درد من درد مردم زمانه است
|
||
سزای اینان همان جهل آنان که سزای همه ی جاهلان و ناتوانی آنها در درک فرهنگ بدترین کیفر آنان....
سلام بعد از میلیاردها ثانیه سلام.
راستش نمیخواستم بنویسم ولی چه هر چه صبوری کردم نتوانستم قرار یابم.
به ناچار دست به کیبرد شدم و اینگونه شرح دردی دیگر را به صورت درآوردم. شاید ذره ای ارام یابم آخه قراره فردا ادامه همین ماجرا رو احتمالا حکایت کنم.
اگر کلماتم جور دیگری اند، از حال جور دیگرم حکایتها دارند. ببخشید یا نبخشید همینه. میخوای بخون؛ نمیخوای نخون.
این نوشتم بهانه ای داره .قرار بود جایی واژه ی فـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرهــــــــــــــــــــــنــــــــــــــــــــــــــــــگ را آنقدر کش بدیم تا به فهمِ نافهم و ناتوان آقای مدیر قــــــــــــــــــــــــد بکشد. ولی حیف هر چه فرهنگ قد میکشید انگار دو قطب همنام آهنربا بودند که جذب همدگر نمی شدند. هر چه دنبال دلیل اون گشتم این دفعه یافتم(گول خوردید). البته یافتم که هر چه فرهنگ از یک سر طیف دراز می شه تا به فهم نافهم مدیر نفهم فرهنگی برسه, نفهمی آقای مدیر فرهنگی از آن سوی ریسمان فرهنگ فرار میکرد. دلیل روشنی داشت. دلیلش این بود که این مدیر نه اینکه در موضوع کالچر نقش داشت، به دلیل همین تشابه اسمی اونو به جای گماردن در راس فرهنگ، فرو کرده بودند در مقعد فرهنگ. ببخشید یا نبخشید خوشتون بیا یا نیاد همینه که نوشتم.
آخه این که گفتم کالچرکار, تخصص اصلی اش کالچر به معنی ارزشها و باور ها و عقاید و مجموعه معانی نمادین که رفتار رو تعیین میکنند نبود, بلکه کارش به کشت مدفوع اهل فرهنگ و بی فرهنگ و با فرهنگ و ضد فرهنگ و این ور فرهنگ و اون ور فرهنگه تا ببینه ملت با فرهنگ و بی فرهنگ و... انگل دارند یا نه و یا چه مرگشونه که جاییشون میخاره یا نمیخاره و خارش فرهنگی دارند یا ندارند.
توضیح: معلومه این اجناس نچسب رو نمیشه همینجوری به خورد فرهنگ داد یا از واژه منحوس انتصاب استفاده کرد باید گفت فرو کردند(از این توضیح هم خوشتون نیومد مهم نیست) مگه ما خوشمون اومده که متخصصین کاشت و داشت و برداشت قاروره به جای اینکه هر صبح کله ی سحر برن شیشه های مزبور اهل فرهنگ و غیر فرهنگ رو بو بکشند تا بفهمند یا نفهمند کجای فرهنگشون درد میکنه؛ فرو کردند در جوف فرهنگی ما....که شما خوشت بیاد . همینه که هست میخوای بخوای نمیخوای هم باید بخوای !
میخوای بهتر از این بنویسم؟؟؟؟؟؟ نه آروم نشدم هنوز بیقرارم.... فرهنگ دونم درد ......
سزای اینان همان جهل آنان که سزای همه ی جاهلان و ناتوانی آنها در درک فرهنگ بدترین کیفر آنان....
هر که این آتش ندارد نیست باد
.........................................
هر دم از این باغ خری میرسد
کره خری بعدِ خری میرسد.
سال نو به همه آدما مبارک و به طبیعت تسلیت
بعضی از ماها خوب یا بد، درست یا غلط باورهایی داریم که با این باورها زندگی میکنیم و گاهی با رفتار های خود به این باورها عینیت می بخشیم . یکی از این باورها باور به نحوست عدد سیزده است هر چند در سالهای اخیر به نسبت گذشته این باور رواج ندارد ولی برخی ار فتارهای ما به ثبات این باور دامن میزند. البته اشتباه نکنید این نحوست بطور مستقیم متوجه ما آدما نیست هر چند کسی که بیشترین ضرر را متحمل میشود، ما ادمهاییم.
منظور من دقیقا اشاره به روز سیزدهم فروردین ماه یا همان سیزده بدر که به نام روز طبیعت نامگذاری شده است، دارد. البته نیت کسانی که این نامگذاری را انجام داده اند پاسداری از طبیعت بوده ولی دقیقا مانند سایر تناقضهایی که در رفتار خود داریم، این روز را روز طبیعت نامیده ایم تا آن را به لجن بکشیم، تا نشان دهیم ما آدمهای قدرشناسی نیستیم و هر کس به ما خدمتی کرد، لایق نابودی است.
این رفتاری است که از ابتدای اشغال زمین بی دفاع توسط حضرت آدم ابوالبشر تاکنون با طبیعت داشته ایم!
کافی است در پایان روز نحس سیزده بدر به محیط اطرافمون نگاهی نه چندان دقیق داشته باشیم تا اگر وجدان بیداری مانده باشد، شرمنده رفتار خود شده و چرایی نحوست این روز را درک کنیم!
این نحوست که ما برای طبیعت خواسته ایم دامن ما را گرفته؛ از بین رفتن بسیاری از موجودات ، گرم شدن کره زمین، ذوب شدن یخهای قطب شمال و جنوب، زیر آب رفتن بخشهای زیادی از مناطق خشکی، بارندگی های شدید و ناگهانی و سیلاب ویرانگر پاکستان و خشک سالیهای مناطق مختلف از جمله واکنشهای هوشمندانه طبیعتی است که نحوست را برای آن خواسته ایم و این رفتار طبیعی طبیعتی است که در روز طبیعت آن را به سخره میگیریم و ...
این روز را مجددا به ساحت طبیعت تسلیت عرض میکنم و از طرف خودم و تمام کسانی که حرمت آن را پاسداری نکرده و نمیکنند از ایشان پوزش می طلبم.
آدم های بزرگ در باره ایده ها سخن می گویند
آدم های متوسط در باره چیزها سخن می گویند
آدم های کوچک پشت سر دیگران سخن می گویند
آدم های بزرگ درد دیگران را دارند
آدم های متوسط درد خودشان را دارند
آدم های کوچک بی دردند
آدم های بزرگ عظمت دیگران را می بینند
آدم های متوسط به دنبال عظمت خود هستند
آدم های کوچک عظمت خود را در تحقیر دیگران می بینند
آدم های بزرگ به دنبال کسب حکمت هستند
آدم های متوسط به دنبال کسب دانش هستند
آدم های کوچک به دنبال کسب سواد هستند
آدم های بزرگ به دنبال طرح پرسش های بی پاسخ هستند
آدم های متوسط پرسش هائی می پرسند که پاسخ دارد
آدم های کوچک می پندارند پاسخ همه پرسش ها را می دانند
آدم های بزرگ به دنبال خلق مسئله هستند
آدم های متوسط به دنبال حل مسئله هستند
آدم های کوچک مسئله ندارند
آدم های بزرگ سکوت را برای سخن گفتن برمی گزینند
آدم های متوسط گاه سکوت را بر سخن گفتن ترجیح می دهند
آدم های کوچک با سخن گفتن بسیار، فرصت سکوت را از خود می گیرند
من میتوانم خوب، بد، خائن، وفادار، فرشتهخو یا شیطان صفت باشم
من می توانم تو را دوست داشته یا ازتو متنفر باشم،
من میتوانم سکوت کنم، نادان و یا دانا باشم،
چرا که من یک انسانم، و اینها صفات انسانى است
و تو هم به یاد داشته باش :
من نباید چیزى باشم که تو میخواهى، من را خودم از خودم ساختهام،
تو را دیگرى باید برایت بسازد و
تو هم به یاد داشته باش
منى که من از خود ساختهام، آمال من است،
تویى که تو از من می سازى آرزوهایت و یا کمبودهایت هستند.
لیاقت انسانها کیفیت زندگى را تعیین میکند نه آرزوهایشان
و من متعهد نیستم که چیزى باشم که تو میخواهى
و تو هم میتوانى انتخاب کنى که من را میخواهى یا نه
ولى نمیتوانى انتخاب کنى که از من چه میخواهى .
میتوانى دوستم داشته باشى همین گونه که هستم، و من هم.
میتوانى از من متنفر باشى بىهیچ دلیلى و من هم،
چرا که ما هر دو انسانیم.
این جهان مملو از انسانهاست،
پس این جهان میتواند هر لحظه مالک احساسى جدید باشد.
تو نمیتوانى برایم به قضاوت بنشینى و حکمی صادر کنی و من هم،
قضاوت و صدور حکم بر عهده نیروى ماورایى خداوندگار است.
دوستانم مرا همین گونه پیدا می کنند و میستایند،
حسودان از من متنفرند ولى باز میستایند،
دشمنانم کمر به نابودیم بستهاند و همچنان میستایندم،
چرا که من اگر قابل ستایش نباشم نه دوستى خواهم داشت،
نه حسودى و نه دشمنى و نه حتی رقیبى،
من قابل ستایشم، و تو هم.
یادت باشد اگر چشمت به این دست نوشته افتاد
به خاطر بیاورى که آنهایى که هر روز میبینى و مراوده میکنى
همه انسان هستند و داراى خصوصیات یک انسان، با نقابى متفاوت،
اما همگى جایزالخطا.
نامت را انسانى باهوش بگذار اگر انسانها را از پشت نقابهاى متفاوتشان شناختى،
و یادت باشد که کارى نه چندان راحت است
خلاصه و تیتر وار بگم؛
برای بچهها انواع اسباب بازی و کتاب میخریم، بعضی وقتا براشون قصه تعریف میکنیم، کارتون و بازیهای رایانهای و غیر رایانهای رو براشون فراهم میکنیم، اونا رو به پارک و سینما میبریم، اونا رو علیرغم میلشون به مهد کودک و مدرسه و دانشگاه میفرستیم، مطالب فراگرفته و هر چه خوندیم و دیدیم و شنیدیم رو نقل میکنیم، اونا رو به مطالعه تشویق میکنیم و حتی جایزه هم میدیم، اونا رو به داشتن تدبیر و بکارگیری عقل و خرد راهنمایی میکنیم، خودشون هم ساعتها پای جعبه نصیحت و اندرز(تلویزیون سابق) قیام و رکوع وسجده میکنن؛ با همبازیهاشون هم از همه چیز میگن و میشنوند،از اونا میخواهیم اجتماعی باشند و نسبت به دور و برشون بی تفاوت نباشند و شئونات رو اونطور که مطلوب ماست،رعایت کنند و .....
وقتی هم بزرگ شدند:
انتظار داریم مثل ما فکر کنند، مثل ما بخندند، مثل ما گریه کنند، مثل ما لباس بپوشند و مثل ما رفتار کنند و خلاصه کپی برابر اصل عین ما باشند!
به نظر شما منصفانه است؟
شاردن جهانگرد مشهور فرانسوی: «ایرانیان بیش از هر چیز دلشان می خواهد زندگی کنند و خوش باشند. بسیار مخفی کار و متقلب و بزرگترین متملقین عالم هستند. به غایت دروغگو و ....»
سر پرسی سایکس در کتاب هشت سال در ایران: «تباهی اخلاقی و بی صفتی ایرانی بدبختانه ضرب المثل است ... از تمام صفاتی که سیرت ایرانی را تشکیل میدهند بعد از خودخواهی بی حد، حرص و پایدار در کسب مال و جمع ثروت از راه حلال و حرام است.»
ژان لارتگی روزنامه نویس فرانسوی در کتاب «ویزا برای ایران» 1962 پاریس : «ایرانیان کهنه کارو نکته سنج هستند، ذوق توطئه دارند، برای پذیراییهای رسمی ساخته شده اند.
ایرانی مدام عاشق آشوب و اغتشاش و درهم برهمی بوده است و خوشی او در این است که داد و فریاد راه میاندازد؛ یک نفر، را هرکه میخواهد باشد، توانا و نیرومند و رستم دستانش بخواهد اما در عین حال در دل دشنامش بدهد . . . . . . »
میرزا آقاخان کرمانی(از پیشگامان نهضت بیدادگری که در 4 صفر 1314 در حضور محمد علی شاه سرش را بریدند و در پوستش کاه کردند):
«کمتر کسی از ایرانیان است که میرغضبی نداند یا ستم و تعدی نتواند و ظلم و بی انصافی نپرورد. تمام سکنه آن از طبقه حکما و حکام و وزرا گرفته تا حمال و بقال همه ستمگر و بی مروت، همه خونخوار و بی مرحمت و همه فریاد دارند که چرا ما میرغضب باشی نیستیم.»
به نقل از روزنامه شفق مورخ 6 شهریور 1311 شمسی:
ایرانیان؛ «با همه قیافهای که به خود میگیرند هیچ کار دنیا را به جد نمیگیرند مگر در سه مورد مخصوص
وقتی پای این سه چیز به میان آید، یوسف را به کلافی و خدا را به خرمایی می فروشند. چطور می خواهی دلم به حال این مردم دوز و کلکی مزاج نسوزد که برای حل و فصل معضلات و امور و مشکلات دنیا تنها به سه طریقه معتقدند که عبارت است از:
این هر سه از مبتکرات فکر بدیع و از کشفیات قریحه سرشار خودشان است و در این میدان ، الحق که گوی سبقت را از جهان و جهانیان ربوده اند».
چکیده کتاب جامعهشناسی خودمانی نوشته آقای حسن نراقی که زحمت خلاصه آنرا دوستی به نام مجتبی کشیده و دوست عزیزم آقای دکتر موسی احمدی هم برای من فرستادند که به تدریج برای مطالعه کسانی که به دنبال فهم دلایل عقب ماندگی ایران هستند و درد ایران دارند، قرار میدهم.
تولستوی این بزرگ مرد پهنه انسانیت سخنی دارد با این مضمون: باید از گفتنیهایی گفت که احتمالا بسیاری آن را می دانند ولی جرئت ابراز آن را حتی برای خودشان ندارند.
ایراد بزرگ و مشترکی که تقریبا به تمامی این واعظین {روزنامه نگاران و روشنفکران} میشود گرفت، این سیاه و سفید دیدن قضیه است و این نقطه مشترک تقریبا همگی شان(به استثنای معدودی) برائت ایرانی است در مورد این همه مصیبتی که سرش آمده هر کدام به دلیل قانع کننده ای که به ذهنشان خطور کرده آن چنان آویزان شده اند که تمامی رویدادهای دیگر را از یاد برده اند و نهایتا رسیده اند به کی بود؟ کی بود؟ . . . حداقل ما نبودیم.
می گفت که اگر اعراب به ما حمله نمیکردند وضع ما این نبود. گفتم مرد حسابی اولا که ما نمی توانیم 1400 سال پیش را تغییر دهیم. مواظب باش دوباره بهت حمله نکنند وانگهی مگر شیلی و پرو و آرژانتین که مورد حمله اعراب قرار نگرفتند مشکلی ندارند؟همه بدبختی ها برای ایرانی ها و افغانیها از مسلمانی آنهاست و غیر مسلمانهای زامبیا و اتیوپی . . . مشکلی ندارند و مسیحیهای سیاهپوست موزامبیک از شدت وفور نعمت مجبورند رژیم بگیرند؟
در نظر اینها از حمله مغول گرفته تا خشونت و تعصبهای صوفی مشربهای صفویه و بیعرضگی سلطان حسین و همین جور دیوانه شدن نادرشاه، رافت کریم خان ، زن بارگی جناب فتحعلی شاه، قتل قائم مقام و امیر کبیر به دست پدر و پسر تاجدار!... بعد ماجرای مشروطه وارداتی! کلاه گذاشتن کلاهی های مستفرنگ سر روحانیون و یا خطاها و اشتباهات . . . و انحراف مشروطه . . . آمدن رضا خان صد در صد انگلیسی( و نه حتی نود و نه درصد)، درگیری دکتر مصدق با ایت الله کاشانی و در نتیجه شکست نهضت ملی، کودتای 28 مرداد و انقـ. . . . همه این ها منشا قطعی و غیر قابل تردید عقب افتادگی ایرانیان قلمداد شده است و لا اقل از دوره صفویه تا به امروز نقش شوم استثمار و استعمار به صورت غیر قابل تردید خودنمایی میکند.
از نظر این بزرگواران همه عقب افتادگی ها معلول دو علت هستند:
1-رویدادی تاریخی که از بد حادثه در گذشته اتفاق افتاده است
2-دست شوم خارجی . . . . . و برای رفع تکلیف تا دلتان بخواهد گفتهها و نوشتهها مملو است از ملت بزرگ یا ملت نجیب و صبور و در مواقع استیلای بیگانه ملت میهمان نواز، هوشمند و زیرک، ملت تحت استعمار و هزاران صفت حتی المقدور ارضا کننده و مثبت.
خب این وسط نقش خود ما چیست؟! یعنی آن چنان در مقابل این پدیدهها عاجزیم که هیچ کاری نباید بکنیم؟! یعنی ما ملت بزرگ در هیچ موردی کوتاهی نکرده ایم؟ تقصیری نداشته ایم؟
نترسیم و نهراسیم از این که اقرار کنیم و بگوییم کشور ما در بسیاری از ابعاد جزء کشورهای عقب افتاده دنیاست و فقط در معدودی از ابعاد در سطح متوسط است.
این کشور با این همه ثروت طبیعی و با این مردم باهوش و زیرک سهمش از امکانات امروز دنیا خیلی بیش از این باید باشد.
در ارزیابی عقب افتادگی کشورمان فراموش نکنیم که الزاماً عقب رفتگی خود کشور مطرح نیست بلکه پیش رفتگی دیگران هم برای ما که سرعتمان قابل توجه نیست، می تواند عقب ماندگی محسوب شود.
دنبال دلیل میگردید؟ دلیلش در خودمان است نه در همسایه ها و ابرقدرتها و نه حتی در حکومت و دولتهای معاصر.
جایی صحبت از حکومت مردمی و غیر مردمی بود... گفتم گمان میکنم ایران تا به حال کمتر چنین حکومت مردمی به خود دیده؛ تا آنجا که من میشناسم اینها هیچ کدام نه شازدهاند و نه وابسته به فلان ایل و نه خانواده های اسم و رسم دار. تا دیروز یکی معلم بود و یکی مهندس و یکی کاسب و دیگری یک روضه خوان معمولی. اینها را که از پاریس و ژنو و حلب نیاورده اند. اینها هموطنان خودمان هستند که در بین خود ما بوده اند.
حالا چطور شد وزیر که شدن دیگر غیر قابل دسترس شدند؟! حالا غیر مردمی شدند؟!
این دیگر مربوط به خود مردم است. کمتر مدیری است که بتواند تا آخر سالم بماند. نمیگویم همه ولی بعضی از همکاران به اصطلاح زیر مجموعه آن چنان ماهرانه رئیس را از راه به در می کنند که خود رئیس هم باورش نمیشود... دو سال که گذشت دیگه این رئیس، آن رئیس روز اول نیست. همه چیز عوض شده... صلاً استحالهاش می کنند.
در اول انقلاب تا ما مشغول تبریک گفتن به خودمان بودیم، همین کشورهایی که ما آنها را قبول نداشتیم آن چنان جلو رفتند که ... این حقیقت تلخ است ولی وجود دارد.
اگر همسایه شرقی ما افغانستان نبود آن وقت تکلیف روحیه ما چه می شد؟
بجای اینکه مریض را با کلمات قشنگ و رویا برنگیز به خواب خوش فرو ببریم باید او را به خود آوریم. با متانت و آهستگی جهت همکاریاش در درمان، دردش را به گوشش نجوا کنیم.
هی نگویید «ملت بزرگ» ، «ملت نجیب». ملتی که تا ابرقدرتهای بزرگ اسم شما را میشنوند پشتشان میلرزد. صراحت داشته باشید. به ملت بگویید ببینید چه کم داریم؟ چرا متوسط کار مفید ایرانیها در روز به سی دقیقه هم نمی رسد؟!
چرا کارمندان ادارات، پدر ارباب رجوع را در میآورند بدون آن که فکر کنند فردا نوبت خودشان است؟ و هزاران چرای دیگر؟؟
تعداد کتابهایی که در زمینه انتقاد از رفتارهای فردی و اجتماعی مان منتشر شده به زحمت به تعداد انگشتان دست می رسد. از طنزهای نغز عبید زاکانی که بگذریم، بزرگانمان بیشتر در اشارات غیر مستقیم و در قالب وعظ و نصیحت به روحیاتمان پرداختهاند.
اما روانشاد مهندس بازرگان ، این مرد بزرگ در کتاب خود به نام «سازگاری ایرانی» که به اعتبار آزادی!؟ بیش از اندازهای که آن موقع وجود اشته!؟ نه نام مولف را بر خود دارد نه تاریخ نگارش؛ درد را تشخیص داد اما بحث را کسی جدی نگرفت. در صفحه 278 این کتاب می خوانیم:
«. . . ضمنا نباید فراموش کرد که روح ایرانی چندان خالص، الهی و استوار بر پایه های محکم تقوی و حق پرستی نبوده است. در اشعار فارسی اسم خدا را زیاد می بینیم و همین طور در همان ابیات اسم می و معشوق را. . . در شدیدترین دورانهای تقدس و تشیع و در دربارهای صفویه و قاجاریه به حداکثر شرابخوری و زن بازی و عیاشی بر می خوریم. . . . . این دوگانگی روح ایرانی یا جمع بین دیانت و معصیت ر اشاید هیچ . . . . »
و اضافه میکند : «دروغ و تقلب نیز شاید در میان هیچ ملتی این چنین رایج نبوده باشد....»
وقتی صحبت از سرَ بقای سه هزار ساله ایران میشود میگوید: «وقتی بنا باشد ملتی به طور جدی با دشمن روبرو نشود تا آخرین نفس نجنگد و بعد از مغلوب شدن سرسختی و مخالفت نکند بلکه تسلیم اسکندر شود و آداب یونانی را بپذیرد، اعراب که میآیند در زبان عربی کاسه گرمتر از آش شده و صرف و نحو بنویسد یا کمر خدمت برای خلفای عباسی بسته و دستگاهشان را به جلال و جبروت ساسانی برساند، در مدح سلاطین ترک چون سلطان محمود غزنوی آبدارترین قصائد را بگوید، . . . . . یعنی هر زمان به رنگ تازه وارد درآمده به هر کس و ناکس تعظیم و خدمت کند؛ دلیل ندارد که نقش و نام چنین مردمی از صفحه روزگار برداشته شود.. . . . »
مرحوم جمالزاده هم در مورد نکوهش عادتهای مذموم هموطنانش نوشته های قابل توجهی دارد. در بخشی از کتاب «دارالمجانین» در مورد عادات متضاد یک ایرانی آورده که:
«در دو گوشه باغ خانه دو تخت برای آقا آماده می شد، روی یکی سجاده و تسبیح با هزار خضوع و دعا و روی دیگری بساط عرق با مزه ماست و خیار».
دوستان گرام، سال نو مبارک، سالی سرشار از نیکبختی، نشاط و شادکامی، را برایتان آرزو مندم
همه ما از وضعی که داریم ناخرسندیم، حرف دل همه، با کنایه یا صراحت در میان خطوط صفحات روزنامه ها و کتابها در ثانیه ثانیهی فیلمها؛ در صحبتهای آفتابنشینان روستایی تا پشت فرمان نشینان بیابانگرد و خیابانگرد و یا تریبونهای دانشگاهی به گونهی جدی، طنز یا تفریحی و سرگرمی، در رفتارهای روزمره رسمی و غیر رسمی، از میان کلام نابخردان تا فرهیختگان یا در کلام ناتراشیده بیادبان تا نظم شاعران ظریفپرداز این ناخرسندی موج میزند و از رنج یا رنجهایی که میبریم، شکایت میکنیم. اما آیا کسی هست که بگوید درد ما چیست و درمان ما کدام است؟
محتوای این سخنان آیا چیزی جز نگرانی از عزت و اقتدار ملی، همبستگی، اتحاد و انسجام ملی، نظم و انضباط اجتماعی قانون شکنی و بی عدالتی و یا مسائلی مانند بیکاری و اعتیاد و طلاق و نابسامانی های روانی افراد ... است؟ و آیا انتظاری به جز قانون مداری، خدمت صادقانه، ایجاد فرصتهای برابر برای رشد و شکوفایی استعدادها و اصلاح الگوهای نامعقول تولید و توزیع و مصرف و مواردی مشابه این موارد وجود دارد؟
این گفتارها از زبان چه کسی بیان میشود آیا جز من و شما؟ این انتظارها از چه کسی میرود؟ آیا جز از من و شما؟ و درمان کننده این دردها آیا جز من و شماییم؟ در هر کجای این سرزمین!در هر رشته و رتبه و طبقه و پایگاه و جایگاه اجتماعی و با هر مکنت و توان.
ایکاش امسال هر یک از ما به اندازه توان و مسئولیت خود آنگونه که باید، به صورت مضاعف هم نه! حتی کمتر از نصف آنچه باید انجام دهیم را به درستی انجام دهیم. از همین الان اراده کنیم. و به قول معروف یک سوزنی را به خود بزنیم آنگاه پنج جوال دوز را به دیگران...
هر سال توسط رهبر معظم انقلاب به عنوانی نامگذاری میشود تا وجهه همت ما قرار گیرد و به آن موضوع اهتمام نماییم. ولی تاکنون چه نتیجهای از آن عاید شده است.جز برگزاری سمینارها، چاپ بروشورها و تراکتهای تبلیغی، کتابها و بیانیهها و ... کاش حداقل بدرستی آنها را می فهمیدیم ...
این جمله ای است از کتاب قصه حسن ومحبوبه، حوادثی که در کشور ما در جریان است به نوعی ثابت کننده این جمله نغز دکتر علی شریعتی است.
نکته ای که میخواهم این بار به اون اشاره کنم، وقوع دو حادثه است؛ که باعث به وجود آمدن دو جریان در کشور ما شد.
یکی کشته شدن فرزند دکتر روح الامینی در حوادث پس از انتخابات بود که باعث شد همگان به سمت موضوع دستگیری ها و شرایط نگهداری بازداشت شدگان توجه کنند و تا چندی در صدر اخبار و تحلیلها و البته بهانه ای برای زیر سوال بردن و کوبیدن عده ای قرار گیرد و دیگری وقوع انفجار در استان سیستان و بلوچستان و از دست دادن عده ای از
هموطنانمان و از آن جمله سرآمدان و سرداران سپاه پاسداران بود.
همه این اتفاقات ناگوار به لحاظ انسانی تاثر برانگیزند ولی چرا این موضوعات تا وقتی برای افراد مهمی اتفاق نیافتد، ارزش و اهمیت نمی یابند؟ گویی خوابیم و اتفاق بزرگی باید بیفتند تا ما را از این خواب بیدار کند.
چرا قبل از واقعه کهریزک کسی به فکر این نبود که در زندانها و بازداشت گاهها چه شرایطی حاکم است.
اکنون نیز گذر زمان مانند همه وقایع تلخی که زمانی لرزه بر اندام ما انداختند، غبار فراموشی بر آن افکنده اند یا چرا کسی به فکر هموطنانمان در استان سیستان و بلوچستان نبود و تا سرمایه های گرانقدر خود را از دست ندادیم، مفهوم امنیت در شرق معنی نیافت؟
چرا اتفاقات تلخی که از گوشه و کنار از ربودن هموطنان و اخذ مبالغی کلان از خانواده های آنان به دست اشرار به گوش میرسید، همتی برای رفع مشکل امنیت ایجاد نمی کرد؟
در سایر موضوعات نیز این غفلت فراگیر وجود دارد و تا امر مهمی برای افراد مهمی نیفتد، کسی به ذهنش خطور نخواهد کرد که باید قبل از وقوع واقعه کاری کرد.
من هم از اعدام بهنود ناراحت شدم و راستش را بخواهید در تنهایی اشک هم ریختم نه تنها برای بهنود، برای بستگان بهنود نیز.
برای احسان و وابستگان او هم اشک ریختم. به نظرم دردی که مادر احسان تحمل میکرد؛ از درد مادر بهنود کشنده تر است. هم باید داغ فرزند خود را داشته باشد و مطمئنم داغ بهنود و درد مادر بهنود هم او را آرام نخواهد گذاشت.
اما افسوس .... یقین دارم ماجرای بهنود و احسان آخرین داغی نخواهد بود که بر دل ما نشست.
هر روز در دامان خود در کنار عزیزان خود در سر سفره پر مهر و محبت خانه در همین کوچه و خیابان، سر کلاس درس و پای منبر و تلویزیون و در لابلای خطوط خیابانهای شهر و یا میان کوچه های کاهگلی روستای خود و در زیر همین آفتاب عالم تاب حتی هنگامی که به همدیگر فکر میکنیم، عبادت میکنیم، برای سرگرمی دور هم جمع میشویم و... بهنود های زیادی را بزرگ میکنیم و چاقو بدستشان میدهیم تا به هر بهانه ای جان احسانی را بگیرند و بهنود دیگری را در پاسخ آن به دار بکشند.
هیچ اندیشیده ایم که در هر لحظه از زندگی خود به اطرافیانمان یاد می دهیم خشن باشند، حتی وقتی مهربانانهترین رفتارها را انجام میدهیم -مثلا میخواهیم لبخند رضایتی بر لبان کودکی بنشانیم – اسباب بازی جنگی برای او هدیه میبریم و او را به خشونت دعوت می کنیم.
هنگامی که قرار است از سرامدان یک عصر یاد کنیم اولین گرینه ای که پیش روی خود مینهیم همانا جنگاوران و دلاوران عرصه نبرد و خشونت اند و حتی انتخاب واژه دل آور که در ظاهر بیان کننده خشن ترین رفتار بشری است به عنوان صفتی مثبت برای افراد شجاع بکار می بریم.
به تاریخ خود نگاه کنیم! بیشترین فرار نخبگان و تبعیدی های ما کیانند؟ آیا جز فرهیختگان و عالمان و دانشمندان. به دانشمندان و متفکرین ایرانی مدفون در هند نگاه کنید؟
وقتی تاریخ را مرور میکنیم پادشاهانی که فتوحاتی داشته اند و با جنگ و خونریزی ملتی را به عزا نشانده اند و به ظاهر افتخاری برای ما آفریده اند، به عنوان قهرمانان ملی و اسطوری ای می شناسیم
به همین نحو وقتی از شخصیت هایی مانند امام علی و امام حسین یاد می کنیم آن بخشی از زندگی ایشان که در جنگ و قتل و ... گذشته نمود بیشتری دارند و تمام خوبیهای آنان را در این گونه رفتارهای ناگزیر آنان می بینیم و حتی شمشیر آنان را ستایش میکنیم!!
یا از فردوسی بزرگ که منادی خردورزی و تفکر و تعقل است تنها آن بخشی از شاهنامه اش را به یاد داریم که حامل خشونت و تلخی است. (به تعبیر دوست عزیزم آقای دکتر ضیایی شروع شاهنامه به نام خداوند جان و خرد نشان از اهمیت والای این دو و ناچیز انگاشته شدن این دو در عصر فردوسی)
و حتی در خلوت خود با خدا و در نماز و دعاها عبادات که باید لطیف ترین کلمات ادا شوند، خشونت موج میزند. وقتی نفرین و مرگ دیگری را طلب میکنیم، نباید انتظار داشته باشیم این شیوه گفتار و کردار به دیگر بخشهای زندگی تعمیم نیابد.
یا به رفتارهای معمولی خود دقت کنیم! نیازی به شرح هیچ کدام نیست
- با پرندگان چه رفتاری داریم؟(سنگ مفت و گنجشک مفت)
- با طبیعت چه رفتاری داریم؟ کافی است روزهای بعد از تعطیلات سری به پارکها و فضاهای عمومی و یا مناظر بیرون از شهر بزنیم؟
- با آسمان چه میکنیم؟ چند وقت است نتوانسته اید با ستارگان را همکلام شوید؟ یا ریه های خود را از هوایی سالم پر کنید؟
- با در و دیوارهای شهروندان چه میکنیم؟
- با صندلی و اتوبوسها و ورزشگاه ها و ... چه میکنیم؟
- با ارباب رجوع خود چه رفتاری داریم؟
- و در صف هایی که کم هم نیستند با یکدیگر و با سالمندان و افراد ضعیف چگونه رفتار میکنیم؟
- به رانندگی خود در خیابانها و یا جاده های بیرون از شهرها نگاه کنیم؟
- به کودکانی که در خیابانهای ما پرسه میزنند نگاه کنید
- زمان سوار شدن بر مترو و اتوبوس را ببینید
- از خشونتهایی که در فوتبال و دیگر ورزشها صورت میگیرد
- به فیلم و سریالهای تلویزیونی دقت میکنیم؟ آیا چیزی جز خشونت می یابیم؟
- به رفتارهای اقتصادی خود نگاه کنیم!
- چگونه مصرف میکنیم؟
- در معاملات و قرار دادهایمان حتی با نزدیکان چگونه تعامل میکنیم
- و خلاصه هر جایی خارج از حیطه خصوصی و منافع خصوصی ما و بیرون از چهارچوب خانه ما هیچ چیزی حرمت خود را ندارد.
وقتی هم ماجرای بهنود واحسان پیش می آید، ناله سر میدهیم که چرا چنین شد؟ و به سر خود میزنیم به همدیگر تسلیت میگوییم.
کاش داغ بهنود و احسان ما را هشیار کند و نسبت به هم مهربان تر باشیم و ...
نگاه من به "خبرنگاری" همیشه از سر احترام و کرامت بوده و خبرنگاران را که در تلاشند غبارهای مانع دیدار حقیقت را کنار بزنند و در امر دانایی، خدمتی بزرگ را به جامعه ارائه کنند و در این راه گاه دچار آسیب های غیرقابل جبرانی می شوند، ستوده ام. و از همین جا از تمامی آنان در هر کجا که هستند سپاسگزاری میکنم. آرزومندم در کشور ما همگان به اهمیت نقش آنان واقف و آنچه را که شایسته آنند در حق آنها روا دارند.
هر چند برای خود آنان ممکن است حلاوتی داشته باشد که برای دیگران قابل درک نیست.
بخش خبری بیست و سی شنبه یازدهم مهر ماه 88 تصاویری را پخش کرد که مایه تاسف بود و البته حس کنجکاوی(بخوانید فضولی) ما را ارضا کرد.
خبر مربوط به اهدای نمایشی خون توسط مدیر پایگاه و مسوول امور اهدا کنندگان مرکز انتقال خون یزد بود. خبرنگار جسور با افشای این موضوع زشتی دروغ را بار دیگر به تصویر کشید و البته این بار قرعه به نام مدیر بخت برگشته سازمان انتقال خون افتاد که تا چندی نقل محافل باشد و مایه سرگرمی من و شما.
نکته ای که به ذهن میرسد و مایلم به این موضوع از زاویه ای دیگر به آن نگاه کنم شبیه همان چیزی است که در ماجرای آقای کردان نوشته بودم.
آن روز قرعه رسوایی به نام کردان افتاد و چنان بیرحمانه بر او تاختیم - شاید یکی از کسانی که بر او می تاخت، همین مدیر پایگاه و مسوول امور اهدا کنندگان مرکز انتقال خون بود- تا نه تنها خود بلکه بی گناهانی که به او منتسب هستند نیز، نتوانند سربلند کند.
یک سوزن به خود
با خود می اندیشم اگر دوربینی بر عملکرد همه ما متمرکز شود و گفتار و کردار ما را ثبت نماید، تفاوت چندانی یا کردان یا مدیر پایگاه و مسوول امور اهدا کنندگان مرکز انتقال خون نداشته باشیم. حال که امکان ایجاد چنین شرایطی نیست و نمی توان همگان را همیشه زیر ذره بین قرار داد و اسرار نهان و آشکار آنان را فریاد زد، چه قضاوتی درباره خود داریم.
چرا
واکاوی این مساله نیاز به تحقیقی علمی دارد و وقت آن رسیده است جامعه بطور جدی به آن بپردازد. به طور اجمال نکاتی پیرامون دلایل این پدیده می نویسم.
درباره چرایی رفتار مدیر نگون بخت و کردان، نیاز به احترام و بزرگداشت را به عنوان دلیلی برای دروغ گویی یادآوری میکنم و این سوال که چرا به جای اینکه اسباب بزرگی را برای خود فراهم کنیم باید با رفتار های نمایشی اینگونه در معرض شرمندگی و رسوایی قرار گیریم؟ مگر پیشینیان نگفته اند: تکیه بر جای بزرگان نتوان زد به گزاف مگر اسباب بزرگی همه آماده کنی.
گونه ای از تحلیل را می توان با استفاده از اصطلاحات جامعه شناختی "منزلت اکتسابی" و "منزلت انتسابی" ارائه نمود.
نبود فضای رقابت و بی توجهی به تلاش و فزونی فراگیر شدن روحیه فرصت طلبی و رانت جویی، رونق انتصاباتی که بر مبنای انتساب صورت میگیرد و نه بر مبنای لیاقت و شایستگی، چیره شدن سایه سیاست بر تمام امور حتی در جاهایی که تخصصیترین موضوعات رسیدگی میشود، بی توجهی به فرایند صحیح اجتماعی شدن و تربیت افراد در خانواده و اجتماع و کثرت افرادی که ناچارند به منظور جبران ضعفهای شخصیتی خود از مکانیسمهای جبرانی استفاده کنند، خلط مباحثی همچون تخصص و تعهد و آزمون های ترسناک و بی ربط در گرینش افراد برای مشاغل که آنان را برای حفظ و ارتقای موقعیت به ظاهرسازی وادار می کند و دلایل متعدد دیگر تا وجود دارد هر روز شاهد اتفاقاتی از این دست خواهیم بود.
البته کم نبودند و نیستند زنان و مردانی که از تمام هستی خود گذشتند و نه به دنبال نامی بودند و نه نان و مقام و موقعیت و در گمنامی زیستند و یا میزیند و با عمل خود "کرامت" و "بزرگی" را معنی دادند. یادشان گرامی باد.
اما تسلای خاطری برای آن نگون بخت.
خلاصه:
هر کس ز خزانه برد چیزی گفتند مبر که این گناه است
تعقیب نموده و گرفتند دزدِ نگرفته پادشاه است
ما همگان چون تو را دیده ایم، بر تو میخندیم یا از رفتار تو بیزاری میجوییم، اگر به خود نگاه کنیم شاید همانند تو خجل شویم. بنابراین هنوز پادشاهیم
سخن آخر
سخن آخر خطاب به کسانی است که مسئولیت حراست از سرمایه های اجتماعی رابر عهده دارند. مگر اهدای خون اهدای زندگی نیست؟.
چه هزینه هایی باید صورت گیرد تا یک نفر مصمم شود از بخشی از حیات خود چشم پوشی کند و قسمتی از وجود خود را به دیگری اهدا نماید؟ این عمل از سوی رئیس یک سازمانی که قرار است از خودگذشتگی را ترویج کند، ضربه بسیار بزرگی به سرمایه اجتماعی "اعتماد" و پوزخند به تمام کسانی است که به تمام دلبستگیهای خود بیاعتنایی کردند و خون آنان برای حراست از ارزشهای ما بر زمین ریخته شد و کسانی که با ایثار خود زندگی همراه با مشقت را تا دم مرگ برای خود یا اطرافیان فراهم کردند.
بنابراین مجازات وی حقی است که باید ادا شود. تا درس عبرتی شود برای هر آنکس که چنین اندیشه کند.
چرا از اینکه صراحت جای تعارفات و پرده پوشی را گرفته ناراحتیم؟
جرا از اعلام اسامی عده ای که از اموال عمومی استفاده شخصی نموده اند، ناراحتیم؟
تا کی باید صراحت و روراست بودن را قربانی نفاق و تملق و پرده پوشی کنیم؟
چرا کسانی که از اموال عمومی استفاده کرده اند، نباید خجالت بکشند و مثل رئیس جمهور کره خود را از کوه پرت نکنند و کسی که آنان را افشا کرده باید شرمنده باشد؟
هر چند رعایت ادب و اخلاق جزو برترین صفات انسانی است اما کتمان حقیقت نیز خود کمتر از دروغگویی نیست و شباهت بسیاری با دروغگویی دارد.
هر چند مناظره(تبادل اتهام) صورت گرفته در مناظره احمدی نژاد و موسوی و فضای حاکم بر آن فراتر از آن بود که جامعه بتواند آن را هضم نماید و افت قابل توجهی در آرای احمدی نژاد را باعث شده باشد، اما نتایج مثبتی نیز میتواند در پی داشته باشد؛ از ان جمله:
یکم: تصور نقد ناپذیری عده ای که خود را صاحب امور میدانستند از میان رفت و با تعمیم این پدیده، میتوان افراد و نظرات دیگری را - که قدیس پنداشته شده اند- مورد نقد و سوال قرار داد.
دوم: فراگیر شدن نظارت بر مدیریت جامعه و ترس از رسوایی مدیران را در استفاده از موقعیت خود محتاط تر خواهد کرد(جنبه منفی اینکه روشهای فساد ظریف تر خواهد شد و شناخت آن سخت تر)
سوم: زیر سوال رفتن قوای نظارتی همانند قوه قضائیه. وجود مفاسد اقتصادی و سیاسی ذکر شده در جامعه را می توان نتیجه اهمال قوه قضائیه در انجام وظایف خود دانست(البته پیشینیان به درستی گفته اند وای به روزی که بگندد نمک و از یک انسان فلج انتظار قهرمانی در مسابقه دو داشتن، بلاهت است)
سه و نیم: « گربه شیر است در گرفتن موش---- لیک موش است در مصاف پلنگ» بیچاره پالیزدار باید نه سال و اندی در زندان بماند چون پاشو از گلیمش درازتر کرده بود.
چهارم: نیک باشی و بدت گوید خلق، به که بد باشی و نیکت گویند
پنجم و ششم و هفتم و ... را هم شما بنویسید.
سیاست فوتبال زده!
هر چی تلاش کردم فراموش کنم و بیخیالی طی کنم نشد که نشد. نمیدونم تا به حال چه حسی بهتون دست داده وقتی فهمیدید کلاه گنده ای سرتون رفته.
از شب مناظره که نه؛ نزاع خونین احمدی نژاد و موسوی تا الان بیقرارم. دارم میسوزم!
از یک طرف یادآوری روزهایی که هر لحظه انتظار خبر کشته شدن یکی از عزیزانمان را می کشیدیم . ترس، دلهره، اضطراب و نگرانی آن روزها...
دعای مادران، اندوه پدران، بیقراری فرزندان رزمنده ها.... دیدگان به انتظار نشسته مادران اسرا و مفقودین، دست های گره خورده به میله ها و سنگ مزار و مویه های مادران کشته های جنگ، صورت خیس یتیمان بی پناه و ...(البته الحمدلله !؟؟؟! خانواده های شهدا به لطف بنیاد شهید و دایه مهربان از مادر آنها -حاج آقا کروبی و اطرافیان- مشکلی نداشتند)
و تصور اینکه عدهای در همین زمان در حال کسب و کار خود بودند، مدرک گرفتند، صاحب مکنت و منصب شدند، دوردنیا را بارها طواف کردند و نازنین دختر و قند عسل، پسرانِ خود را به بهترین دانشگاه های دنیا فرستادند تا مبادا صدای بمب و گلوله و شیون و... خاطر مبارکشان را بیازارد و هم برای روز مبادا یه مدرک شایستگی داشته باشند تا اگر روزی خواستند قدرت را عادلانه!؟! توزیع کنند باز خاطر مبارک همانها جمع باشد.
و بعد از جنگ هم که چه کسی بهتر و لایقتر از همین ها که حقشان است از امکانات بهتری برخوردار شوند، زحمت کشیدهاند. وامهای کلان و معاملات بی حساب و زمینهای مرغوب و دانشگاه و مدرک که مهم نیست و الخ... مال پدرشان بوده دیگه! استفاده می کردند و البته همزمان به گور پدر من و ریش ملت هم از ته دل و قاه قاه خندیدند.
...حاضر نبودند کسی را به سفره خود راه بدهند و هر کسی میخواست وارد شود باید با عهدنامه رذالت و بیشرافتی را امضا کنند و البته قواعد بازی را یاد بگیرند و هر کس که این قاعده را رعایت نکند وای به حالش...
وای به حال ما هم! با این مدیران: انقلابی مسلمان مومن ...یا دزد و ریاکار و دغل باز و باند باز و فاسد.
اگر آن ادعاها درست باشد که وامصیبتا که این همه سختی و مرارت های مردم و خوشحالی از سرنگونی حکومتی دیکتاتوری نتیجه ای جز حاکمیت عده ای دیگر در لباسی دیگر نداشته است
اگر هم دروغ باشند باز هم وامصیبتا که مسئولین این مملکت چنان وقیح اند که برای کسب قدرت حاضرند دیگری را به لجن بکشانند.
متاسفانه چون ناچار به قضاوتیم با اطلاعات اندک خود (پالیزدار و حسن عباسی و ...)صحت برخی از ادعاها تایید میشود و متاسفانه سردمدار برخی از این مفاسد هم از قشر روحانیت معظم هستند که قرار بود ناجی ملت باشند و قاتل ملت شدهاند.
میگفتند دلیل ناکامی فوتبال ما سیاست زدگی اونه
حالا سیاست ما هم شد عین فوتبال ما. چقدر هم برازنده است!
یه عده بازیگرند با قراردادهای آنچنانی،
عده زیادی تماشاگرند فقط دلشون خوشه تیمشون برنده شده
قدرت هم همون توپ فوتبال و...
...ملت مواظب کلاهتون باشید
...منم مواظب سرم هستم
دقیقا مثل 213000 کشته (میگویند شهید هستند)در جنگ وحدود 400000 (میگویند جانباز سرافراز)و ........ اسیر(میگویند آزاده)
بحثهای داغ انتخاباتی هر روز داغتر از دیروز در جریان است و لگدپرانیهای اخلاقی، تخطئه عملکردهای گذشته و گذشتگان و نوید آینده ای روشن و ... مایه سخنان کاندیداها.
نکته ای که توجه من را جلب کرد این بود که در صحبتهای این کاندیداهای محترم آنچه پر رنگ مینماید، زیر سوال بردن فعالیتهای گذشته و ارائه آمار و ارقام و گزارشهایی است که از نابسامانی ها در تمام اجزا حکایت میکند. اینکه ما وضعیت بسامانی نداریم و اوضاع آشفته و ملال آوری بر ما حاکم است؛ جای تردید نیست ولی شنیدن و برجسته نمایی این مسائل و مشکلات از زبان کسانی که در این سی ساله خود در مسند امور بوده اند، جای طرح این سوال را باز میکند که در سی سال گذشته چه کسانی بر این جامعه حکومت کرده اند؟؟؟ مگر خود نبوده اید که بریدید و دوختید و بر تن ملت کردید؟؟؟
حالا دارید گناه را بر گردن چه کسانی می اندازید؟ با عرض پوزش کسی نیست که از این آقایان محترم سوال کند شما در این چند سال چه ... میکردید که اکنون به فکر حل مشکلات مردم افتاده اید؟ آنهم مشکلاتی که زاییده سلیقه های شماست.
مگر شما ها نبودید که یا قانون وضع میکردید یا بدنبال اجرا همان قوانین بودید و یا بر اجرای همان قوانین نظارت میکردید؟ این همه آمار و ارقامی که از حلقوم های ملتهب شما پراکنده میشود؛ نتیجه همان بدکارکردیهای شماست. اگر بدنبال مقصر میگردید، کافیست دمی با خود خلوت کنید و با خود صادق باشید و نگاهی واقع بینانه به خود وعملکرد خود بیاندازید.
مگر همین آقای کروبی چه کارنامه درخشانی از خود در بنیاد شهید و یا مجلس دارند که دارند حلقوم خود را پاره میکنند؟
کسی نیست که از آقای موسوی سوال کند که در هشت سال نخست وزیری چه کارنامه درخشانی از خود بجای گذاشته است که اکنون ناجی ملت شده و ناگهان از خواب سی ساله پریده و شاید بدنبال تحقق خوابهای خود آمده اند و همه را مقصر میبینید و...
کسی نیست که از آقای رضایی سوال کند که در مجمع تشخیص مصلحت نظام؟!؟!؟! چه مصلحت عظیمی را تشخیص دادید که در مقام ریاست جمهوری بدنبال تکمیل آن مصالح هستید.
یا آقای احمدی نژاد اشتباه گرفته اید جانم! دیگر بس است. ریاست جمهوری جایی برای جبران ضعفهای افراد نیست.
لطفاً کنار بایستید.
"غرب زدگی می گویم همچون وبا زدگی و اگر به مذاق خوشایند نیست بگوییم همچون گرمازدگی یا سرمازدگی. اما نه. دست کم چیزی است در حدود سن زدگی. ...دیده اید که چطوری گندم را از درون میپوساند؟ از درون به هر صورت سخن از یک بیماری است. عارضه ای است از برون آمده و و در محیطی برای بیماری آماده برای بیماری رشد کرده است. مشخصات این درد رابجوییم و... "
اینها سخنان آل احمد در ابتدای کتاب غرب زدگی است.
چندسالی است به بهانه سرگرمی و یا هر چیز دیگر .... جامعه ایرانی آماج سریالهای کم مایه و بی مایه سرزمین های شرقی قرار گرفته است. گویا آنان نیز اشتهای سیری ناپذیر ما را دریافته اند و همت خود را بر تولید سریالی اینگونه سریالها قرار داده اند تا هم جیب خود را فربهی بخشند و هم فرهنگ خود در جامعه ایرانی تبلیغ نمایند تا انس و پیوندی میان کالاهای کره ای و ژاپنی و چینی و ... با ذهن مخاطبان خود برقرار نمایند. اما خودباختگی جامعه ایرانی و بی تدبیری مدیران صدا و سیمای ؟!؟!؟... نمیدانم چه کسی؟! نیز بر این امر دامن زده است و این تصور را به وجود آورده که گویی فرهنگ ایرانی و زبان فارسی هیچ نکته درخشانی در خود ندارد و تا دستمایه نمایشهای غنی قرار گیرد و به ناچار یا از اعراب قرض میگیرد و یا از شرق و غرب. غرب هم که نیازی به گفتن ندارد از کارتون ها و بازیهای رایانه ای گرفته تا سریالها و فیلمهای آنان جزو واجبات روزانه و ضرورویات زندگی ما قرار گرفته است.
اگر آل احمد امروز زنده بود چه مینوشت؟
قدیما اوشین بود و ... الان هم یانگوم، گونک بوک و جومونگ و لابد فردا هم یکی دیگر!
به نظر شما اگر آل احمد بود چه مینوشت؟ غرب زدگی؟ شرق زدگی؟ جن زدگی؟
چرا باید هرکی از یه راهی وارد شد بتواند ما را بزند؟
چرا ما نمیتوانیم کسی را بزنیم؟
آیا زدن خوبست؟
آیا زده شدن خوب است؟
قدیمترا اسکندر اومدو زد، یه بار هم قوم عرب اومد و زد، یه بار هم مغول ها آمدند و زدند. فردا هم شاید آمریکا بیاد و بزنه شاید هم طالبان بیاد بزنه نمیدونم
ولی الان رو خبر دارم که کره و چین دارن ما رو میزنن و آرام و بیصدا غارتمون میکنن.
نشنیدی یکی از جوانان همین مملکت به بابای بیچاره خودش فشار میاورده که هر چی داریم و نداریم، بفروش و برام ا ز سوسانو خواستگاری کن . . . . .
اصطلاح عبور از افراد یا اندیشه ها، چند سالی است که در ادبیات سیاسی ایران رایج شده است.
در باره اینکه آیا باید از افراد عبور کرد و یا همچنان در کنار آنها یا رهرو آنها بود و اینکه در عرصه سیاست باید تابع کدام افراد یا اندیشه ها بود، هر کس به مقتضای شرایط خود تصمیم خواهد گرفت و بحث پیرامون این جنبه را به اصحاب سیاست واگذار میکنم. لیکن از جنبهای دیگر به این قضیه نگاه میکنم شاید با درک بهتر شرایط بتوان تصمیم عاقلانه تری اتخاذ کرد.
با ملاحظه تغییرات روز افزونی که در تمام عرصه ها به مدد فناوریهای ارتباطی در حال وقوع است، تغییر در عرصه اندیشه و تفکر نیز مشمول این تغییرات شده است. و جامعه از چنان پویایی برخوردار است که توقف در یک عرصه مساوی با حذف شدن از مسیر است.
از دیگر سو در روایاتی که بزرگان دین اسلام آمده است بر فرزند زمان خود بودن و ملاحظه شرایط زمانی زندگی تاکید فراوان شده است. با این وصف در صورتیکه تغییر را اصل تغییر ناپذیر شرایط کنونی بدانیم، توقف در افراد، اندیشه ها و یا هر مورد مشابه دیگری مانند توقف در عرصه اقتصاد، فناوری و ... معادل سکون و مرگ خواهد بود. از آنجا که تغییر در عرصه فکر و اندیشه نیز بسیار فراتر از افراد اتفاق می افتد و نباید در هیچ فرد یا فکری متوقف شد. و تازمانیکه این افراد یا افکار بتوانند خود را با شرایط متغییر، بروز نمایند میتوان از آنان تبعیت کرد و به آنان استناد کرد در غیر این صورت آنان فقط بخشی از تاریخ خواهند بود و به عنوان بخشی از تاریخ میتوانند مورد نقد وبررسی قرار گیرند و درستی یا عدم آنان بر مبنای اصول علمی میسر خواهد بود.
در این میان گاه افراد با اندیشه هایی فاقد اعتبار و تاریخ گذشته قصد تحمیل خود بر افکار را دارند تا همچنان منافع پیروان خود را حراست نمایند. در این صورت لازم است تا افراد صاحب اندیشه آزاد، نادرستی آن افکار را عیان کنند و ضمن آگاهی بخشی به عموم، زمینه عبور از آنان را فراهم نمایند. در غیر اینصورت گذشت زمان زمینه عبور قهر آمیز از آنان را فراهم خواهد کرد.
در زمان قدیم گاهی شبها تنها برای دیدن اخبار 20.30 به سراغ تلویزیون میرفتم. راستش بیشتر برنامه هاش فشار خون منو بالا میبرد...
بگذریم
مدت زیادی هست که 20.30 هم چنگی به دل نمیزنه
نمیدونم آقای نجف زاده هم مجبور به سانسور شده که مثل قدیما دیگه خبر نمیاره یا دیگه چیزی تو چنته نداره یا مصلحت اندیشی و بازی سیاست مانع شفافیت برنامه های خبری نجف زاده شده.
اهل دیدن برنامه های ورزشی هم نبودم و زیاد پیگیر برنامه های عادل هم نبودم ولی ناخودآگاه دوستش داشتم فکر میکنم عادل بود و بی پروا و صمیمی.
دور از انتظار نبود که حذف بشه چون جامعه ما به بلوغ کافی نرسیده که بتونه تحمل سوال و نقد رو داشته باشه.
به نظرم تاریخ هر روز در حال تکرار شدنه
هر روز ما امیرکبیرهای خودمون رو خفه میکنیم، هر روز با شعار یا علی و یا حسین با یزید بیعت میکنیم و بعد براشون مرثیه می سرائیم و ...هر روز عادل فردوسی پور را دار میزنیم
لابد مصلت اقتضا میکنه!؟
همزمان با فرارسیدن ماه محرم و حادثه کربلا و به شهادت رسیدن حضرت امام حسین و یارانش در طی چندین قرن گذشته زندگی جلوه دیگری به خود میگیرد، خیابانها و کوچه ها سیاهپوش میشوند، پارچه نوشته هایی با اشعار حزین و تداعی کننده صحنه های دلخراش و... هر جا تکه زمینی خالی باشد، تکیه ها برپا میشود و گاهی هم صدای طبل و زنجیر و نوحه خوانی و مداحی و مرثیه خوانی با صدای همهمه زنان مردان و کودکان در هم می آمیزد، دیگهای بزرگ غذا در اطراف آن تکیه ها عده ای را به خود مشغول داشته است. علاوه بر آن رفتار و ظاهر افراد نیز به گونه ای در می آید که گویی عزیزترین کس آنها از دنیا رفته است.
در هنگام برپایی مراسم نوحه خوانی هم بازار لعنت و ناسزا به اصحاب یزید داغ شده و گریه و زاری برای اصحاب امام حسین نیز به بخش جدانشدنی این مراسم است.
نکته ای که قصد دارم در این نوشته به ان بپردازم توصیف و تحلیل و چگونگی و چرایی این مراسم نیست. آن چیزی که مرا بر آن داشت تا به نوشتم این مطلب اقدام نمایم، رفتار دوگانه و چندگانه ما ایرانیان و نمایشی عمل کردن در برابر اصحاب امام حسین و همقطاران یزید است.
بر مبنای باور تمام شیعیان، امام حسین و سایر امامان از درجه رفیعی در نزد خداوند برخوردارند که میتواند به عنوان نماد تمام خوبیها و الگو و نمونه واقعی تمام بشریت قرار گیرد و آن چیزی که در تمام این مراسم بر ان تاکید میشود، یادآوری فلسفه قیام و واقعه عاشورا است.
قیام در برابر ظالم، امر به معروف و نهی از منکر و اثبات حقانیت خوبیها بد بدیها و... اینها از جمله مواردی است که در ادبیات عاشورا به گوش میرسد.
دشمنان امام نیز به عنوان نماد بدیها و ناپاکیها معرفی شده و سعی در نمایاندن رفتارهای ناپسند و ارجاع زشتترین رفتار بشری به بدترین افراد در تمام سخنرانیها و مرثیه ها دیده و شنیده میشود.
سوالی که در طی سالیان گذشته ذهنم را به خود مشغول داشته است که اگر واقعه کربلا هم اکنون واقع میشد، این مردم در کدام سو قرار میگرفتند؟
آیا از منافع مادی و معیشتی خود میگذشتند و به یاران امام حسین ملحق میشدند و یا به از بیم جان و خطرات مال و خویشان خود به جمع سپاهیان یزید وارد میشدند؟
کافی است هر کس نگاهی عمیقی به رفتارهای روزمره خود بیاندازد تا موضع خود را در این مجادله بیابد.
فارغ از تحلیلهای جامعه شناسانه و آسیب شناسانه، فراوانی ناهنجاریهایی مانند،قتل، فرزند کشی، همسر کشی، سرقت، آدم ربایی، کلاهبرداری، خیانت، زورگیری، قاچاق انسان، دارو، کالا و ... تا تن فروشی و رشوه و تقلب و سایر ناهنجاریهای اخلاقی مانند دروغ و غیبت و خود فروشی و دیگر فروشی و ...حتی در بین سرآمدان جامعه که بیتشر موارد به خاطر منافع فردی رخ میدهد، و شیوع آنها در بین مردم نشان میدهد که گرچه خود را به شکل و شمایل حسینی در می آوریم ولی در باطن خود به یزید لبیک گفته و مروج اندیشه ها و رفتاری هستیم که بر خلاف جهت انسان آزاد منشی مانند امام حسین عمل میکنیم که تمام هستی خود را در راه عقیده خود نهاد و جان بر کف نهاده در برابر ظالمان زمان خود تا پای جان ایستاد.
در باره تحلیل و ریشه یابی اینگونه رفتارهای متضاد در نوشته آتی به آن خواهم پرداخت.
نظر شما چیست؟