درد من درد مردم زمانه است
|
||
این جمله ای است از کتاب قصه حسن ومحبوبه، حوادثی که در کشور ما در جریان است به نوعی ثابت کننده این جمله نغز دکتر علی شریعتی است.
نکته ای که میخواهم این بار به اون اشاره کنم، وقوع دو حادثه است؛ که باعث به وجود آمدن دو جریان در کشور ما شد.
یکی کشته شدن فرزند دکتر روح الامینی در حوادث پس از انتخابات بود که باعث شد همگان به سمت موضوع دستگیری ها و شرایط نگهداری بازداشت شدگان توجه کنند و تا چندی در صدر اخبار و تحلیلها و البته بهانه ای برای زیر سوال بردن و کوبیدن عده ای قرار گیرد و دیگری وقوع انفجار در استان سیستان و بلوچستان و از دست دادن عده ای از
هموطنانمان و از آن جمله سرآمدان و سرداران سپاه پاسداران بود.
همه این اتفاقات ناگوار به لحاظ انسانی تاثر برانگیزند ولی چرا این موضوعات تا وقتی برای افراد مهمی اتفاق نیافتد، ارزش و اهمیت نمی یابند؟ گویی خوابیم و اتفاق بزرگی باید بیفتند تا ما را از این خواب بیدار کند.
چرا قبل از واقعه کهریزک کسی به فکر این نبود که در زندانها و بازداشت گاهها چه شرایطی حاکم است.
اکنون نیز گذر زمان مانند همه وقایع تلخی که زمانی لرزه بر اندام ما انداختند، غبار فراموشی بر آن افکنده اند یا چرا کسی به فکر هموطنانمان در استان سیستان و بلوچستان نبود و تا سرمایه های گرانقدر خود را از دست ندادیم، مفهوم امنیت در شرق معنی نیافت؟
چرا اتفاقات تلخی که از گوشه و کنار از ربودن هموطنان و اخذ مبالغی کلان از خانواده های آنان به دست اشرار به گوش میرسید، همتی برای رفع مشکل امنیت ایجاد نمی کرد؟
در سایر موضوعات نیز این غفلت فراگیر وجود دارد و تا امر مهمی برای افراد مهمی نیفتد، کسی به ذهنش خطور نخواهد کرد که باید قبل از وقوع واقعه کاری کرد.
من هم از اعدام بهنود ناراحت شدم و راستش را بخواهید در تنهایی اشک هم ریختم نه تنها برای بهنود، برای بستگان بهنود نیز.
برای احسان و وابستگان او هم اشک ریختم. به نظرم دردی که مادر احسان تحمل میکرد؛ از درد مادر بهنود کشنده تر است. هم باید داغ فرزند خود را داشته باشد و مطمئنم داغ بهنود و درد مادر بهنود هم او را آرام نخواهد گذاشت.
اما افسوس .... یقین دارم ماجرای بهنود و احسان آخرین داغی نخواهد بود که بر دل ما نشست.
هر روز در دامان خود در کنار عزیزان خود در سر سفره پر مهر و محبت خانه در همین کوچه و خیابان، سر کلاس درس و پای منبر و تلویزیون و در لابلای خطوط خیابانهای شهر و یا میان کوچه های کاهگلی روستای خود و در زیر همین آفتاب عالم تاب حتی هنگامی که به همدیگر فکر میکنیم، عبادت میکنیم، برای سرگرمی دور هم جمع میشویم و... بهنود های زیادی را بزرگ میکنیم و چاقو بدستشان میدهیم تا به هر بهانه ای جان احسانی را بگیرند و بهنود دیگری را در پاسخ آن به دار بکشند.
هیچ اندیشیده ایم که در هر لحظه از زندگی خود به اطرافیانمان یاد می دهیم خشن باشند، حتی وقتی مهربانانهترین رفتارها را انجام میدهیم -مثلا میخواهیم لبخند رضایتی بر لبان کودکی بنشانیم – اسباب بازی جنگی برای او هدیه میبریم و او را به خشونت دعوت می کنیم.
هنگامی که قرار است از سرامدان یک عصر یاد کنیم اولین گرینه ای که پیش روی خود مینهیم همانا جنگاوران و دلاوران عرصه نبرد و خشونت اند و حتی انتخاب واژه دل آور که در ظاهر بیان کننده خشن ترین رفتار بشری است به عنوان صفتی مثبت برای افراد شجاع بکار می بریم.
به تاریخ خود نگاه کنیم! بیشترین فرار نخبگان و تبعیدی های ما کیانند؟ آیا جز فرهیختگان و عالمان و دانشمندان. به دانشمندان و متفکرین ایرانی مدفون در هند نگاه کنید؟
وقتی تاریخ را مرور میکنیم پادشاهانی که فتوحاتی داشته اند و با جنگ و خونریزی ملتی را به عزا نشانده اند و به ظاهر افتخاری برای ما آفریده اند، به عنوان قهرمانان ملی و اسطوری ای می شناسیم
به همین نحو وقتی از شخصیت هایی مانند امام علی و امام حسین یاد می کنیم آن بخشی از زندگی ایشان که در جنگ و قتل و ... گذشته نمود بیشتری دارند و تمام خوبیهای آنان را در این گونه رفتارهای ناگزیر آنان می بینیم و حتی شمشیر آنان را ستایش میکنیم!!
یا از فردوسی بزرگ که منادی خردورزی و تفکر و تعقل است تنها آن بخشی از شاهنامه اش را به یاد داریم که حامل خشونت و تلخی است. (به تعبیر دوست عزیزم آقای دکتر ضیایی شروع شاهنامه به نام خداوند جان و خرد نشان از اهمیت والای این دو و ناچیز انگاشته شدن این دو در عصر فردوسی)
و حتی در خلوت خود با خدا و در نماز و دعاها عبادات که باید لطیف ترین کلمات ادا شوند، خشونت موج میزند. وقتی نفرین و مرگ دیگری را طلب میکنیم، نباید انتظار داشته باشیم این شیوه گفتار و کردار به دیگر بخشهای زندگی تعمیم نیابد.
یا به رفتارهای معمولی خود دقت کنیم! نیازی به شرح هیچ کدام نیست
- با پرندگان چه رفتاری داریم؟(سنگ مفت و گنجشک مفت)
- با طبیعت چه رفتاری داریم؟ کافی است روزهای بعد از تعطیلات سری به پارکها و فضاهای عمومی و یا مناظر بیرون از شهر بزنیم؟
- با آسمان چه میکنیم؟ چند وقت است نتوانسته اید با ستارگان را همکلام شوید؟ یا ریه های خود را از هوایی سالم پر کنید؟
- با در و دیوارهای شهروندان چه میکنیم؟
- با صندلی و اتوبوسها و ورزشگاه ها و ... چه میکنیم؟
- با ارباب رجوع خود چه رفتاری داریم؟
- و در صف هایی که کم هم نیستند با یکدیگر و با سالمندان و افراد ضعیف چگونه رفتار میکنیم؟
- به رانندگی خود در خیابانها و یا جاده های بیرون از شهرها نگاه کنیم؟
- به کودکانی که در خیابانهای ما پرسه میزنند نگاه کنید
- زمان سوار شدن بر مترو و اتوبوس را ببینید
- از خشونتهایی که در فوتبال و دیگر ورزشها صورت میگیرد
- به فیلم و سریالهای تلویزیونی دقت میکنیم؟ آیا چیزی جز خشونت می یابیم؟
- به رفتارهای اقتصادی خود نگاه کنیم!
- چگونه مصرف میکنیم؟
- در معاملات و قرار دادهایمان حتی با نزدیکان چگونه تعامل میکنیم
- و خلاصه هر جایی خارج از حیطه خصوصی و منافع خصوصی ما و بیرون از چهارچوب خانه ما هیچ چیزی حرمت خود را ندارد.
وقتی هم ماجرای بهنود واحسان پیش می آید، ناله سر میدهیم که چرا چنین شد؟ و به سر خود میزنیم به همدیگر تسلیت میگوییم.
کاش داغ بهنود و احسان ما را هشیار کند و نسبت به هم مهربان تر باشیم و ...
نگاه من به "خبرنگاری" همیشه از سر احترام و کرامت بوده و خبرنگاران را که در تلاشند غبارهای مانع دیدار حقیقت را کنار بزنند و در امر دانایی، خدمتی بزرگ را به جامعه ارائه کنند و در این راه گاه دچار آسیب های غیرقابل جبرانی می شوند، ستوده ام. و از همین جا از تمامی آنان در هر کجا که هستند سپاسگزاری میکنم. آرزومندم در کشور ما همگان به اهمیت نقش آنان واقف و آنچه را که شایسته آنند در حق آنها روا دارند.
هر چند برای خود آنان ممکن است حلاوتی داشته باشد که برای دیگران قابل درک نیست.
بخش خبری بیست و سی شنبه یازدهم مهر ماه 88 تصاویری را پخش کرد که مایه تاسف بود و البته حس کنجکاوی(بخوانید فضولی) ما را ارضا کرد.
خبر مربوط به اهدای نمایشی خون توسط مدیر پایگاه و مسوول امور اهدا کنندگان مرکز انتقال خون یزد بود. خبرنگار جسور با افشای این موضوع زشتی دروغ را بار دیگر به تصویر کشید و البته این بار قرعه به نام مدیر بخت برگشته سازمان انتقال خون افتاد که تا چندی نقل محافل باشد و مایه سرگرمی من و شما.
نکته ای که به ذهن میرسد و مایلم به این موضوع از زاویه ای دیگر به آن نگاه کنم شبیه همان چیزی است که در ماجرای آقای کردان نوشته بودم.
آن روز قرعه رسوایی به نام کردان افتاد و چنان بیرحمانه بر او تاختیم - شاید یکی از کسانی که بر او می تاخت، همین مدیر پایگاه و مسوول امور اهدا کنندگان مرکز انتقال خون بود- تا نه تنها خود بلکه بی گناهانی که به او منتسب هستند نیز، نتوانند سربلند کند.
یک سوزن به خود
با خود می اندیشم اگر دوربینی بر عملکرد همه ما متمرکز شود و گفتار و کردار ما را ثبت نماید، تفاوت چندانی یا کردان یا مدیر پایگاه و مسوول امور اهدا کنندگان مرکز انتقال خون نداشته باشیم. حال که امکان ایجاد چنین شرایطی نیست و نمی توان همگان را همیشه زیر ذره بین قرار داد و اسرار نهان و آشکار آنان را فریاد زد، چه قضاوتی درباره خود داریم.
چرا
واکاوی این مساله نیاز به تحقیقی علمی دارد و وقت آن رسیده است جامعه بطور جدی به آن بپردازد. به طور اجمال نکاتی پیرامون دلایل این پدیده می نویسم.
درباره چرایی رفتار مدیر نگون بخت و کردان، نیاز به احترام و بزرگداشت را به عنوان دلیلی برای دروغ گویی یادآوری میکنم و این سوال که چرا به جای اینکه اسباب بزرگی را برای خود فراهم کنیم باید با رفتار های نمایشی اینگونه در معرض شرمندگی و رسوایی قرار گیریم؟ مگر پیشینیان نگفته اند: تکیه بر جای بزرگان نتوان زد به گزاف مگر اسباب بزرگی همه آماده کنی.
گونه ای از تحلیل را می توان با استفاده از اصطلاحات جامعه شناختی "منزلت اکتسابی" و "منزلت انتسابی" ارائه نمود.
نبود فضای رقابت و بی توجهی به تلاش و فزونی فراگیر شدن روحیه فرصت طلبی و رانت جویی، رونق انتصاباتی که بر مبنای انتساب صورت میگیرد و نه بر مبنای لیاقت و شایستگی، چیره شدن سایه سیاست بر تمام امور حتی در جاهایی که تخصصیترین موضوعات رسیدگی میشود، بی توجهی به فرایند صحیح اجتماعی شدن و تربیت افراد در خانواده و اجتماع و کثرت افرادی که ناچارند به منظور جبران ضعفهای شخصیتی خود از مکانیسمهای جبرانی استفاده کنند، خلط مباحثی همچون تخصص و تعهد و آزمون های ترسناک و بی ربط در گرینش افراد برای مشاغل که آنان را برای حفظ و ارتقای موقعیت به ظاهرسازی وادار می کند و دلایل متعدد دیگر تا وجود دارد هر روز شاهد اتفاقاتی از این دست خواهیم بود.
البته کم نبودند و نیستند زنان و مردانی که از تمام هستی خود گذشتند و نه به دنبال نامی بودند و نه نان و مقام و موقعیت و در گمنامی زیستند و یا میزیند و با عمل خود "کرامت" و "بزرگی" را معنی دادند. یادشان گرامی باد.
اما تسلای خاطری برای آن نگون بخت.
خلاصه:
هر کس ز خزانه برد چیزی گفتند مبر که این گناه است
تعقیب نموده و گرفتند دزدِ نگرفته پادشاه است
ما همگان چون تو را دیده ایم، بر تو میخندیم یا از رفتار تو بیزاری میجوییم، اگر به خود نگاه کنیم شاید همانند تو خجل شویم. بنابراین هنوز پادشاهیم
سخن آخر
سخن آخر خطاب به کسانی است که مسئولیت حراست از سرمایه های اجتماعی رابر عهده دارند. مگر اهدای خون اهدای زندگی نیست؟.
چه هزینه هایی باید صورت گیرد تا یک نفر مصمم شود از بخشی از حیات خود چشم پوشی کند و قسمتی از وجود خود را به دیگری اهدا نماید؟ این عمل از سوی رئیس یک سازمانی که قرار است از خودگذشتگی را ترویج کند، ضربه بسیار بزرگی به سرمایه اجتماعی "اعتماد" و پوزخند به تمام کسانی است که به تمام دلبستگیهای خود بیاعتنایی کردند و خون آنان برای حراست از ارزشهای ما بر زمین ریخته شد و کسانی که با ایثار خود زندگی همراه با مشقت را تا دم مرگ برای خود یا اطرافیان فراهم کردند.
بنابراین مجازات وی حقی است که باید ادا شود. تا درس عبرتی شود برای هر آنکس که چنین اندیشه کند.
چرا از اینکه صراحت جای تعارفات و پرده پوشی را گرفته ناراحتیم؟
جرا از اعلام اسامی عده ای که از اموال عمومی استفاده شخصی نموده اند، ناراحتیم؟
تا کی باید صراحت و روراست بودن را قربانی نفاق و تملق و پرده پوشی کنیم؟
چرا کسانی که از اموال عمومی استفاده کرده اند، نباید خجالت بکشند و مثل رئیس جمهور کره خود را از کوه پرت نکنند و کسی که آنان را افشا کرده باید شرمنده باشد؟
هر چند رعایت ادب و اخلاق جزو برترین صفات انسانی است اما کتمان حقیقت نیز خود کمتر از دروغگویی نیست و شباهت بسیاری با دروغگویی دارد.
هر چند مناظره(تبادل اتهام) صورت گرفته در مناظره احمدی نژاد و موسوی و فضای حاکم بر آن فراتر از آن بود که جامعه بتواند آن را هضم نماید و افت قابل توجهی در آرای احمدی نژاد را باعث شده باشد، اما نتایج مثبتی نیز میتواند در پی داشته باشد؛ از ان جمله:
یکم: تصور نقد ناپذیری عده ای که خود را صاحب امور میدانستند از میان رفت و با تعمیم این پدیده، میتوان افراد و نظرات دیگری را - که قدیس پنداشته شده اند- مورد نقد و سوال قرار داد.
دوم: فراگیر شدن نظارت بر مدیریت جامعه و ترس از رسوایی مدیران را در استفاده از موقعیت خود محتاط تر خواهد کرد(جنبه منفی اینکه روشهای فساد ظریف تر خواهد شد و شناخت آن سخت تر)
سوم: زیر سوال رفتن قوای نظارتی همانند قوه قضائیه. وجود مفاسد اقتصادی و سیاسی ذکر شده در جامعه را می توان نتیجه اهمال قوه قضائیه در انجام وظایف خود دانست(البته پیشینیان به درستی گفته اند وای به روزی که بگندد نمک و از یک انسان فلج انتظار قهرمانی در مسابقه دو داشتن، بلاهت است)
سه و نیم: « گربه شیر است در گرفتن موش---- لیک موش است در مصاف پلنگ» بیچاره پالیزدار باید نه سال و اندی در زندان بماند چون پاشو از گلیمش درازتر کرده بود.
چهارم: نیک باشی و بدت گوید خلق، به که بد باشی و نیکت گویند
پنجم و ششم و هفتم و ... را هم شما بنویسید.
سیاست فوتبال زده!
هر چی تلاش کردم فراموش کنم و بیخیالی طی کنم نشد که نشد. نمیدونم تا به حال چه حسی بهتون دست داده وقتی فهمیدید کلاه گنده ای سرتون رفته.
از شب مناظره که نه؛ نزاع خونین احمدی نژاد و موسوی تا الان بیقرارم. دارم میسوزم!
از یک طرف یادآوری روزهایی که هر لحظه انتظار خبر کشته شدن یکی از عزیزانمان را می کشیدیم . ترس، دلهره، اضطراب و نگرانی آن روزها...
دعای مادران، اندوه پدران، بیقراری فرزندان رزمنده ها.... دیدگان به انتظار نشسته مادران اسرا و مفقودین، دست های گره خورده به میله ها و سنگ مزار و مویه های مادران کشته های جنگ، صورت خیس یتیمان بی پناه و ...(البته الحمدلله !؟؟؟! خانواده های شهدا به لطف بنیاد شهید و دایه مهربان از مادر آنها -حاج آقا کروبی و اطرافیان- مشکلی نداشتند)
و تصور اینکه عدهای در همین زمان در حال کسب و کار خود بودند، مدرک گرفتند، صاحب مکنت و منصب شدند، دوردنیا را بارها طواف کردند و نازنین دختر و قند عسل، پسرانِ خود را به بهترین دانشگاه های دنیا فرستادند تا مبادا صدای بمب و گلوله و شیون و... خاطر مبارکشان را بیازارد و هم برای روز مبادا یه مدرک شایستگی داشته باشند تا اگر روزی خواستند قدرت را عادلانه!؟! توزیع کنند باز خاطر مبارک همانها جمع باشد.
و بعد از جنگ هم که چه کسی بهتر و لایقتر از همین ها که حقشان است از امکانات بهتری برخوردار شوند، زحمت کشیدهاند. وامهای کلان و معاملات بی حساب و زمینهای مرغوب و دانشگاه و مدرک که مهم نیست و الخ... مال پدرشان بوده دیگه! استفاده می کردند و البته همزمان به گور پدر من و ریش ملت هم از ته دل و قاه قاه خندیدند.
...حاضر نبودند کسی را به سفره خود راه بدهند و هر کسی میخواست وارد شود باید با عهدنامه رذالت و بیشرافتی را امضا کنند و البته قواعد بازی را یاد بگیرند و هر کس که این قاعده را رعایت نکند وای به حالش...
وای به حال ما هم! با این مدیران: انقلابی مسلمان مومن ...یا دزد و ریاکار و دغل باز و باند باز و فاسد.
اگر آن ادعاها درست باشد که وامصیبتا که این همه سختی و مرارت های مردم و خوشحالی از سرنگونی حکومتی دیکتاتوری نتیجه ای جز حاکمیت عده ای دیگر در لباسی دیگر نداشته است
اگر هم دروغ باشند باز هم وامصیبتا که مسئولین این مملکت چنان وقیح اند که برای کسب قدرت حاضرند دیگری را به لجن بکشانند.
متاسفانه چون ناچار به قضاوتیم با اطلاعات اندک خود (پالیزدار و حسن عباسی و ...)صحت برخی از ادعاها تایید میشود و متاسفانه سردمدار برخی از این مفاسد هم از قشر روحانیت معظم هستند که قرار بود ناجی ملت باشند و قاتل ملت شدهاند.
میگفتند دلیل ناکامی فوتبال ما سیاست زدگی اونه
حالا سیاست ما هم شد عین فوتبال ما. چقدر هم برازنده است!
یه عده بازیگرند با قراردادهای آنچنانی،
عده زیادی تماشاگرند فقط دلشون خوشه تیمشون برنده شده
قدرت هم همون توپ فوتبال و...
...ملت مواظب کلاهتون باشید
...منم مواظب سرم هستم
دقیقا مثل 213000 کشته (میگویند شهید هستند)در جنگ وحدود 400000 (میگویند جانباز سرافراز)و ........ اسیر(میگویند آزاده)
بحثهای داغ انتخاباتی هر روز داغتر از دیروز در جریان است و لگدپرانیهای اخلاقی، تخطئه عملکردهای گذشته و گذشتگان و نوید آینده ای روشن و ... مایه سخنان کاندیداها.
نکته ای که توجه من را جلب کرد این بود که در صحبتهای این کاندیداهای محترم آنچه پر رنگ مینماید، زیر سوال بردن فعالیتهای گذشته و ارائه آمار و ارقام و گزارشهایی است که از نابسامانی ها در تمام اجزا حکایت میکند. اینکه ما وضعیت بسامانی نداریم و اوضاع آشفته و ملال آوری بر ما حاکم است؛ جای تردید نیست ولی شنیدن و برجسته نمایی این مسائل و مشکلات از زبان کسانی که در این سی ساله خود در مسند امور بوده اند، جای طرح این سوال را باز میکند که در سی سال گذشته چه کسانی بر این جامعه حکومت کرده اند؟؟؟ مگر خود نبوده اید که بریدید و دوختید و بر تن ملت کردید؟؟؟
حالا دارید گناه را بر گردن چه کسانی می اندازید؟ با عرض پوزش کسی نیست که از این آقایان محترم سوال کند شما در این چند سال چه ... میکردید که اکنون به فکر حل مشکلات مردم افتاده اید؟ آنهم مشکلاتی که زاییده سلیقه های شماست.
مگر شما ها نبودید که یا قانون وضع میکردید یا بدنبال اجرا همان قوانین بودید و یا بر اجرای همان قوانین نظارت میکردید؟ این همه آمار و ارقامی که از حلقوم های ملتهب شما پراکنده میشود؛ نتیجه همان بدکارکردیهای شماست. اگر بدنبال مقصر میگردید، کافیست دمی با خود خلوت کنید و با خود صادق باشید و نگاهی واقع بینانه به خود وعملکرد خود بیاندازید.
مگر همین آقای کروبی چه کارنامه درخشانی از خود در بنیاد شهید و یا مجلس دارند که دارند حلقوم خود را پاره میکنند؟
کسی نیست که از آقای موسوی سوال کند که در هشت سال نخست وزیری چه کارنامه درخشانی از خود بجای گذاشته است که اکنون ناجی ملت شده و ناگهان از خواب سی ساله پریده و شاید بدنبال تحقق خوابهای خود آمده اند و همه را مقصر میبینید و...
کسی نیست که از آقای رضایی سوال کند که در مجمع تشخیص مصلحت نظام؟!؟!؟! چه مصلحت عظیمی را تشخیص دادید که در مقام ریاست جمهوری بدنبال تکمیل آن مصالح هستید.
یا آقای احمدی نژاد اشتباه گرفته اید جانم! دیگر بس است. ریاست جمهوری جایی برای جبران ضعفهای افراد نیست.
لطفاً کنار بایستید.
"غرب زدگی می گویم همچون وبا زدگی و اگر به مذاق خوشایند نیست بگوییم همچون گرمازدگی یا سرمازدگی. اما نه. دست کم چیزی است در حدود سن زدگی. ...دیده اید که چطوری گندم را از درون میپوساند؟ از درون به هر صورت سخن از یک بیماری است. عارضه ای است از برون آمده و و در محیطی برای بیماری آماده برای بیماری رشد کرده است. مشخصات این درد رابجوییم و... "
اینها سخنان آل احمد در ابتدای کتاب غرب زدگی است.
چندسالی است به بهانه سرگرمی و یا هر چیز دیگر .... جامعه ایرانی آماج سریالهای کم مایه و بی مایه سرزمین های شرقی قرار گرفته است. گویا آنان نیز اشتهای سیری ناپذیر ما را دریافته اند و همت خود را بر تولید سریالی اینگونه سریالها قرار داده اند تا هم جیب خود را فربهی بخشند و هم فرهنگ خود در جامعه ایرانی تبلیغ نمایند تا انس و پیوندی میان کالاهای کره ای و ژاپنی و چینی و ... با ذهن مخاطبان خود برقرار نمایند. اما خودباختگی جامعه ایرانی و بی تدبیری مدیران صدا و سیمای ؟!؟!؟... نمیدانم چه کسی؟! نیز بر این امر دامن زده است و این تصور را به وجود آورده که گویی فرهنگ ایرانی و زبان فارسی هیچ نکته درخشانی در خود ندارد و تا دستمایه نمایشهای غنی قرار گیرد و به ناچار یا از اعراب قرض میگیرد و یا از شرق و غرب. غرب هم که نیازی به گفتن ندارد از کارتون ها و بازیهای رایانه ای گرفته تا سریالها و فیلمهای آنان جزو واجبات روزانه و ضرورویات زندگی ما قرار گرفته است.
اگر آل احمد امروز زنده بود چه مینوشت؟
قدیما اوشین بود و ... الان هم یانگوم، گونک بوک و جومونگ و لابد فردا هم یکی دیگر!
به نظر شما اگر آل احمد بود چه مینوشت؟ غرب زدگی؟ شرق زدگی؟ جن زدگی؟
چرا باید هرکی از یه راهی وارد شد بتواند ما را بزند؟
چرا ما نمیتوانیم کسی را بزنیم؟
آیا زدن خوبست؟
آیا زده شدن خوب است؟
قدیمترا اسکندر اومدو زد، یه بار هم قوم عرب اومد و زد، یه بار هم مغول ها آمدند و زدند. فردا هم شاید آمریکا بیاد و بزنه شاید هم طالبان بیاد بزنه نمیدونم
ولی الان رو خبر دارم که کره و چین دارن ما رو میزنن و آرام و بیصدا غارتمون میکنن.
نشنیدی یکی از جوانان همین مملکت به بابای بیچاره خودش فشار میاورده که هر چی داریم و نداریم، بفروش و برام ا ز سوسانو خواستگاری کن . . . . .
اصطلاح عبور از افراد یا اندیشه ها، چند سالی است که در ادبیات سیاسی ایران رایج شده است.
در باره اینکه آیا باید از افراد عبور کرد و یا همچنان در کنار آنها یا رهرو آنها بود و اینکه در عرصه سیاست باید تابع کدام افراد یا اندیشه ها بود، هر کس به مقتضای شرایط خود تصمیم خواهد گرفت و بحث پیرامون این جنبه را به اصحاب سیاست واگذار میکنم. لیکن از جنبهای دیگر به این قضیه نگاه میکنم شاید با درک بهتر شرایط بتوان تصمیم عاقلانه تری اتخاذ کرد.
با ملاحظه تغییرات روز افزونی که در تمام عرصه ها به مدد فناوریهای ارتباطی در حال وقوع است، تغییر در عرصه اندیشه و تفکر نیز مشمول این تغییرات شده است. و جامعه از چنان پویایی برخوردار است که توقف در یک عرصه مساوی با حذف شدن از مسیر است.
از دیگر سو در روایاتی که بزرگان دین اسلام آمده است بر فرزند زمان خود بودن و ملاحظه شرایط زمانی زندگی تاکید فراوان شده است. با این وصف در صورتیکه تغییر را اصل تغییر ناپذیر شرایط کنونی بدانیم، توقف در افراد، اندیشه ها و یا هر مورد مشابه دیگری مانند توقف در عرصه اقتصاد، فناوری و ... معادل سکون و مرگ خواهد بود. از آنجا که تغییر در عرصه فکر و اندیشه نیز بسیار فراتر از افراد اتفاق می افتد و نباید در هیچ فرد یا فکری متوقف شد. و تازمانیکه این افراد یا افکار بتوانند خود را با شرایط متغییر، بروز نمایند میتوان از آنان تبعیت کرد و به آنان استناد کرد در غیر این صورت آنان فقط بخشی از تاریخ خواهند بود و به عنوان بخشی از تاریخ میتوانند مورد نقد وبررسی قرار گیرند و درستی یا عدم آنان بر مبنای اصول علمی میسر خواهد بود.
در این میان گاه افراد با اندیشه هایی فاقد اعتبار و تاریخ گذشته قصد تحمیل خود بر افکار را دارند تا همچنان منافع پیروان خود را حراست نمایند. در این صورت لازم است تا افراد صاحب اندیشه آزاد، نادرستی آن افکار را عیان کنند و ضمن آگاهی بخشی به عموم، زمینه عبور از آنان را فراهم نمایند. در غیر اینصورت گذشت زمان زمینه عبور قهر آمیز از آنان را فراهم خواهد کرد.
در زمان قدیم گاهی شبها تنها برای دیدن اخبار 20.30 به سراغ تلویزیون میرفتم. راستش بیشتر برنامه هاش فشار خون منو بالا میبرد...
بگذریم
مدت زیادی هست که 20.30 هم چنگی به دل نمیزنه
نمیدونم آقای نجف زاده هم مجبور به سانسور شده که مثل قدیما دیگه خبر نمیاره یا دیگه چیزی تو چنته نداره یا مصلحت اندیشی و بازی سیاست مانع شفافیت برنامه های خبری نجف زاده شده.
اهل دیدن برنامه های ورزشی هم نبودم و زیاد پیگیر برنامه های عادل هم نبودم ولی ناخودآگاه دوستش داشتم فکر میکنم عادل بود و بی پروا و صمیمی.
دور از انتظار نبود که حذف بشه چون جامعه ما به بلوغ کافی نرسیده که بتونه تحمل سوال و نقد رو داشته باشه.
به نظرم تاریخ هر روز در حال تکرار شدنه
هر روز ما امیرکبیرهای خودمون رو خفه میکنیم، هر روز با شعار یا علی و یا حسین با یزید بیعت میکنیم و بعد براشون مرثیه می سرائیم و ...هر روز عادل فردوسی پور را دار میزنیم
لابد مصلت اقتضا میکنه!؟
همزمان با فرارسیدن ماه محرم و حادثه کربلا و به شهادت رسیدن حضرت امام حسین و یارانش در طی چندین قرن گذشته زندگی جلوه دیگری به خود میگیرد، خیابانها و کوچه ها سیاهپوش میشوند، پارچه نوشته هایی با اشعار حزین و تداعی کننده صحنه های دلخراش و... هر جا تکه زمینی خالی باشد، تکیه ها برپا میشود و گاهی هم صدای طبل و زنجیر و نوحه خوانی و مداحی و مرثیه خوانی با صدای همهمه زنان مردان و کودکان در هم می آمیزد، دیگهای بزرگ غذا در اطراف آن تکیه ها عده ای را به خود مشغول داشته است. علاوه بر آن رفتار و ظاهر افراد نیز به گونه ای در می آید که گویی عزیزترین کس آنها از دنیا رفته است.
در هنگام برپایی مراسم نوحه خوانی هم بازار لعنت و ناسزا به اصحاب یزید داغ شده و گریه و زاری برای اصحاب امام حسین نیز به بخش جدانشدنی این مراسم است.
نکته ای که قصد دارم در این نوشته به ان بپردازم توصیف و تحلیل و چگونگی و چرایی این مراسم نیست. آن چیزی که مرا بر آن داشت تا به نوشتم این مطلب اقدام نمایم، رفتار دوگانه و چندگانه ما ایرانیان و نمایشی عمل کردن در برابر اصحاب امام حسین و همقطاران یزید است.
بر مبنای باور تمام شیعیان، امام حسین و سایر امامان از درجه رفیعی در نزد خداوند برخوردارند که میتواند به عنوان نماد تمام خوبیها و الگو و نمونه واقعی تمام بشریت قرار گیرد و آن چیزی که در تمام این مراسم بر ان تاکید میشود، یادآوری فلسفه قیام و واقعه عاشورا است.
قیام در برابر ظالم، امر به معروف و نهی از منکر و اثبات حقانیت خوبیها بد بدیها و... اینها از جمله مواردی است که در ادبیات عاشورا به گوش میرسد.
دشمنان امام نیز به عنوان نماد بدیها و ناپاکیها معرفی شده و سعی در نمایاندن رفتارهای ناپسند و ارجاع زشتترین رفتار بشری به بدترین افراد در تمام سخنرانیها و مرثیه ها دیده و شنیده میشود.
سوالی که در طی سالیان گذشته ذهنم را به خود مشغول داشته است که اگر واقعه کربلا هم اکنون واقع میشد، این مردم در کدام سو قرار میگرفتند؟
آیا از منافع مادی و معیشتی خود میگذشتند و به یاران امام حسین ملحق میشدند و یا به از بیم جان و خطرات مال و خویشان خود به جمع سپاهیان یزید وارد میشدند؟
کافی است هر کس نگاهی عمیقی به رفتارهای روزمره خود بیاندازد تا موضع خود را در این مجادله بیابد.
فارغ از تحلیلهای جامعه شناسانه و آسیب شناسانه، فراوانی ناهنجاریهایی مانند،قتل، فرزند کشی، همسر کشی، سرقت، آدم ربایی، کلاهبرداری، خیانت، زورگیری، قاچاق انسان، دارو، کالا و ... تا تن فروشی و رشوه و تقلب و سایر ناهنجاریهای اخلاقی مانند دروغ و غیبت و خود فروشی و دیگر فروشی و ...حتی در بین سرآمدان جامعه که بیتشر موارد به خاطر منافع فردی رخ میدهد، و شیوع آنها در بین مردم نشان میدهد که گرچه خود را به شکل و شمایل حسینی در می آوریم ولی در باطن خود به یزید لبیک گفته و مروج اندیشه ها و رفتاری هستیم که بر خلاف جهت انسان آزاد منشی مانند امام حسین عمل میکنیم که تمام هستی خود را در راه عقیده خود نهاد و جان بر کف نهاده در برابر ظالمان زمان خود تا پای جان ایستاد.
در باره تحلیل و ریشه یابی اینگونه رفتارهای متضاد در نوشته آتی به آن خواهم پرداخت.
نظر شما چیست؟
ادامه انسان وحشی
در تابستان گرم سال ١٩٧١ یک روان شناس اجتماعی بنام فیلیپ زیمباردو (Philip Zimbardo) دست به آزمایشی زد که نتایج کاملا غیرمترقبه ای در ارتباط با روان انسانها در اختیار گروه تحقیقاتی که توسط خود او هدایت می شد، قرار داد.
زیمباردو آنچنان که خود می گوید از افشای وقایع تکان دهنده ای که پشت دیوارهای زندان ابوغریب در جریان بود حیرت زده نشد چرا که سه دهه پیش از آن وی مدیر پروژه ای بود که بدنبال یافتن پاسخ به چندین سئوال در ارتباط با رفتار انسان ها بود. چگونه انسانها با یک نظام از قبل سازمان داده شده برخورد می کنند؟ چگونه "نفس اختلاف در قدرت" بین یک زندانی و زندانبان به ایجاد تغییر در رفتار انسانها منجر می شود؟ آیا اگر انسانهائی "خوب" و از نظر روانی سالم را در موقعیتی "بد" قرار دهید قادرند به شرایط غلبه کرده و مختصات اخلاقی خود را حفظ کنند یا مکان و موقعیت آنانرا به فساد می کشاند؟
در پاسخ به آگهی درخواست داوطلب، ٧٠ نفر خود را به تیم دکتر زیمباردو معرفی کردند که در مقابل شرکت در تست مزبور، روزانه مبلغ ١۵ دلار دریافت کنند. یک تیم مسئول مصاحبه و ارزشیابی روحی داوطلبین شد و بالاخره از میان آنان ٢۴ نفر از دانشجویان دوران لیسانس و کالج های آمریکا و کانادا که از نظر روانی بدون مسئله بنظر می رسیدند انتخاب شدند. قرار بر این شد که به حکم قرعه دانشجویان به دو گروه تقسیم شوند. یک گروه در نقش زندانی و گروه دیگر در نقش زندانبان ایفای وظیفه کنند. آزمایش با گروهی از جوانان سالم و تندرست چه از لحاظ جسمی و چه به لحاظ روانی که همگی از طبقه متوسط و خانواده های بی مسئله می آمدند آغاز گردید.
به این منظور، زندانی در زیر زمین بخش روانشناسی دانشگاه ستنفورد ساخته شد. سلولهای زندان با میله های آهنی درست مشابه وضعیت زندان های متداول ساخته شده و در دو سوی یک کریدور در بخش انتهائی زیر زمین قرار گرفته بودند.
به زندانیان لباس های بدقواره و یک شکل مخصوص زندانی داده شد و هر کدام به جای اسم با یک شماره مشخص می شدند و زندانبانان به یونیفورم خاکی رنگ و باتوم و عینک های آفتابی جیوه ای برای جلوگیری از چشم در چشم شدن با زندانیان مجهز شدند.
در جلسه توجیهی زیمباردو به زندانبانان می گوید: "شما می توانید کاری کنید که زندانیان احساس خستگی کرده و احساس ترس در آنان بوجود آید. می توانید فضائی خلق کنید که زندانیان احساس کنند که سرنوشتشان به سلیقه و انتخاب رفتار از سوی شما و من و کلا سیستم زندان وابسته است. ما مصمم هستیم که شخصیت و هویت آنها را به طرق مختلف از آنان بگیریم. کلا بگویم باید این احساس را در آنان بوجود آورید که متقاعد شوند که آنان فاقد هر گونه قدرت هستند و این ما هستیم که قدرت مطلق هستیم."
روز اول بدون حادثه سپری شد اما روز دوم ناگهان در زندان شورش شد. زندانبانان بطور داوطلبانه و بدون دریافت حقوق اضافی حاضر شدند اضافه کاری کنند تا شورش زندانیان ناراضی را سرکوب کنند. حمله به زندانیان با باتوم و کپسول های آتش نشانی آغاز شد. ساعت۲:۳۰ صبح روز بعد در حالیکه زندانیان به خواب رفته بودند با سوت زندانبانان از خواب بیدار شدند. آنها را به خط کرده و با اعلام شماره آنها را حاضر غایب کردند. این عمل چندین بار در طول شب تکرار شد. هر کس اعتراضی می کرد با انجام حرکات فیزیکی مانند "شنا رفتن" جریمه می شد. اعتراض باعث می شد که زندانی به سلول انفرادی بیافتد.
سختگیریها شدت پیدا کرد. دیگر به زندانیان بخصوص در طول شب اجازه رفتن به دستشوئی داده نمی شد. آنان باید در درون سطل هائی که در سلول گذاشته بود قضای حاجت کرده و با بوی تعفن آن سر کنند.
اعتراضات بیشتر شد. این بار تشکها را از زندانیان شورشی گرفتند و آنان مجبور بودند بدون تشک و بالش بر روی زمین سیمانی بخوابند.
وضعیت رفته رفته بدتر شد. زندانیان مجبور بودند برهنه شوند تا از آنان بازرسی بدنی به عمل آید. تحقیرهای جنسی نیز بخشی از کار شد. روز چهارم زمزمه فرار از زندان در بین داوطلبینی که نقش زندانی را بازی می کردند قوت گرفت. با پخش شدن این شایعه شدت عمل زندانبانان نیز شدیدتر شد. زندانبانان بنحوی باورنکردنی در نقش خود فرو رفته بودند و گوئی با گذشته خود بکلی قطع رابطه نموده بودند. دکتر زیمباردو در مشاهدات خود می نویسد که اعمال و گرایش های سادیستی واقعی بین زندانبانان مشهود بود.
زندانی شماره ۴١۶ دست به اعتصاب غذا زد اما بلافاصله با پاسخ شدید زندانبانان و افتادن به سلول انفرادی روبرو شد. او را در یک دستشوئی زندانی کردند. زندانبانان که با اعتراض زندانیان دیگر نسبت به این عمل روبرو شدند برای اینکه مقاومت آنها را در هم بشکنند به آنان پیشنهاد کردند تنها در صورتیکه همگی از تشک و بالش چشم پوشی کرده و بر روی زمین سخت سیمانی بخوابند ۴١۶ آزاد خواهد شد. جالب اینجاست که در همین اثناء دوستان و خانواده های زندانیان نیز بدیدن آنها می رفتند و از نزدیک وضع را مشاهده می کردند اما از بیش از ۵٠ نفر که به دیدن آنان رفتند تنها خانمی جوان لب به اعتراض نسبت به وضعیت زندان گشود و آنرا وضعیتی ترسناک و غیرانسانی توصیف کرد. با اعتراض کریستینای جوان که بعدها به همسری دکتر زیمباردو در آمد تنها پس از شش روز زیمباردو تجربه زندان ستنفورد (Stanford Prison Experiment) را متوقف نمود.
تجربه زندان ستنفورد که بعدها زیمباردو تحت عنوان "اثر لوسیفر: چگونه انسانهای خوب می توانند به شیطان بدل شوند" (Lucifer Effect) جزئیات آنرا بصورت یک کتاب در آورد به نتایج درخشان اما تکان دهنده ای رسید.
تجربه زندان ستنفورد نشان داد که چگونه انسانهائی پاک و تحصیل کرده در صورتیکه به آنان قدرت و اختیارات داده شود و در درون سیستمی که قدرت را بدست دارد هم به لحاظ ایدئولوژیک و هم به لحاظ نرم های موجود در درون سیستم از آنان حمایت شود، قادرند به سرعتی باور نکردنی (در تجربه زندان ستنفورد در روز دوم) به شیطانی مبدل شده و لحظه ای برای اعمال وحشیگری و خشونت بخود تردید راه ندهند.
این امر تائید کننده نظریه ای در روان شناسی است که "موقعیت" یک فرد به مراتب بیش از شخصیت و طبیعت او در تعیین رفتار وی نقش بازی می کند (Situational Attributions of Behavior). زندانبانان علیرغم آنکه از ملیت های مختلف و خانواده های مختلف و محیط های پرورشی کاملا متفاوت آمده بودند و همگی انسانهائی نرمال بودند ظرف کوتاه مدتی با برخورداری از قدرت بیش از حد و اطمینان از اینکه سیستم پرقدرتی حامی آنان است و اینکه جوابگوی هیچکس نخواهند بود و از هر گونه مجازاتی در قبال رفتار خود مصون هستند همگی به هیولاهائی مبدل شدند که بدون هر گونه شناخت قبلی، زندانیان را در قالب کسانی می دیدند که می خواهند قدرت آنان را به چالش بگیرند. آنان برای تثبیت موقعیت و بقاء قدرت بر مراقبت های خود برای جلوگیری از فرار زندانیان افزودند و اعتراضات را با در پیش گرفتن روشهائی پیچیده هم در ارتباط با فرد خاطی و هم در مواجهه با جمع (محروم کردن معترضین از تشک و بالش) به شدت سرکوب کردند.
ابزاری از قبیل باتوم و یونیفورم و عینک جیوه ای همه در خدمت ایجاد توهم قدرت بودند و بخوبی "موقعیت قدرت" را در ذهن زندانبانان و زندانیان ترسیم می نمودند. زندانبانان به گروهی مبدل شدند که نه تنها از گذشته بریدند و بلکه تصور آینده را نیز از دست دادند. آنان هرگز به این فکر نمی کردند که قرار است آزمایش تنها دو هفته بطول انجامیده و پس از آن دوباره پای به جامعه واقعی خواهند گذارد. زندگی تنها در زمان "حال" در جریان بود، بدون اینکه به آینده و گذشته توجهی باشد. تنها "حال" بود که منبسط می شد.
ما در برداشت های سنتی خود می خواهیم باور کنیم که جنبه های خوب سرشت انسانی تحت هر شرایطی مقام خود را در شخصیت فرد حفظ می کنند. تجربه زندان ستنفورد فریادی است که به ما یادآور می شود که نیکی ذاتی انسانها به راحتی می تواند مقهور "شرایط بد" شده و فرد را فاسد کند. هر کدام از ما اگر در شرایطی قرار بگیریم که قدرتی بدون هراس از پاسخگوئی در اختیارمان قرار گیرد براحتی ممکن است در رویاروئی با نظر و عمل مخالف به خشن ترین صورت ممکن از قدرتمان در خاموش کردن صدای مخالف استفاده کنیم. تنها راه برکنار ماندن از ظهور یک چنین خصلت شرور و غیرانسانی آگاهی نسبت به احتمال بروز چنین پدیده ای است. تنها با شناخت این خطر که "موقعیت" و "قدرت" می تواند ما را در کمترین مدت به حیوانی بیگانه از خود مبدل کند قادر خواهیم بود از فرو غلطیدن در فساد مصون بمانیم.
این بخش برگرفته از سایت http://shahirblog.com/Detail.asp?id=607
تصور این موضوع چنادن آسان نیست که چگونه برخی از انسانها در موقعیتی خاص که قرار میگیرند و گونه ای از اقتدار را به دست می آورند، با دیگر انسانها نامهربانانه رفتار میکنند و به صورت وحشیانه ای انها را - که غالبا وسیله دفاعی هم ندارند- به فجیع ترین وضعی به قتل می رسانند.
نمونه رفتاری اینگونه را در تصاویر مربوط به جنگ ویتنام، بوسنی، چچن، عراق، افغانستان، نزاعهای آفریقا، یا در جنگهای مختلفی که در طول تاریخ اتفاق افتاده است مانند: حمله مغول، اسکندر، جنگهای صلیبی، یا اشغال پین بدست ژاپنی ها و اشغال کشوری به دست کشوری دیگر یا خیلی نزدیکتر، در کشور ما ایران در جنگ ایران و عراق یا در درگیری قاچاقچیان مواد مخدر و نمونه های بیشماری که هر روز در صحنه های تلویزیون و یا صفحات حوادث رونامه ها مرور میکنیم، بسیار دیده ایم و گاهی هم دچار احساسات شده و کنترل عواطف خود را از دست داده ایم....
چه اتفاقی می افتد، که همین انسانهای همنوع ما که ادعای متمدن بودن را یدک میکشند، با همنوع خود رفتاری اینگونه داشته باشند؟
آیا اگر و من و شما هم در چنین موقعیتی قرار بگیریم، ما هم به همان شکل وحشیانه رفتار خواهیم کرد؟
بارها خود را به صورت ذهنی در موقعیتی قرار داده ام که در صورتیکه نقش یک نیروی انتظامی را داشته باشم، آیا حاضرم به روی هموطنان خود به صرف دستور مقام مافوق خود شلیک کنم؟ یا در بازجویی ها، آنگونه که دیده و شنیده ایم – تحمیل شرایط دشوار، تحمیل بیخوابی، کتک زدن و فحاشی کردن و ایجاد رعب و وحشت، و سایر شیوه هایی که آرزو میکنم هیچ انسانی به آن دچار نشود، رفتار کنم؟
اگر حساب افرادی که به سبب بیماریهای روحی و روانی مانند از غذاب دادن دیگران لذت میبرند، جدا کنیم،(مانند افرادی که دارای بیماری سادیسم هستند) افراد تحت چه شرایطی حاضر میشوند به شکنجه دادن دیگران رضایت دهند؟
موضوع دردناکی است و در طول تاریخ انسانهای زیادی را رنج داده است. از بردگانی که ناچار بودند تنها برای زنده ماندن هر نوع بیگاری و تحقیری را تحمل کنند تا اکنون که در هزاره سوم هستیم این نوع بر خورد وجود دارد و معلوم نیست پایانی بر آن باشد.
برای تحلیل دلایلی که منجر به چنین پدیده ای میشود، از زوایای گوناگونی میتوان به آن پرداخت. در آتیه به آن میپردازم و شواهدی را ارائه خواهم کرد. اما به نظرم نکته مهم و فارغ از هر نظریه روانشناختی و جامعه شناختی، غفلت از خویشتن خویش و فرو افتادن در چنگال روزمرگی و اسارت در دست عادات گوناگونی است که بدست خود بافته ایم و تا به هشیاری نرسیم و به احوال و اعمال خود وقوف پیدا نکنیم، از این گرفتاری خلاصی نخواهیم یافت.
ادامه دارد
میزی برای کار
کاری برای تخت
تختی برای خواب
خوابی برای جان
جانی برای مرگ
مرگی برای یاد
یادی برای سنگ
این بود زندگی....
زنده یاد حسین پناهی
احساس و نیاز به امنیت به عنوان اولین و مهمترین نیاز حیاتی بشر شناخته شده است. این موضوع مورد تایید هر انسان عاقلی بوده و توسط دانشمندان بسیاری از جمله توسط مازلو و آلدرفر نیز مورد تایید قرار گرفته است.
روز پنجشنبه بیست و سوم آبان هشتاد و هفت در خیابانها و میدانهای شهر تهران حضور بسیار گسترده پلیس به گونهای که هر بیننده ای را به تعجب وامیداشت و حکومت نظامی را تداعی میکرد، دیده میشد. جالب این بود که روی بدنیه خودروهای پلیس عبارت "پلیس امنیت و آرامش" بصورت پر رنگی نوشته شده بود.
با دیدن این صحنه ها افکار زیادی به صورت سلسله وار به ذهنم وارد و خارج میشدند. نمایش این همه پلیس در خیایان چه ضرورتی دارد؟آیا قرار بوده کودتایی صورت بگیرد؟ آیا خبر از بمب گذاری رسیده است؟ آیا شورشی در حال وقوع است؟
دوست داشتم با چند نفر مصاحبه کنم و احساس آنان را بعد از دیدن این همه پلیس در خیابان جویا شوم؟
آیا احساس آرامش به آنان دست داده است یا بر عکس دیدن این همه نیروی نظامی حکایت از به خطر افتادن امنیت در آینده ای نزدیک میکند؟
اینجا چه وجه تشابهی با عراق و افغانستان یا پاکستان دارد که باید شاهد این همه پلیس باشیم؟
پیش از این هم درباره مقوله امنیت و ابعاد آن اندیشیده بودم ولی این موضوع باعث شد چند کلمه و پرسش را به قید کلمات دربیاورم.
البته هیچ کس نمیتواند منکر دشواری خدمت در پلیس باشد و از خودگذشتگی، تلاش و زحمت بسیار مامورین پلیس را نادیده بگیرد. و اگر تلاش این افراد نبود چه بسا دشواریهایی مانند بیکاری، تورم، فقر، افزایش جمعیت نسل جوان بدون داشتن برنامه، سلیقه و اندیشه های های متفاوتی که اجازه بروز و ظهور نیافتند، همسایگی با کشورهای آشوب زده ای مانند عراق و افغانستان و پاکستان و... -کشورهای عربی حاشیه خلیج فارس که اگر فرصت کنند جاندار و بیجان این سرزمین را به یغما خواهند برد- .میتوانست شرایط را به مراتب دشوار نماید.
هر از چند گاهی اخبار تاسف باری از جان باختن تعدادی از این عزیزان در حوادث مختلفی مانند مقابله با قاچاقچیان یا افراد شرور به گوش میرسد و انصاف حکم میکند یادی از آنان کنیم و وظیفه همگان است به حد کمال از آنان تقدیر نمایند.
اما ساده سازی مقوله امنیت و خلاصه کردن آن به این موضوع که تنها سرکوب کردن افراد شرور و مزاحم و قدارهبند –که وجود این افراد خود نتیجه بی توجهی و سیاستها و برنامه ریزی های غلط گذشته است – یا حضور تعداد زیاد پلیس در انظار عمومی میتواند تضمین کننده امنیت و برقرار کننده آرمش باشد، نگاهی سادهلوحانه به موضوع مهم امنیت و آرامش است.
متاسفانه همین نگاه سطحی به مسائل مختلف اجتماعی، فرهنگی، اقتصادی و سیاسی مانع از تدبیر درست در مدیریت جامعه شده است. این عادت غلط نیز روز بروز دامنه دارتر میشود و به جای ریشهیابی مسائل و ارائه راه حلهای اساسی به برخورد چکشی با پدیدههایی که خود معلول تدابیر نامناسباند، میپردازیم. در نتیجه آن افزایش روز افزون جرم، جنایت و مسائلی مانند دختران فراری، بزهکاری جوانان و نوجوانان ، کلاهبرداری، سرقت، قتل، همسرکشی، برادرکشی، فرزندکشی، مزاحمت نوامیس و قاچاق و اعتیاد و حتی پدیدهایی مانند سوء فساد از اموال عمومی، کم کاری، رابطه بازی، رشوه خواری، جعل و ... در نتیجه انباشته شدن زندانها و افزایش اعدامها و ... شده است.
نگاهی عمیقتر به مقوله امنیت و آرامش و پاسخ به چند سوال کوتاه میتواند ساده انگارانه بودن حضور پلیس در انظار عمومی را روشن کند هر چند تردید دارم همین نمایش هم نافی احساس امنیت و ارامش نباشد.
از همین روی از برادران پلیس شروع میکنم که خود را عامل ایجاد امنیت و آرامش میدانند.
1- اگر روزی سروکار شهروندی به کلانتری محل یا هر کلانتری دیگری بیفتد و فردآشنایی نداشته باشد؛ چه میزان احتمال میدهید از او درخواست رشوه صورت نگیرد؟
2- اگر بانویی شهروند کارش به کلانتری یا یکی از همین افراد پلیس بیفتد، چه میزان احتمال میدهید از او درخواست رابطه جنسی صورت نگیرد؟
3- اگر همین فرد کارش به دادسرا و قضات محترم بیفتد چطور؟
a. آیا در امنیت خاطر پیگیر مشکل خود خواهد شد؟
b. باز هم اگر همین فرد کارش به دادسرا و قضات محترم یا عوامل انتظامی بیفتد چه میزان امنیت خاطر دارد عوامل دادسرا یا نیروی انتظامی با وکیل یا طرف دیگر دعوا ساخت و پاخت نکنند؟
4- اگر روزی ناچار شدید به خاطر درمان بیماری خود یا یکی از نزدیکانتان به پزشک حاذقی مراجعه کنید و عمل جراحی انجام دهید،:
a. چه میزان احتمال میدهید تشخیص درستی از ناراحتی داده باشد؟
b. بیشتر از آنکه به سلامتی شما بیاندیشند به جیب خود نیاندیشند؟
c. از شما پول زیرمیزی طلب نکنند؟
d. اگر مراجعه کننده بانوی مریضی باشد یا بانویی همراه مریض باشد، با او لاس نزنند و ... را نخواهند؟
e.
5- اگر روزی قصد خرید واحد مسکونی داشتید یا خریدید:
a. چه میزان اطمینان و امنیت خاطر دارید که این واحد مسکونی قبلا به دیگری فروخته نشده است؟
b. چه میزان اطمینان و امنیت خاطر دارید که مطابق استانداردهای لازم ساخته شده باشد؟
c. استحکام لازم در برابر زلزله را دارد؟
d. از مصالح مرغوب استفاده شده باشد؟
6- هنگام نوشیدن نوشابه یا هر نوشیدنی دیگری چه اندازه اطمینان دارید که رعایت موارد بهداشتی در فرایند تولید آن صورت گرفته است؟ و احیانا سوسکی در آن جا نگرفته باشد؟
7- هنگام خرید فراورده های گوشتی مانند سوسیس و کالباس و همبرگر چه میزان اعتماد دارید که در تهیه این محصولات از گوشت سگ و الاغ و گربه های خیابان استفاده نشده است؟
8- اگر روزی خودروتان خراب شد و به تعمیرگاه یا هر نمایندگی مجازی مراجعه کردید چه میزان امنیت خاطر دارید:
a. به کارتان بدرستی رسیدگی شود؟
b. قطعات خودروتان عوض نشود؟
c. هزینه زیادی از شما مطالبه نشود؟
d. بعد از انجام با خیال آسوده یا دلی پر آشوب سواری خواهید گرفت؟
9- اگر روزی قصد چاپ عکسهای خانوادگی تان را نمودید چه اندازه احتمال میدهید تصاویر خصوصی شما در خیابان بعدی روی سی دی فروخته نشود؟
10-چقدر اطمینان دارید اگر در آزمون استخدامی سازمانی شرکت کردید، آقازادهی- را به جای شما نگمارند.
11-
12-چه میزان با خیال آسوده از خط کشی مخصوص عابر پیاده عبور میکنید:
a. احتمال برخورد یک خورد رو یا موتور سوار را به خود نمیدهید؟
b. مورد ناسزای راکب آن قرار نمیگیرید؟
13-به چه میزان با خیال آسوده در پیاده رو قدم برمیدارید
a. مطمئنید که موتورسواری از پشت به شما برخورد نکند
b. مطمئن هستید در اثر کنده کاری های کف پیاده رو با کله سقوط نخواهید کرد؟
c. در حالی که سر بزیر در حال حرکت هستید آب دهان دیگری حالتان را مشوش نخواهد کرد؟
d. یا اگر از جنس زنان هستید مورد متلک عابر و مغازه دار قرار نگیرید و شما را به صرف ناهار و شام و بستنی دعوت نکنند!!!؟
14-در خیابان مشغول رانندگی هستید چه اندازه مطمئن هستید چند قدم جلوتر چاله ای در انتظار شما نیست؟
15-وقتی فرزندانتان را به مدرسه میفرستید چه میزان اطمینان دارید توسط معلم مورد ضرب و شتم قرار نگیرد؟
16-به آرایشگر و دندانپزشک مراجعه میکنید چه میزان اعتماد دارید لوازم مورد استفاده شما را به ایدز و هپاتیت مبتلا نمیکند؟
17-در حال کار و کسب خود هستید تا هم خدمتی کرده باشید و هم فایده ای به خود برسانید چه میزان اعتماد دارید ساعتی دیگر برق مورد استفاده شما قطع نخواهد شد؟ تا ناچار باشید هم پول کارگر بدهید، هم مالیات دارایی، هم اجاره محل کار، در حالیکه در ماه ساعات زیادی از زمان کار را بدون برق صرف نموده اید.
18- مراجعه به بقال و میوه فروش و نانوا و پارچه فروش و بنا و نقاش و راننده تاکسی و تا طلا فروش و اجحافی که مخابرات و شهرداری و ... هزینه های درمان در بیمارستان و... چه میزان احساس اطمینان را در شما به وجود می آورند؟
مدیران حافظ امنیت و ایجاد کنندگان آرامش خیال در جامعه چه زمانی به این نتیجه خواهند رسید که ایجاد امنیت و آرامش دستوری و فرمایشی برقرار نمیشود و نیازمند برنامه ریزی برای تمام ابعاد در هم تنیده و پیچیده جامعه است و...
موضوع مدرک تقلبی کردان به حدی فراگیر شده است که دیگر؛ پرداختن به آن بی شباهت با لگد زدن به مردار نیست.
اینهم یک لگد دیگر!
این ماجرا هم به روز های آخر خود نزدیک میشود. هر کس قضاوتی دارد. عده ای او را دروغ گو میخوانند. عده ای معتقدند او کسب مال نامشروع داشته است.عده ای بر قانون شکنی و جاعل بودن او نظر داده اند. عده ای او را غیر قابل اعتماد میخوانند و همه بر این نکته اتفاق نظر دارند که وی باید از مسند خود به زیر کشیده شود و...
البته که باید فرد خاطی و قانون شکن به مجازات برسد تا عبرتی برای دیگران باشد. اما کمتر دیده شد کسی به کنه ماجرا و دلایل وقوع چنین پدیده ای بپردازد.
مشکل اصلی در داشتن یا نداشتن مدرک آنهم از نوع واقعی یا جعلی نیست. مشکل در قضاوت و نوع نگاه ما به پدیدهها و آدمهاست است. مشکل اصلی در جایی است که کردان و امثال کردان را -که کم هم نیستند- وادار ساخته است به کسب مدرک ولو جعلی و رشوهای، خریدن سوالات آزمونها، استفاده از روشهای پیچیده تقلب و کلاهبرداریهای پیچیده خود فروشی و دیگر فروشی و هر کار مشروع و نامشروع دیگر و... برای کسب منافعی که شایستگی آن را ندارند یا شایستگی آن را دارند ولی توزیع عادلانه ای صورت نمی گیرد و خلاصه کسب جایگاهی است که دسترسی به آن برای همگان مقدور نیست؛ اقدام کنند.
مشکل اصلی این است که بر خلاف گفته مولوی عمل میکنیم که گفته است: "ما درون را بنگریم و حال را نی برون را بنگریم و قال را"
این پدیده نه تنها انسانها را به دنبال کسب مدارکی جعلی میکشاند، بلکه انسانهایی چند چهره و با چند شخصیت متفاوت و گاه متضاد ساخته است.
در جامعه کنونی ما تنها و تنها به ظاهر افراد پرداخته میشود و بدون اینکه شناخت درستی از واقعیت داشته باشیم، قضاوت میکنیم.
فکر میکنیم وقتی به هر وسیله معقول و نامعقولی توانستیم به سر دختران و زنان مان چادر و خیمه برپا کنیم!، میتوانیم جامعه ای سالم را تضمین نماییم(البته جامعه سالم به تعبیر بعضیا) وقتی هم به خواستگاری میرویم به چادر و مقنعه اش نگاه میکنیم! و...
در جامعه ای زندگی میکنیم که ریاکاری تشویق می شود. ملاک قضاوت درباره افراد تنها شاخصهای ظاهری انهاست ولی کارایی و شایستگی تنها گزینه ای ست که به آن پرداخته نمی شود.
مهم این است که او:
چه ظاهری دارد؟
اگر مرد است چند وجب ریش دارد؟
و اگر زن است چادر و مقنعه میپوشد؟
نماز میخواند؟
نماز جمعه شرکت میکند؟
به ولایت فقیه معتقد است؟
در تشهد خود به ضد ولایت فقیه فحش میدهد؟
در قنوت خود مرگ بر امریکا میگوید؟
یا "غین"و"قاف" را از انتهای روده تلفظ میکند؟
هنگام ورود به توالت با پای چپ یا راست وارد میشود یا با کله؟
(با عرض پوزش)ایستاده نمی شاشد؟
در راهپیمایی شرکت میکند؟
و ...
و البته اگر در سوالهای بالا امتیاز مثبت کسب کرد، نوبت به داشتن مدرک میرسد.
سوال از داشتن مدرک هم یک نوع قضاوت صوری درباره افراد است. اینکه فرد دارای مدرک؛ چه توانایی هایی دارد،مورد سوال قرار نمیگیرد.
در دانشگاههای ما به اساتیدی امتیاز داده میشود که مقالات بیشتری داشته باشند، کتابهای بیشتری انتشار داده باشند یا پژوهشهای بیشتری را انجام داده باشند. اینکه چه مقاله، کتاب و پژوهشی و با چه وزنی؟ مهم نیست. فقط داشتن مقاله، کتاب و تحقیق کافی است. و اگر شانس بیاورند و کسی افشای راز سرقت ادبی را ننماید، کامیاب و گرنه سرنوشتی شبیه کردان البته با عمقی کمتر.
این است که اساتید به جای اندیشیدن؛ به چرخیدن بین مطالب دیگران -که آنها هم غالبا نتیجه چرخش دیگران است- اکتفا میکنند و به COPY-PASTE و استخراج مقاله و به اصطلاح تولید علم مشغولند.
افتخار دیگری هم برای مدیران جامعه که توانسته اند در منطقه به مقام اول تولید علم دست یابند! زکی؟!
یک وجه دیگر مساله به عدم امنیت یا احساس عدم امنیت در جامعه بر میگردد. این موضوع افراد را وادار میکند تا جایی که در توان دارند بار خود را ببندند و کلاه خود را محکم نگه دارند. تا مبادا با تغییر شرایط ناگهان از اوج عزت به منجلاب ذلت بیفتند و همیشه دستاویزی داشته باشند که امنیت آنان را تضمین نماید. و هر چه مدرک بیش باشد، امنیت افزون شود.
در این شرایط است که فردی دارای ریش و پشم و عمامه و روضه و ذکر اهل بیت و مبلغ نماز و ... در خلوت خود با زنی که آنهم دارای چادری است که هوا هم به سختی از تار و پود آن عبور میکند و تار مویی از گیسوان او هم پیدا نیست(البته موهاشو کوتاه کرده بود) و دارای شوهری است که میگویند او هم دارای ریش و پشم و عمامه و هادی مردم در دنیا و واسطه سعادت در آخرت و...است در خلوت(خونه خالی) آن کار دیگر میکنند و تصویر آنهم از موبایل تشنگان نیاز جنسی به موبایلی دیگر میچرخد تا هم سرگرمی پیدا کرده باشند و عده ای هم توجیه برای ... پیدا کنند و ...
یادم هست در کتاب آیین زندگی دیل کارنگی میخواندم راحت ترین کار دنیا این است که"خود باشی" اما در جامعه ما افراد به گونه ای بار میآیند که دیگران دوست داشته باشند و احسنت و آفرین دیگران را جلب نمایند. دیگران گاهی والدین اند و گاهی ملوک و زمامداران و دارندگان قدرت.
و با نگاهی عمیقتر ریشه تمام این مسائل به نبود آزادی فردی و اجتماعی و محدودیت قدرت انتخاب افراد بر میگردد.
همین امر باعث میشود که افراد برای کسب مدرک و اطمینان خاطر خود به ساختن و پرداختن ظاهر خود جد و جهد میکنند.
منتظر نظرات شما
شعری از محمود صارمی
دلم گرفته...
برای مرکا
دختر یهودی
شهر ک اسراییلی نشین
معالیه
که 25 سال است
نه پدر دارد و نه مادر
ولی خاخام های صهیونیستی
بد جور هوایش را دارند!
دلم گرفته ...
برای کارا مصطفی
دانشجوی علوم سیاسی
که جوانان ناسیونالیست آلمانی
2 گوش و 1 چمشش را از او گرفتند
تا مادرش
صفیه خانم
در استامبول سکته کند!
دلم گرفته...
برای شیخ صالح
امام جماعت شیعه منطقه صعده یمن
که 1 ماه است
از زندان آزاد شده
به شرطی که فقط نماز بخواند
و نام اهل بیت(علیهم السلام) را به گور ببرد!
دلم گرفته...
برای اوکیناوا
که تنها در اتاق نشیمن نشسته
و چشم هایش به در خیر مانده
تا چه وقت اهالی خیابان اوزاکا بفهمند
پیرمرد همسایه
2 هفته است که مرده!
دلم گرفته...
برای عزیز الله
چوپان 30 ساله هراتی
که آدم بی دست و پایی است!
ازبس که هر روز
روی مین می رود!
دلم گرفته...
برای سوزانا
که شبها با سگ پیرش
در زیر پل می خوابد
و روزها برای چند سنت سکه
در مترو یی نزدیک برج های دوقلو
گدایی می کند
همانی که 15 سال
مدل عکاسی
سایت های پ/و/ر/ن/و بود!
دلم گرفته....
برای راغب موسوی
طلبه جوان عراقی
که خبر ندارد
روز اربعین
وهابی ها
حوزه علمیه شان
را منفجر خواهند کرد
و او ...
تنها شهید این فاجعه خواهد بود!
دلم گرفته...
برای انریکو
پسر 6ساله سیسیلی
که سه سال است
پدرش ستوان روسینی
گم شده!
و او هر روز از مادرش می پرسد
مامی مافیا یعنی چی؟
دلم گرفته...
برای دنی 13 ساله
بچه محله فقیر نشین
سن سن دو نی پاریس
که صبح تاشب
در منطقه اعیان نشین بلویل
دودکش خانه ها را پاک می کند
تا مادرش مجبور نشود
مثل زن همسایه
هفته ای 3 بار خود فروشی کند!
دلم گرفته...
برای حنانه 10 ساله
دختر شهید عثمان هادی
که از نوار غزه
24 ساعته
آهنگ بد صدای
شلیک گلوله
انفجار
ضجه
و مرگ را می شنود!
دلم گرفته...
از این همه درد
و درد،درد است
هر جای دنیا که باشد...
به نظر میرسد هر کس به هر نحوی که به امکانات عمومی دسترسی دارد, در استفاده فردی یا گروهی و تمتع از مواهب مفت و مجانی پرهیزی ندارد
به عنوان مثال: نمایندگان مجلس در تصویب قوانینی که منافع آنان را تامین کند؛ دریغ ندارند.کارمندان بانک به راحتی وام میگیرند، کارکنان نفت از مزایای فروش نفت و برداشت سهم خود سود می برند. کارکنان هواپیمایی و خانواده های آنان از تخفیف یا سفر رایگان برخوردارند. کارکنان خودروسازی از مزایا و تخفیف برخوردارند. خلاصه هر جا که خدمات یا تولیداتی برای عرضه عمومی وجود دارد، افراد دخیل در آن سهم ویژه ای دارند.
یکی از این عرصه ها جایی است که نام رسانه ملی را بر خود دارد.
رسانه ملی آنچنان که از نام آن بر می آید؛ باید آینه تمام نمای جامعه باشد و بتواند پوششی کامل از تمام گروههای سیاسی اجتماعی قومی؛ نژادی و شغلی و اقشار مختلف اجتماعی و نیازها، مسائل، آسیبها، دیدگاهها و ... آنان باشد. لیکن برداشت من این است که این رسانه نه تنها ملی نیست بلکه در چنبره چند گروه خاص قرار دارد. گواه این مطلب روند تهیه و پخش فیلمها و سریالهای تلویزیونی است.
ابتدا با آب و تاب فراوان در برنامه های مختلف تبلیغاتی خبر از تولید و پخش سریالی جدیدی داده میشود.تکرار تبلیغات تا جایی ادامه پیدا میکند که کانال تلویزیونی، زمان، نویسنده و کارگردان و تهیه کننده و بازیگران و... ملکه ذهن بینندگان میشود و عطش و اشتیاق برای دیدن آن برنامه.
... پخش به پایان میرسد -بگذریم از اینکه قبل و میان و بعد از سریال، تیزرهای تبلیغاتی حالت تهوع را بر بینندگان عارض مینماید و البته پول کلانی به جیب رسانه مثلا ملی واریز میکند- بعد از اینکه سریال با تکرار قسمتهای مهم آن بنا به تقاضای مکرر بینندگان – من که باور ندارم- به پایان رسید، نوبت به پخش پشت صحنه نمایش مزبور میرسد و بر قداست و اهمیت و دشواریهای بازیگری و کار شاق بازیگران و اینکه اگر اینان نبودند، هر آینه دنیا به پایان میرسید و... تاکید فراوان میکنند و البته از منافع آن هیچ سخنی گفته نمیشود و همیشه انگیزه ماندن و ادامه دادن فقط رضایت مردم است و بس!؟
بعد از این مرحله نوبت به مصاحبه با عوامل تولید نمایش میرسد و گلایه ها و درد دلها و غصهها و تعریف و تمجید و هندوانهگذاری از یکدیگر و مردم هم نباید ذائقه دیگری داشته باشند.
میخوای بخواه، نمیخوای هم باید بخوای...همینه که هست.
در ادامه این سرگرمی، بحثهای کارشناسی و نقدها و نظر ها و منظورها و ... ادامه پیدا میکند تا نوبت به برگزاری جشنواره و اهدای جوایز و -دندان قروچه- و (شاید هم یواشکی تقسیم سهام تبلیغات وسط برنامه) برسد و در صحنه ای دیگر به مسائل و مشکلات صنفی و گروهی بازیگران پرداخته میشود و آنچنان داد و هوار میکنند و ننه من غریبم در میآورند که اشک و تاسف همگان را در میآورند و...
و این رصد همچنان با مسائل حاشیه ای ادامه پیدا میکند که فلان بازیگر سرما خورده است و فلانی با ننه اش قهر است و عمه فلانی مرده است و خلاصه این بادکنک چنان باد میشود تا اینکه گندش در می آید که فلانی معتاد شد و فلانی طلاق گرفت و فلانی با فلانی...بله! و همچنان رسانه ملی در چنبره گروهی خاص به ویژه خواری عینیت میبخشند
رسانه ملی کجاست
رسانه ملی کجاست تا از زندگی پیرمردان و پیرزنانی که ناچارند تا آخرین لحظات حیات در روستاها و شهرها برای لقمه نانی تلاش میکنند
رسانه ملی کجاست تا دشواری یک ساعت نگهبانی در سرمای زیر 20 درجه یا بالای 45 درجه را به تصویر بکشد
رسانه ملی کجاست تا بگوید پلیس راهنمایی و رانندگی(غالبا سربازها)چندین ساعت باید دود اگزوز خودروها را در بر سر چهارراهها و خیابانها تحمل کند و خطر تصادف را به جان بخرد،
رسانه ملی کجاست تا از کودکانی روستایی و عشایری سخن بگوید که ناچارند سرمای زمستان و گرمای تابستان در بدترین شرایط تحمل کنند و مدرسه آنان کپری است که هیچ امنیتی ندارد و اگر فرصتی بیابند در کنار والدین به سخت ترین کارها میپردازند و ... باید استعدادهای خود را در دفن شده ببینند و دعا به جان... یا گوشت دم توپ برای موقع لازم!
رسانه ملی کجاست تا از درد پدر و مادری بگوید که جوان او در چنگال اعتیاد در حال ذوب شدن است و مقصر را نمی شناسد
رسانه ملی کجاست تا بگوید اداره و سازمان جایی است که عمر ها به بطالت میگذرد.
رسانه ملی کجاست تا از کشاورزان و باغداران و ... بگوید که چشم به آسمان دارند و در نهایت محصول زحمات طاقت فرسای خود را به رایگان تقدیم واسطه ها کنند
رسانه ملی کجاست تا از دشواریهای دریا سخن بگوید و مردانی که در سرمای استخوان سوز زمستان دریا صیادی میکنند.
رسانه ملی کجاست تا از دشواریهای زندگی کسانی که ناچارند معاش خود را با مسافر کشی با موتورسیکلت تامین کنند بگوید.
رسانه ملی کجاست تا از زردشتیان و مسیحیان و کلیمیان بگوید و اینکه آنان چگونه می اندیشند و مسائل و نیازها و مشکلات آنان چیست؟ و...
رسانه ملی کجاست تا از دشواریهای کار یک پرستار سخن بگوید
رسانه ملی کجاست تا از زندگی افراد و معلولین ذهنی و جسمی و گرفتاریهای خانواده های آنان سخن بگوید
رسانه ملی کجاست تا ازدشواریهای مربیان مراکز نگهداری معلولان سخن بگوید
رسانه ملی کجاست تا دشواریهای زندگی در معادن و شرایط سخت را تصویر کند
رسانه ملی کجاست تا از پناهندگان افغانی و شرایط دشوار آنان بگوید که تا چندی پیش هموطن ما بودند
رسانه ملی کجاست تا سخن کسانی را بشنود که حرفها در جنجره آنان انجماد می یابد و ...
ولی باز جای شکرش باقی است که حداقل این یکجا واژه "ملی" ارج یافته است هر چند مسمی نیست.
... و هزاران درد ناگفته و ناشنیده
به نظر میرسد رسانه ملی بنگاهی اختصاصی متعلق به دو قشر هنرمند و روحانی است و بس
... درد ناتمام!
بدون شک کودکی؛ زیباترین، معصومانه ترین، خاطره انگیزترین و شادترین دوران زندگی انسانهاست.
کودک فارغ از اندیشه و خیالهای آزار دهنده، بدور از آداب و عادات پر زحمت و هزینه تشریفاتی بزرگسالان، دم را غنیمت شمرده و از هر فرصتی برای شاد بودن استفاده می کنند. آنان ذهنی کنجکاو دارند و گاهی اطرافیان را از سوالهای خود به زحمت میاندازند. برای یک کودک دیدن فردی هم شکل و اندازه خود کفایت میکند تا فارغ از دردهای گذشته و نگرانیهای آینده لحظاتی هر چند کوتاه با یکدیگر بر سر شوق آمده و خوش باشند.
دیدن کودکانی که شادی خود را بیدریغ قهقهه میزنند، از سر و کول همدیگر بالا میروند، از پله های سرسره با شتاب خود را به بالا میکشند، به تعقیب گربه های رها شده در کوچه و خیابان میپردازند دیدن آب جاری در جویها و نهرها آنان را به وجد می آورد و دیدن ماهیها و کنجشکها و کلاغها و کبوتران نیز؛ تصاویر دلنشینی است و هر بیننده ای را شادمان میسازد.
اما این ماجرا روایت دیگری نیز دارد. روایتی تلخ و گزنده. در همین نزدیکی؛ در پیادهروها و خیابانها و کوچه های شهر ما؛ همین دیروز؛ همین امروز، همین لحظه در لابلای آمد و شد هر روزه رهگذرانی شتابان که حتی هشیاری نسبت به خود را از دست دادهاند و فرصت اینکه بیاندیشند که خود کیستند را نیز ندارند؛ چه برسد به اینکه بکاوند در اطراف آنان چه میگذرد!و اینکه این کودکان فرزندان کیانند و از چه سرزمینی اند؟ موطنشان چیست؟ خورد و خوراکشان چیست؟
کودکی از جنس من و شما! نه کسی غبار از دامن او میگیرد، نه کسی برای دادن لقمهای غذا او را تعقیب میکند، نه کسی برای او بستنی میخرد، نه کسی به او شعر می آموزد، نه کسی برای او قصه میگوید، نه کسی برای او کتاب میخرد، نه کسی به خنده او شادمان و به غصه او نگران میشود. دستهای مهربانی اشکهای او را پاک نمیکند. آغوشی به او احساس آرامش نمیدهد. بازی برای او واژه غریبی است. آموختن در کلاس درس و باشگاه و... شاید حتی تصوری از آن ندارد.
او را میتوان دید. در هر خیابان، سر هر چهار راه و اطراف هر میدان. با لباسهایی کثیف، رنگ پریده، موهای آشفته، صورتی دود گرفته و...
یادگرفته است هر وقت چراغ قرمز میشود خود را به پنجره خودروهای منتظر نزدیک کند تا بتواند با فروختن یک بسته آدامس، شکلات، کبریت، بادکنک، دستمال کاغذی، یا گلهای دسته بندی شده، سیم ظرفشویی و ... لحظه ای شادی را همراه با دود اگزوز خودروها تنفس کند.
کودکان سرزمین من!
شرمنده ام.
جناب علوی عزیز سلام
امیدوارم از صراحت گفتارم رنجیده خاطر نشوید.
به جرات میتوانم بگویم اکثریت مردم ما نسبت به مسائل پیرامونی تنها به منافع فردی خود می اندیشند و عده کثیری نیز با این پدیده ها از موضع بی تفاوتی برخوردارند. لیکن شما فردی هستید که نسبت به سرنوشت خود، جامعه و مسائل پیرامون خود دغدغه دارید و این برای جامعه موهبتی است که افراد آن نه تنها صرفا به دنبال منافع فردی خود نباشند بلکه منافع فردی خود را برای رسیدن به جامعه ای سالم به خطر بیاندازند.هر چند به نظر من در برخی موارد بیراهه را انتخاب کرده اید.
به عنوان نمونه:
منتسب نمودن دلایل ناکامیهای اجتماعی به افراد در نظر اینجانب رویکردی ساده انگارانه است که میتوان در باب تحلیل مسائل داشت. هر چند منکر تاثیر افراد نیستم اما جنبه تعیین کنندگی افراد در مسائل اجتماعی و مدیریتی را نمیتوانم بپذیرم.
اذعان مینمایید پدیده های پیرامون ما دارای جنبه های متفاوتی اند و در صورتی که بخواهیم تحلیل دقیقی از آنها داشته باشیم باید بتوانیم ابعاد پنهان و زوایای تاریک آنها را بشناسیم.
اگر معتقد باشیم مدیران فعلی سازمان افرادی اند که تنها به منافع فردی خود فکر میکنند، از انجام امور ناتوانند و ... آیا این امیدواری وجود دارد که با تغییر آنها اوضاع سازمانی که به آن اشاره می نمایید، بهبود یابد؟
بسیاری از مسائل کنونی ما ریشه در تاریخ، فرهنگ، منش فردی و اجتماعی و ساختار قبیله ای نظام سیاسی ما دارد -پرداختن به آن مجال دیگری میطلبد.
و همین ساختار فرهنگی و سیاسی و اجتماعی و اقتصادی است که در فرایند اجتماعی شدن افراد را به گونه ای بار آورده است تا شاهد نتایج ضعیفی از عملکرد فردی و اجتماعی آنان باشیم. البته به هیچ عنوان اعتقاد به جبریت ندارم و هر فرد میتواند در مسیری که ناشی از انتخاب فردی اوست قدم بردارد.
اما به یاد داشته باشیم همین نظام که از آن سخن میگوییم تاب و تحمل کمترین مخالفتی را ندارد حتی اگر آن مخالفت منافع آشکار جامعه را در پی داشته باشد.
شما را به مطالعه کتاب جامعه شناسی نخبه کشی آقای علیقلی و توسعه و تضاد و آناتومی اجتماعی نوشته آقای رفیع پور ارجاع میدهم.
افرادی که نام برده اید در نظر اینجانب کسانی اند که به لحاظ دانایی و توانایی و تعهد چیزی کم ندارند. و چه بسا اگر این افراد در فضایی دیگر میتوانستند فعالیت کنند، جزو افراد موفق میشدند.
بنابراین اگر به همین افراد به عنوان سرمایه های قابل اعتماد کشور نگاه شود و در تقویت و توفیق آنان همگامی صورت گیرد و جدا از جناح بندیهای سیاسی و منفعت طلبیهای فردی به اهداف کلان و همراه با آینده نگری تلاش نماییم، میتوانیم شاهد جامعه ای پویا و رشد یافته باشیم. البته همین نگاه در بدنه مدیریتی جامعه نیز باید ایجاد شود.
موفق و سلامت باشید
جناب رضایی عزیز، سلام
لطف نمودی مطالب این حقیر رو خوندی و راه حل خواسته بودی.
ابندا باید عرض کنم از یک وبلاگ که دارای بردی معدود و محدود است انتظار زیادی نباید داشت و من هم سعی میکنم تنها در حد فهم خود فریادی باشم هر چند نارسا از "رنجی که میبریم" و بطور حتم قبول دارید برای رفع هر دردی ابتدا باید آن را به خوبی شناخت. پیش از من، دیگرانی بهتر از اینجانب درباره مسادل مختلف نوشته اند و راه حلهای کارشناسانه تری هم ارائه داده اند و ناگفته نماند بعضی هم پای لرزش هم نشسته اند. نه اینکه از ارائه راه حل ابائی داشته باشم یا از چوب خوردن و لرزیدن! بلکه ارائه راه حل در فضایی که همه خود را بهتر از دیگران میدانند و تنها به توصیه و نصیحت دیگران مشغولند، کار کم فایده ای است. در دل هر یک از این نوشته ها به تنهایی میتوان راه حل یافت و میتوان برای هر یک از این مسائل به تنهایی راه حلهایی توصیه کرد و اندکی از آلام ناشی از آنان کاست. اما به یاد داشته باش خانه از پای بست ویران است! و افزودن بر نقش دیوار و ایوان بیفایده و تنها حکم تسکین دهنده ای را دارد که نه تنها درد را درمان نمیکند، بلکه از مداوای اساسی هم باز میدارد و بیمار را به مرگ نزدیکتر میکند.
درباره راه حل می اندیشم و هر وقت توانستم آن را به کمال برسانم، مینویسم. نمی دانم چه زمانی اما در یکی از نوشته ها، به آن نیز خواهم پرداخت. فعلا صبور باش و به همین اندازه قانع