته  نیت کسانی که این نامگذاری را انجام داده اند پاسداری از طبیعت بوده ولی دقیقا مانند سایر تناقضهایی که در رفتار خود داریم، این روز را روز طبیعت نامیده ایم تا آن را به لجن بکشیم، تا  نشان دهیم ما آدمهای قدرشناسی نیستیم و هر کس به ما خدمتی کرد، لایق نابودی است.

این رفتاری است که از ابتدای اشغال زمین بی دفاع توسط حضرت آدم ابوالبشر تاکنون با طبیعت داشته ایم!

کافی است در پایان روز نحس سیزده بدر به محیط اطرافمون نگاهی نه چندان دقیق داشته باشیم  تا اگر وجدان بیداری مانده باشد، شرمنده رفتار خود شده و چرایی نحوست این روز  را درک کنیم!

 این  نحوست که ما برای طبیعت خواسته ایم دامن ما را گرفته؛ از بین رفتن بسیاری از موجودات ، گرم شدن کره زمین، ذوب شدن یخهای قطب شمال و جنوب، زیر آب رفتن بخشهای زیادی از مناطق خشکی، بارندگی های شدید و ناگهانی و سیلاب ویرانگر پاکستان و خشک سالیهای مناطق مختلف از جمله واکنشهای هوشمندانه طبیعتی است که نحوست را برای آن خواسته ایم و این رفتار طبیعی طبیعتی است که در روز طبیعت  آن را به سخره میگیریم و ...

این روز را مجددا به ساحت طبیعت تسلیت عرض میکنم و از طرف خودم و تمام کسانی که حرمت آن را پاسداری نکرده و نمیکنند از ایشان پوزش می طلبم.

+ سید مستجاد حسینی ; ۸:۳٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱/٢۱
    پيام هاي ديگران ()   

تفاوت آدمای بزرگ، متوسط و کوچک

آدم های بزرگ در باره ایده ها سخن می گویند

آدم های متوسط در باره چیزها سخن می گویند

آدم های کوچک پشت سر دیگران سخن می گویند

 

آدم های بزرگ درد دیگران را دارند

آدم های متوسط درد خودشان را دارند

آدم های کوچک بی دردند

 

آدم های بزرگ عظمت دیگران را می بینند

آدم های متوسط به دنبال عظمت خود هستند

آدم های کوچک عظمت خود را در تحقیر دیگران می بینند

 

آدم های بزرگ به دنبال کسب حکمت هستند

آدم های متوسط به دنبال کسب دانش هستند

آدم های کوچک به دنبال کسب سواد هستند

 

آدم های بزرگ به دنبال طرح پرسش های بی پاسخ هستند

آدم های متوسط پرسش هائی می پرسند که پاسخ دارد

آدم های کوچک می پندارند پاسخ همه پرسش ها را می دانند

 

آدم های بزرگ به دنبال خلق مسئله هستند

آدم های متوسط به دنبال حل مسئله هستند

آدم های کوچک مسئله ندارند

 

آدم های بزرگ سکوت را برای سخن گفتن برمی گزینند

آدم های متوسط گاه سکوت را بر سخن گفتن ترجیح می دهند

آدم های کوچک با سخن گفتن بسیار، فرصت سکوت را از خود می گیرند

 

+ سید مستجاد حسینی ; ٤:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۸/۱٥
    پيام هاي ديگران ()   

نوشته ای از گاندی

من می‌‌توانم خوب، بد، خائن، وفادار، فرشته‌خو یا شیطان ‌صفت باشم 

من می توانم تو را دوست داشته یا ازتو متنفر باشم،

من می‌توانم سکوت کنم، نادان و یا دانا باشم،  

چرا که من یک انسانم، و این‌ها صفات انسانى است  

و تو هم به یاد داشته باش :

من نباید چیزى باشم که تو می‌خواهى، من را خودم از خودم ساخته‌ام، 

تو را دیگرى باید برایت بسازد و  

تو هم به یاد داشته باش  

منى که من از خود ساخته‌ام، آمال من است،

تویى که تو از من می سازى آرزوهایت و یا کمبودهایت هستند.

لیاقت انسان‌ها کیفیت زندگى را تعیین می‌کند نه آرزوهایشان

و من متعهد نیستم که چیزى باشم که تو می‌خواهى  

و تو هم می‌توانى انتخاب کنى که من را می‌خواهى یا نه  

ولى نمی‌توانى انتخاب کنى که از من چه می‌خواهى .

می‌توانى دوستم داشته باشى همین گونه که هستم، و من هم.

می‌توانى از من متنفر باشى بى‌هیچ دلیلى و من هم،

چرا که ما هر دو انسانیم.

این جهان مملو از انسان‌هاست،

پس این جهان می‌تواند هر لحظه مالک احساسى جدید باشد.

تو نمی‌توانى برایم به قضاوت بنشینى و حکمی صادر کنی و من هم،  

قضاوت و صدور حکم بر عهده نیروى ماورایى خداوندگار است.

دوستانم مرا همین گونه پیدا می کنند و می‌ستایند،  

حسودان از من متنفرند ولى باز می‌ستایند،  

دشمنانم کمر به نابودیم بسته‌اند و همچنان می‌ستایندم،  

چرا که من اگر قابل ستایش نباشم نه دوستى خواهم داشت،  

نه حسودى و نه دشمنى و نه حتی رقیبى،

من قابل ستایشم، و تو هم.

یادت باشد اگر چشمت به این دست نوشته افتاد

به خاطر بیاورى که آن‌هایى که هر روز می‌بینى و مراوده می‌کنى  

همه انسان هستند و داراى خصوصیات یک انسان، با نقابى متفاوت،  

اما همگى جایزالخطا.

نامت را انسانى باهوش بگذار اگر انسان‌ها را از پشت نقاب‌هاى متفاوتشان شناختى، 

و یادت باشد که کارى نه چندان راحت است

 

+ سید مستجاد حسینی ; ۳:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۳/٤
    پيام هاي ديگران ()   

به جز کشته خویش ندروی

 خلاصه و تیتر وار بگم؛

 برای بچه‌ها انواع اسباب بازی و کتاب میخریم، بعضی وقتا براشون قصه تعریف می‌کنیم، کارتون و بازی‌های رایانه‌ای و غیر رایانه‌ای رو براشون فراهم می‌کنیم، اونا رو به پارک و سینما میبریم، اونا رو علیرغم میلشون به مهد کودک و مدرسه و دانشگاه می‌فرستیم، مطالب فراگرفته و هر چه خوندیم و دیدیم و شنیدیم رو نقل می‌کنیم، اونا رو به مطالعه تشویق می‌کنیم و حتی جایزه هم می‌دیم، اونا رو به داشتن تدبیر و بکارگیری عقل و خرد راهنمایی می‌کنیم، خودشون هم ساعت‌ها پای جعبه نصیحت و اندرز(تلویزیون سابق) قیام و رکوع وسجده میکنن؛ با همبازیهاشون هم از همه چیز میگن و می‌شنوند،از اونا می‌خواهیم اجتماعی باشند و نسبت به دور و برشون بی تفاوت نباشند و شئونات رو اونطور که مطلوب ماست،رعایت کنند و .....

 

وقتی هم بزرگ شدند:

 

انتظار داریم مثل ما فکر کنند، مثل ما بخندند، مثل ما گریه کنند، مثل ما لباس بپوشند و مثل ما رفتار کنند و خلاصه کپی برابر اصل عین ما باشند!

به نظر شما منصفانه است؟

 

+ سید مستجاد حسینی ; ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٢/٧
    پيام هاي ديگران ()   

ایرانیان از نگاه دیگران(به نقل از کتاب «نجات» از آقای دکتر علی محمد ایزدی)

شاردن جهانگرد مشهور فرانسوی: «ایرانیان بیش از هر چیز دلشان می خواهد زندگی کنند و خوش باشند. بسیار مخفی کار و متقلب و بزرگترین متملقین عالم هستند. به غایت دروغگو و ....»

سر پرسی سایکس در کتاب هشت سال در ایران: «تباهی اخلاقی و بی صفتی ایرانی بدبختانه ضرب المثل است ... از تمام صفاتی که سیرت ایرانی را تشکیل می‌دهند بعد از خودخواهی بی حد، حرص و پایدار در کسب مال و جمع ثروت از راه حلال و حرام است.»

ژان لارتگی روزنامه نویس فرانسوی در کتاب «ویزا برای ایران» 1962 پاریس : «ایرانیان کهنه کارو نکته سنج هستند، ذوق توطئه دارند، برای پذیرایی‌های رسمی ساخته شده اند.

ایرانی مدام عاشق آشوب و اغتشاش و درهم برهمی بوده است و خوشی او در این است که داد و فریاد راه می‌اندازد؛ یک نفر، را هرکه می‌خواهد باشد، توانا و نیرومند و رستم دستانش بخواهد اما در عین حال در دل دشنامش بدهد . . . . . . »

میرزا آقاخان کرمانی(از پیشگامان نهضت بیدادگری که در 4 صفر 1314 در حضور محمد علی شاه سرش را بریدند و در پوستش کاه کردند):

«کمتر کسی از ایرانیان است که میرغضبی نداند یا ستم و تعدی نتواند و ظلم و بی انصافی نپرورد. تمام سکنه آن از طبقه حکما و حکام و وزرا گرفته تا حمال و بقال همه ستمگر و بی مروت، همه خونخوار و بی مرحمت و همه فریاد دارند که چرا ما میرغضب باشی نیستیم.»

به نقل از روزنامه شفق مورخ 6 شهریور 1311 شمسی:

  • پای بند هیچ یک از مکلفات اخلاقی نیستند
  • جز پر کردن و اطفای شهوات مشئوم، از زندگی چیزی نمی‌فهمند. دروغ می‌گویند، فریب می‌دهند، مانند خاکشیر به هر مزاجی می‌سازند
  • و این کار را زبر و زرنگی می دانند .... امروز از یک چیز تعریف می‌کنند و فردا با لحن زننده‌ای همان چیز را تکذیب می‌کنند.
  • مبالغه و خوش آمدگویی را به جایی می‌رسانند که مقام فرشتگان را به یک نفر می‌دهند و لحظه ای بعد همان شخص را مجسمه وقاحت و جانشین ابلیس می‌خوانند ...»
+ سید مستجاد حسینی ; ۸:۱٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱/٢۸
    پيام هاي ديگران ()   

خلقیات ما ایرانیان

ایرانیان؛ «با همه قیافه‌ای که به خود می‌گیرند هیچ کار دنیا را به جد نمی‌گیرند مگر در سه مورد مخصوص

 

  • یکی شکم
  • یکی کیسه
  • یکی تنبان. 

وقتی پای این سه چیز به میان آید، یوسف را به کلافی و خدا را به خرمایی می فروشند. چطور می خواهی دلم به حال این مردم دوز و کلکی مزاج نسوزد که برای حل و فصل معضلات و امور و مشکلات دنیا تنها به سه طریقه معتقدند که عبارت است از:

  • سرهم بندی،
  • ماست مالی
  • روش مرضیه «ساخت و پاخت».

این هر سه از مبتکرات فکر بدیع و از کشفیات قریحه سرشار خودشان است و در این میدان ، الحق که گوی سبقت را از جهان و جهانیان ربوده اند».

 

+ سید مستجاد حسینی ; ٦:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱/٢٤
    پيام هاي ديگران ()   

از ماست که بر ماست

چکیده کتاب جامعه‌شناسی خودمانی نوشته آقای حسن نراقی که زحمت خلاصه آنرا دوستی به نام مجتبی کشیده و دوست عزیزم آقای دکتر موسی احمدی هم برای من فرستادند که به تدریج برای مطالعه کسانی که به دنبال فهم دلایل عقب ماندگی ایران هستند و درد ایران دارند، قرار می‌دهم.

تولستوی این بزرگ مرد پهنه انسانیت سخنی دارد با این مضمون: باید از گفتنی‌هایی گفت که احتمالا بسیاری آن را می دانند ولی جرئت ابراز آن را حتی برای خودشان ندارند.

ایراد بزرگ و مشترکی که تقریبا به تمامی این واعظین {روزنامه نگاران و روشنفکران} می‌شود گرفت، این سیاه و سفید دیدن قضیه است و این نقطه مشترک تقریبا همگی شان(به استثنای معدودی) برائت ایرانی است در مورد این همه مصیبتی که سرش آمده هر کدام به دلیل قانع کننده ای که به ذهنشان خطور کرده آن چنان آویزان شده اند که تمامی رویدادهای دیگر را از یاد برده اند و نهایتا رسیده اند به کی بود؟ کی بود؟ . . . حداقل ما نبودیم.

می گفت که اگر اعراب به ما حمله نمی‌کردند وضع ما این نبود. گفتم مرد حسابی اولا که ما نمی توانیم 1400 سال پیش را تغییر دهیم. مواظب باش دوباره بهت حمله نکنند وانگهی مگر شیلی و پرو و آرژانتین که مورد حمله اعراب قرار نگرفتند مشکلی ندارند؟همه بدبختی ها برای ایرانی ها و افغانیها از مسلمانی آنهاست و غیر مسلمانهای زامبیا و اتیوپی . . . مشکلی ندارند و مسیحی‌های سیاهپوست موزامبیک از شدت وفور نعمت مجبورند رژیم بگیرند؟

در نظر اینها از حمله مغول گرفته تا خشونت و تعصب‌های صوفی مشرب‌های صفویه و بی‌عرضگی سلطان حسین و همین جور دیوانه شدن نادرشاه، رافت کریم خان ، زن بارگی جناب فتحعلی شاه، قتل قائم مقام و امیر کبیر به دست پدر و پسر تاجدار!... بعد ماجرای مشروطه وارداتی! کلاه گذاشتن کلاهی های مستفرنگ سر روحانیون و یا خطاها و اشتباهات . . . و انحراف مشروطه . . . آمدن رضا خان صد در صد انگلیسی( و نه حتی نود و نه درصد)، درگیری دکتر مصدق با ایت الله کاشانی و در نتیجه شکست نهضت ملی، کودتای 28 مرداد و انقـ. . . . همه این ها منشا قطعی و غیر قابل تردید عقب افتادگی ایرانیان قلمداد شده است و لا اقل از دوره صفویه تا به امروز نقش شوم استثمار و استعمار به صورت غیر قابل تردید خودنمایی می‌کند.

از نظر این بزرگواران همه عقب افتادگی ها معلول دو علت هستند:

1-رویدادی تاریخی که از بد حادثه در گذشته اتفاق افتاده است

2-دست شوم خارجی . . . . . و برای رفع تکلیف تا دلتان بخواهد گفته‌ها و نوشته‌ها مملو است از ملت بزرگ یا ملت نجیب و صبور و در مواقع استیلای بیگانه ملت میهمان نواز، هوشمند و زیرک، ملت تحت استعمار و هزاران صفت حتی المقدور ارضا کننده و مثبت.

خب این وسط نقش خود ما چیست؟! یعنی آن چنان در مقابل این پدیده‌ها عاجزیم که هیچ کاری نباید بکنیم؟! یعنی ما ملت بزرگ در هیچ موردی کوتاهی نکرده ایم؟ تقصیری نداشته ایم؟

نترسیم و نهراسیم از این که اقرار کنیم و بگوییم کشور ما در بسیاری از ابعاد جزء کشورهای عقب افتاده دنیاست و فقط در معدودی از ابعاد در سطح متوسط است.

این کشور با این همه ثروت طبیعی و با این مردم باهوش و زیرک سهمش از امکانات امروز دنیا خیلی بیش از این باید باشد.

در ارزیابی عقب افتادگی کشورمان فراموش نکنیم که الزاماً عقب رفتگی خود کشور مطرح نیست بلکه پیش رفتگی دیگران هم برای ما که سرعتمان قابل توجه نیست، می تواند عقب ماندگی محسوب شود.

دنبال دلیل می‌گردید؟ دلیلش در خودمان است نه در همسایه ها و ابرقدرتها و نه حتی در حکومت و دولتهای معاصر.

جایی صحبت از حکومت مردمی و غیر مردمی بود... گفتم گمان می‌کنم ایران تا به حال کمتر چنین حکومت مردمی به خود دیده؛ تا آنجا که من می‌شناسم اینها هیچ کدام نه شازده‌اند و نه وابسته به فلان ایل و نه خانواده های اسم و رسم دار. تا دیروز یکی معلم بود و یکی مهندس و یکی کاسب و دیگری یک روضه خوان معمولی. اینها را که از پاریس و ژنو و حلب نیاورده اند. اینها هموطنان خودمان هستند که در بین خود ما بوده اند.

حالا چطور شد وزیر که شدن دیگر غیر قابل دسترس شدند؟! حالا غیر مردمی شدند؟!

این دیگر مربوط به خود مردم است. کمتر مدیری است که بتواند تا آخر سالم بماند. نمی‌گویم همه ولی بعضی از همکاران به اصطلاح زیر مجموعه آن چنان ماهرانه رئیس را از راه به در می کنند که خود رئیس هم باورش نمی‌شود... دو سال که گذشت دیگه این رئیس، آن رئیس روز اول نیست. همه چیز عوض شده... صلاً استحاله‌اش می کنند.

در اول انقلاب تا ما مشغول تبریک گفتن به خودمان بودیم، همین کشورهایی که ما آنها را قبول نداشتیم آن چنان جلو رفتند که ... این حقیقت تلخ است ولی وجود دارد.

اگر همسایه شرقی ما افغانستان نبود آن وقت تکلیف روحیه ما چه می شد؟

بجای اینکه مریض را با کلمات قشنگ و رویا برنگیز به خواب خوش فرو ببریم باید او را به خود آوریم. با متانت و آهستگی جهت همکاری‌اش در درمان، دردش را به گوشش نجوا کنیم.

هی نگویید «ملت بزرگ» ، «ملت نجیب». ملتی که تا ابرقدرتهای بزرگ اسم شما را می‌شنوند پشتشان می‌لرزد. صراحت داشته باشید. به ملت بگویید ببینید چه کم داریم؟ چرا متوسط کار مفید ایرانی‌ها در روز به سی دقیقه هم نمی رسد؟!

چرا کارمندان ادارات، پدر ارباب رجوع را در می‌آورند بدون آن که فکر کنند فردا نوبت خودشان است؟ و هزاران چرای دیگر؟؟

تعداد کتابهایی که در زمینه انتقاد از رفتارهای فردی و اجتماعی مان منتشر شده به زحمت به تعداد انگشتان دست می رسد. از طنزهای نغز عبید زاکانی که بگذریم، بزرگانمان بیشتر در اشارات غیر مستقیم و در قالب وعظ و نصیحت به روحیاتمان پرداخته‌اند.

اما روانشاد مهندس بازرگان ، این مرد بزرگ در کتاب خود به نام «سازگاری ایرانی» که به اعتبار آزادی!؟ بیش از اندازه‌ای که آن موقع وجود اشته!؟ نه نام مولف را بر خود دارد نه تاریخ نگارش؛ درد را تشخیص داد اما بحث را کسی جدی نگرفت. در صفحه 278 این کتاب می خوانیم:

«. . . ضمنا نباید فراموش کرد که روح ایرانی چندان خالص، الهی و استوار بر پایه های محکم تقوی و حق پرستی نبوده است. در اشعار فارسی اسم خدا را زیاد می بینیم و همین طور در همان ابیات اسم می و معشوق را. . . در شدیدترین دورانهای تقدس و تشیع و در دربارهای صفویه و قاجاریه به حداکثر شرابخوری و زن بازی و عیاشی بر می خوریم. . . . . این دوگانگی روح ایرانی یا جمع بین دیانت و معصیت ر اشاید هیچ . . . . »

و اضافه می‌کند : «دروغ و تقلب نیز شاید در میان هیچ ملتی این چنین رایج نبوده باشد....»

وقتی صحبت از سرَ بقای سه هزار ساله ایران می‌شود می‌گوید: «وقتی بنا باشد ملتی به طور جدی با دشمن روبرو نشود تا آخرین نفس نجنگد و بعد از مغلوب شدن سرسختی و مخالفت نکند بلکه تسلیم اسکندر شود و آداب یونانی را بپذیرد، اعراب که می‌آیند در زبان عربی کاسه گرمتر از آش شده و صرف و نحو بنویسد یا کمر خدمت برای خلفای عباسی بسته و دستگاهشان را به جلال و جبروت ساسانی برساند، در مدح سلاطین ترک چون سلطان محمود غزنوی آبدارترین قصائد را بگوید، . . . . . یعنی هر زمان به رنگ تازه وارد درآمده به هر کس و ناکس تعظیم و خدمت کند؛ دلیل ندارد که نقش و نام چنین مردمی از صفحه روزگار برداشته شود.. . . . »

مرحوم جمالزاده هم در مورد نکوهش عادتهای مذموم هموطنانش نوشته های قابل توجهی دارد. در بخشی از کتاب «دارالمجانین» در مورد عادات متضاد یک ایرانی آورده که:

«در دو گوشه باغ خانه دو تخت برای آقا آماده می شد، روی یکی سجاده و تسبیح با هزار خضوع و دعا و روی دیگری بساط عرق با مزه ماست و خیار».

+ سید مستجاد حسینی ; ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱/۱٧
    پيام هاي ديگران ()   

سال نو مبارک

دوستان گرام، سال نو مبارک، سالی سرشار از نیکبختی، نشاط  و شادکامی، را برایتان آرزو مندم

+ سید مستجاد حسینی ; ۳:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱/۱٤
    پيام هاي ديگران ()   

همت نصف و نیمه، کار نصف و نیمه

همه ما از وضعی که داریم ناخرسندیم، حرف دل همه، با کنایه یا صراحت در میان خطوط صفحات روزنامه ها و کتابها در ثانیه ثانیه‌ی فیلم‌ها؛ در صحبت‌های آفتاب‌نشینان روستایی تا پشت فرمان نشینان بیابان‌گرد و خیابان‌گرد و یا تریبون‌های دانشگاهی به گونه‌ی جدی، طنز یا تفریحی و سرگرمی، در رفتارهای روزمره رسمی و غیر رسمی، از میان کلام نابخردان تا فرهیختگان یا در کلام ناتراشیده بی‌ادبان تا نظم شاعران ظریف‌پرداز این ناخرسندی موج میزند و از رنج یا رنجهایی که میبریم، شکایت میکنیم. اما آیا کسی هست که بگوید درد ما چیست و درمان ما کدام است؟

محتوای این سخنان آیا چیزی جز نگرانی از عزت و اقتدار ملی، همبستگی، اتحاد و انسجام ملی، نظم و  انضباط اجتماعی قانون شکنی و بی عدالتی و یا مسائلی مانند بیکاری و اعتیاد و طلاق و نابسامانی های روانی افراد ... است؟ و آیا انتظاری به جز قانون مداری، خدمت صادقانه، ایجاد فرصتهای برابر برای رشد و شکوفایی استعدادها و اصلاح الگوهای نامعقول تولید و  توزیع و مصرف و مواردی مشابه این موارد وجود دارد؟

این گفتارها از زبان چه کسی بیان می‌شود آیا جز من و شما؟ این انتظارها از چه کسی می‌رود؟ آیا جز از من و شما؟ و درمان کننده این دردها آیا جز من و شماییم؟ در هر کجای این سرزمین!در هر رشته و رتبه و طبقه و پایگاه و جایگاه اجتماعی و  با هر مکنت و توان.

ای‌کاش امسال هر یک از ما به اندازه توان و مسئولیت خود آنگونه که باید، به صورت مضاعف هم نه! حتی کمتر از نصف آنچه باید انجام دهیم را به درستی انجام دهیم. از همین الان اراده کنیم. و به قول معروف یک سوزنی را به خود بزنیم آنگاه پنج جوال دوز را به دیگران...  

هر سال توسط رهبر معظم انقلاب به عنوانی نام‌گذاری میشود تا وجهه همت ما قرار گیرد و به آن موضوع اهتمام نماییم. ولی تاکنون چه نتیجه‌ای از آن عاید شده است.جز برگزاری سمینارها، چاپ بروشورها و تراکت‌های تبلیغی، کتاب‌ها و بیانیه‌ها و ... کاش حداقل بدرستی آنها را می فهمیدیم ...

+ سید مستجاد حسینی ; ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱/۱٤
    پيام هاي ديگران ()   

آدم وقتی فقیر میشه، خوبی هاش هم حقیر میشه

این جمله ای است از کتاب قصه حسن ومحبوبه، حوادثی که در کشور ما در جریان است به نوعی ثابت کننده این جمله نغز دکتر علی شریعتی است.
نکته ای که میخواهم این بار به اون اشاره کنم، وقوع دو حادثه است؛ که باعث به وجود آمدن دو جریان در کشور ما شد.
یکی کشته شدن فرزند دکتر روح الامینی در حوادث پس از انتخابات بود که باعث شد همگان به سمت موضوع دستگیری ها و شرایط نگهداری بازداشت شدگان توجه کنند و تا چندی در صدر اخبار و تحلیلها و البته بهانه ای برای زیر سوال بردن و کوبیدن عده ای قرار گیرد و دیگری وقوع انفجار در استان سیستان و بلوچستان و از دست دادن عده ای از
هموطنانمان و از آن جمله سرآمدان و  سرداران سپاه پاسداران بود.
همه این اتفاقات ناگوار به لحاظ انسانی تاثر برانگیزند ولی چرا این موضوعات تا وقتی برای افراد مهمی اتفاق نیافتد، ارزش و اهمیت  نمی یابند؟ گویی خوابیم و اتفاق بزرگی باید بیفتند تا ما را از این خواب بیدار کند.
چرا قبل از واقعه کهریزک کسی به فکر این نبود که در زندانها و بازداشت گاهها چه شرایطی حاکم است.
اکنون نیز گذر زمان مانند همه وقایع تلخی که زمانی لرزه بر اندام ما انداختند، غبار فراموشی بر آن افکنده اند یا چرا کسی به فکر هموطنانمان در استان سیستان و بلوچستان نبود و تا سرمایه های گرانقدر خود را از دست ندادیم، مفهوم امنیت در شرق معنی نیافت؟
چرا اتفاقات تلخی که از گوشه و کنار از ربودن هموطنان و اخذ مبالغی کلان از خانواده های آنان به دست اشرار به گوش میرسید، همتی برای رفع مشکل امنیت ایجاد نمی کرد؟
در سایر موضوعات نیز این غفلت فراگیر وجود دارد و تا امر مهمی برای افراد مهمی نیفتد، کسی به ذهنش خطور نخواهد کرد که باید قبل از وقوع واقعه کاری کرد.

+ سید مستجاد حسینی ; ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۸/٤
    پيام هاي ديگران ()   

کاش داغ بهنود و احسان ما را هشیار کند

من هم از اعدام بهنود ناراحت شدم و راستش را بخواهید در تنهایی اشک هم ریختم نه تنها برای بهنود، برای بستگان بهنود نیز.

برای احسان و وابستگان او هم اشک ریختم. به نظرم دردی که مادر احسان تحمل میکرد؛ از درد مادر بهنود کشنده تر است. هم باید داغ فرزند خود را داشته باشد و مطمئنم داغ بهنود و درد مادر بهنود هم او را آرام نخواهد گذاشت.

اما افسوس .... یقین دارم ماجرای بهنود و احسان آخرین داغی نخواهد بود که بر دل ما نشست.

هر روز در دامان خود در کنار عزیزان خود در سر سفره پر مهر و محبت خانه در همین کوچه و خیابان، سر کلاس درس و پای منبر و تلویزیون و در لابلای خطوط خیابانهای شهر و یا میان کوچه های کاهگلی روستای خود و در زیر همین آفتاب عالم تاب حتی هنگامی که به همدیگر فکر میکنیم، عبادت میکنیم، برای سرگرمی دور هم جمع میشویم و... بهنود های زیادی را بزرگ میکنیم و چاقو بدستشان میدهیم تا به هر بهانه ای جان احسانی را بگیرند و بهنود دیگری را در پاسخ آن به دار بکشند.

هیچ اندیشیده ایم که در هر لحظه از زندگی خود به اطرافیانمان یاد می دهیم خشن باشند، حتی وقتی مهربانانه‌ترین رفتارها را انجام می‌دهیم -مثلا می‌خواهیم لبخند رضایتی بر لبان کودکی بنشانیم – اسباب بازی جنگی برای او هدیه میبریم و او را به خشونت دعوت می کنیم.

هنگامی که قرار است از سرامدان یک عصر یاد کنیم اولین گرینه ای که پیش روی خود می‌نهیم همانا جنگاوران و دلاوران عرصه نبرد و خشونت اند و حتی انتخاب واژه دل آور که در ظاهر بیان کننده خشن ترین رفتار بشری است به عنوان صفتی مثبت برای افراد شجاع بکار می بریم.

به تاریخ خود نگاه کنیم! بیشترین فرار نخبگان و تبعیدی های ما کیانند؟ آیا جز فرهیختگان و عالمان و دانشمندان. به دانشمندان و متفکرین ایرانی مدفون در هند نگاه کنید؟

وقتی تاریخ را مرور میکنیم پادشاهانی که فتوحاتی داشته اند و با جنگ و خونریزی ملتی را به عزا نشانده اند و به ظاهر افتخاری برای ما آفریده اند، به عنوان قهرمانان ملی و اسطوری ای می شناسیم

به همین نحو وقتی از شخصیت هایی مانند امام علی و امام حسین یاد می کنیم آن بخشی از زندگی ایشان که در جنگ و قتل و  ... گذشته نمود بیشتری دارند و تمام خوبیهای آنان را در این گونه رفتارهای ناگزیر آنان می بینیم و حتی شمشیر آنان را ستایش میکنیم!!

یا از فردوسی بزرگ که منادی خردورزی و تفکر و تعقل است تنها آن بخشی از شاهنامه اش را به یاد داریم که حامل خشونت و تلخی است. (به تعبیر دوست عزیزم آقای دکتر ضیایی شروع شاهنامه به نام خداوند جان و خرد نشان از اهمیت والای این دو و ناچیز انگاشته شدن این دو در عصر فردوسی)

و حتی در خلوت خود با خدا و در نماز و دعاها عبادات که باید لطیف ترین کلمات ادا شوند، خشونت موج میزند. وقتی نفرین و مرگ دیگری را طلب میکنیم، نباید انتظار داشته باشیم این شیوه گفتار و کردار به دیگر بخشهای زندگی تعمیم نیابد.

یا به رفتارهای معمولی خود دقت کنیم! نیازی به شرح هیچ کدام نیست

-          با پرندگان چه رفتاری داریم؟(سنگ مفت و گنجشک مفت)

-          با طبیعت چه رفتاری داریم؟ کافی است روزهای بعد از تعطیلات سری به پارکها و فضاهای عمومی و یا مناظر بیرون از شهر بزنیم؟

-          با آسمان چه میکنیم؟ چند وقت است نتوانسته اید با ستارگان را همکلام شوید؟ یا ریه های خود را از هوایی سالم پر کنید؟

-          با در و دیوارهای شهروندان چه میکنیم؟

-          با صندلی و اتوبوسها و ورزشگاه ها و ... چه میکنیم؟

-          با ارباب رجوع خود چه رفتاری داریم؟

-          و در صف هایی که کم هم نیستند با یکدیگر و با سالمندان و افراد ضعیف چگونه رفتار میکنیم؟

-          به رانندگی خود در خیابانها و یا جاده های بیرون از شهرها نگاه کنیم؟

-          به کودکانی که در خیابانهای ما پرسه میزنند نگاه کنید

-          زمان سوار شدن بر مترو و اتوبوس را ببینید

-          از خشونتهایی که در فوتبال و دیگر ورزشها صورت میگیرد

-          به فیلم و سریالهای تلویزیونی دقت میکنیم؟  آیا چیزی جز خشونت می یابیم؟

-          به رفتارهای اقتصادی خود نگاه کنیم!

-          چگونه مصرف میکنیم؟

-          در معاملات و قرار دادهایمان حتی با نزدیکان چگونه تعامل میکنیم

-          و خلاصه هر جایی خارج از حیطه خصوصی و منافع خصوصی ما و بیرون از چهارچوب خانه ما هیچ چیزی حرمت خود را ندارد.

وقتی هم ماجرای بهنود واحسان پیش می آید، ناله سر میدهیم که چرا چنین شد؟ و به سر خود میزنیم به همدیگر تسلیت میگوییم.

کاش داغ بهنود و احسان ما را هشیار کند و نسبت به هم مهربان تر باشیم و ...

+ سید مستجاد حسینی ; ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٧/٢٥
    پيام هاي ديگران ()   

... خجل نباش ما همه پادشاهیم

نگاه من به "خبرنگاری" همیشه از سر احترام و کرامت بوده و خبرنگاران را که در تلاشند غبارهای مانع دیدار حقیقت را کنار بزنند و  در امر دانایی، خدمتی بزرگ را به جامعه ارائه کنند و در این راه گاه دچار آسیب های غیرقابل جبرانی می شوند، ستوده ام. و از همین جا از تمامی آنان در هر کجا که هستند سپاسگزاری میکنم. آرزومندم در کشور ما همگان به اهمیت نقش آنان واقف و  آنچه را که شایسته آنند در حق آنها روا دارند.

هر چند برای خود آنان ممکن است حلاوتی داشته باشد که برای دیگران قابل درک نیست.

بخش خبری بیست و سی شنبه یازدهم مهر ماه 88 تصاویری را پخش کرد که مایه تاسف بود و البته حس کنجکاوی(بخوانید فضولی) ما را ارضا کرد.

خبر مربوط به اهدای نمایشی خون توسط مدیر پایگاه و مسوول امور اهدا کنندگان مرکز انتقال خون یزد بود. خبرنگار جسور با افشای این موضوع زشتی دروغ را بار دیگر به تصویر کشید و البته این بار قرعه به نام مدیر بخت برگشته سازمان انتقال خون افتاد که تا چندی نقل محافل باشد و مایه سرگرمی من و شما.

نکته ای که به ذهن میرسد و مایلم به این موضوع از زاویه ای دیگر به آن نگاه کنم شبیه همان چیزی است که در ماجرای آقای کردان نوشته بودم.

آن روز قرعه رسوایی به نام کردان افتاد و چنان بیرحمانه بر او تاختیم - شاید یکی از کسانی که بر او می تاخت، همین مدیر پایگاه و مسوول امور اهدا کنندگان مرکز انتقال خون بود- تا نه تنها خود بلکه بی گناهانی که به او منتسب هستند نیز، نتوانند سربلند کند.

یک سوزن به خود

با خود می اندیشم اگر دوربینی بر عملکرد همه ما متمرکز شود و گفتار و کردار ما را ثبت نماید، تفاوت چندانی یا کردان یا مدیر پایگاه و مسوول امور اهدا کنندگان مرکز انتقال خون نداشته باشیم. حال که امکان ایجاد چنین شرایطی نیست و نمی توان همگان را همیشه زیر ذره بین قرار داد و اسرار نهان و آشکار آنان را فریاد زد، چه قضاوتی درباره خود داریم.

چرا

واکاوی این مساله نیاز به تحقیقی علمی دارد و وقت آن رسیده است جامعه بطور جدی به آن بپردازد. به طور اجمال نکاتی پیرامون دلایل این پدیده می نویسم.

درباره چرایی رفتار مدیر نگون بخت و کردان، نیاز به احترام و بزرگداشت را به عنوان دلیلی برای دروغ گویی یادآوری میکنم و این سوال که چرا به جای اینکه اسباب بزرگی را برای خود فراهم کنیم باید با رفتار های نمایشی اینگونه در معرض شرمندگی و رسوایی قرار گیریم؟ مگر پیشینیان نگفته اند: تکیه بر جای بزرگان نتوان زد به گزاف مگر اسباب بزرگی همه آماده کنی.

گونه ای از تحلیل را می توان با استفاده از اصطلاحات جامعه شناختی "منزلت اکتسابی" و "منزلت انتسابی" ارائه نمود.

نبود فضای رقابت و بی توجهی به تلاش و فزونی فراگیر شدن روحیه فرصت طلبی و رانت جویی، رونق انتصاباتی که بر مبنای انتساب صورت می‌گیرد و نه بر مبنای لیاقت و شایستگی، چیره شدن سایه سیاست بر تمام امور حتی در جاهایی که تخصصی‌ترین موضوعات رسیدگی می‌شود، بی توجهی به فرایند صحیح اجتماعی شدن و تربیت افراد در خانواده و اجتماع و  کثرت افرادی که ناچارند به منظور جبران ضعفهای شخصیتی خود از مکانیسمهای جبرانی استفاده کنند، خلط مباحثی همچون تخصص و تعهد و آزمون های ترسناک و بی ربط در گرینش افراد برای مشاغل که آنان را برای حفظ و ارتقای موقعیت به ظاهرسازی وادار می کند و دلایل متعدد دیگر تا وجود دارد هر روز شاهد اتفاقاتی از این دست خواهیم بود.

البته کم نبودند و نیستند زنان و مردانی که از تمام هستی خود گذشتند و نه به دنبال نامی بودند و نه نان و مقام و موقعیت و در گمنامی زیستند و یا می‌زیند و با عمل خود "کرامت" و "بزرگی" را معنی دادند. یادشان گرامی باد.

اما تسلای خاطری برای آن نگون بخت.

خلاصه:

هر کس ز خزانه برد چیزی                              گفتند مبر که این گناه است

تعقیب نموده و گرفتند                                 دزدِ نگرفته پادشاه است

ما همگان چون تو را دیده ایم، بر تو می‌خندیم یا از رفتار تو بیزاری می‌جوییم، اگر به خود نگاه کنیم شاید همانند تو خجل شویم. بنابراین هنوز پادشاهیم

سخن آخر

سخن آخر خطاب به کسانی است که مسئولیت حراست از سرمایه های اجتماعی رابر عهده دارند. مگر  اهدای خون اهدای زندگی نیست؟.

چه هزینه هایی باید صورت گیرد تا یک نفر مصمم شود از بخشی از حیات خود چشم پوشی کند و قسمتی از وجود خود را به دیگری اهدا نماید؟  این عمل از سوی رئیس یک سازمانی که قرار است از خودگذشتگی را ترویج کند، ضربه بسیار بزرگی به سرمایه اجتماعی "اعتماد" و پوزخند به تمام کسانی است که به تمام دلبستگی‌های خود بی‌اعتنایی کردند و خون آنان برای حراست از ارزشهای ما بر زمین ریخته شد و  کسانی که با ایثار خود زندگی همراه با مشقت را تا دم مرگ برای خود یا اطرافیان فراهم کردند.

بنابراین مجازات وی حقی است که باید ادا شود. تا درس عبرتی شود برای هر آنکس که  چنین اندیشه کند.

+ سید مستجاد حسینی ; ٢:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٧/۱٢
    پيام هاي ديگران ()