درد من درد مردم زمانه است

در کدام جبهه ایم؟

همزمان با فرارسیدن ماه محرم و حادثه کربلا و به شهادت رسیدن حضرت امام حسین و یارانش در طی چندین قرن گذشته زندگی جلوه دیگری به خود میگیرد، خیابانها و کوچه ها سیاهپوش میشوند، پارچه نوشته هایی با اشعار حزین و تداعی کننده صحنه های دلخراش و... هر جا تکه زمینی خالی باشد، تکیه ها برپا میشود و گاهی هم صدای طبل و زنجیر و نوحه خوانی و مداحی و مرثیه خوانی با صدای همهمه زنان مردان و کودکان در هم می آمیزد، دیگهای بزرگ غذا در اطراف آن تکیه ها عده ای را به خود مشغول داشته است. علاوه بر آن رفتار و ظاهر افراد نیز به گونه ای در می آید که گویی عزیزترین کس آنها از دنیا رفته است.

در هنگام برپایی مراسم نوحه خوانی هم بازار لعنت و ناسزا به اصحاب یزید داغ شده و گریه و زاری برای اصحاب امام حسین نیز به بخش جدانشدنی این مراسم است.

نکته ای که قصد دارم در این نوشته به ان بپردازم توصیف و تحلیل و چگونگی و چرایی این مراسم نیست. آن چیزی که مرا بر آن داشت تا به نوشتم این مطلب اقدام نمایم، رفتار دوگانه و چندگانه ما ایرانیان و نمایشی عمل کردن در برابر اصحاب امام حسین و همقطاران یزید است.

بر مبنای باور تمام شیعیان، امام حسین و سایر امامان از درجه رفیعی در نزد خداوند برخوردارند که میتواند به عنوان نماد تمام خوبیها و الگو و نمونه واقعی تمام بشریت قرار گیرد و آن چیزی که در تمام این مراسم بر ان تاکید میشود، یادآوری فلسفه قیام و واقعه عاشورا است.

قیام در برابر ظالم، امر به معروف و نهی از منکر و اثبات حقانیت خوبیها  بد بدیها و... اینها از جمله مواردی است که در ادبیات عاشورا به گوش میرسد.

دشمنان امام نیز به عنوان نماد بدیها و ناپاکیها معرفی شده و سعی در نمایاندن رفتارهای ناپسند و ارجاع زشتترین رفتار بشری به بدترین افراد در تمام سخنرانیها و مرثیه ها دیده و شنیده میشود.

سوالی که در طی سالیان گذشته ذهنم را به خود مشغول داشته است که اگر واقعه کربلا هم اکنون واقع میشد، این مردم در کدام سو قرار میگرفتند؟

آیا از منافع مادی و معیشتی خود میگذشتند و به یاران امام حسین ملحق میشدند و یا به از بیم جان و خطرات مال و خویشان خود به جمع سپاهیان یزید وارد میشدند؟

کافی است هر کس نگاهی عمیقی به رفتارهای روزمره خود بیاندازد تا موضع خود را  در این مجادله بیابد.

فارغ از تحلیلهای جامعه شناسانه و آسیب شناسانه، فراوانی ناهنجاریهایی مانند،قتل، فرزند کشی، همسر کشی، سرقت، آدم ربایی، کلاهبرداری، خیانت، زورگیری، قاچاق انسان، دارو، کالا و ... تا تن فروشی و رشوه و تقلب و سایر ناهنجاریهای اخلاقی مانند دروغ و غیبت و خود فروشی و دیگر فروشی و ...حتی در بین سرآمدان جامعه که بیتشر موارد به خاطر منافع فردی رخ میدهد، و شیوع آنها در بین مردم نشان میدهد که گرچه خود را به شکل و شمایل حسینی در می آوریم ولی در باطن خود به یزید لبیک گفته و مروج اندیشه ها و رفتاری هستیم که بر خلاف جهت انسان آزاد منشی مانند امام حسین عمل میکنیم که تمام هستی خود را در راه عقیده خود نهاد و جان بر کف نهاده در برابر ظالمان زمان خود تا پای جان ایستاد.

در باره تحلیل و ریشه یابی اینگونه رفتارهای متضاد در نوشته آتی به آن خواهم پرداخت.

نظر شما چیست؟

 

+ سید مستجاد حسینی ; ٢:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/۱٥
    پيام هاي ديگران ()   

بخش دوم انسان وحشی در ...

ادامه انسان وحشی

در تابستان گرم سال ١٩٧١ یک روان شناس اجتماعی بنام فیلیپ زیمباردو (Philip Zimbardo) دست به آزمایشی زد که نتایج کاملا غیرمترقبه ای در ارتباط با روان انسانها در اختیار گروه تحقیقاتی که توسط خود او هدایت می شد، قرار داد.

زیمباردو آنچنان که خود می گوید از افشای وقایع تکان دهنده ای که پشت دیوارهای زندان ابوغریب در جریان بود حیرت زده نشد چرا که سه دهه پیش از آن وی مدیر پروژه ای بود که بدنبال یافتن پاسخ به چندین سئوال در ارتباط با رفتار انسان ها بود. چگونه انسانها با یک نظام از قبل سازمان داده شده برخورد می کنند؟ چگونه "نفس اختلاف در قدرت" بین یک زندانی و زندانبان به ایجاد تغییر در رفتار انسانها منجر می شود؟ آیا اگر انسانهائی "خوب" و از نظر روانی سالم را در موقعیتی "بد" قرار دهید قادرند به شرایط غلبه کرده و مختصات اخلاقی خود را حفظ کنند یا مکان و موقعیت آنانرا به فساد می کشاند؟

در پاسخ به آگهی درخواست داوطلب، ٧٠ نفر خود را به تیم دکتر زیمباردو معرفی کردند که در مقابل شرکت در تست مزبور، روزانه مبلغ ١۵ دلار دریافت کنند. یک تیم مسئول مصاحبه و ارزشیابی روحی داوطلبین شد و بالاخره از میان آنان ٢۴ نفر از دانشجویان دوران لیسانس و کالج های آمریکا و کانادا که از نظر روانی بدون مسئله بنظر می رسیدند انتخاب شدند. قرار بر این شد که به حکم قرعه دانشجویان به دو گروه تقسیم شوند. یک گروه در نقش زندانی و گروه دیگر در نقش زندانبان ایفای وظیفه کنند. آزمایش با گروهی از جوانان سالم و تندرست چه از لحاظ جسمی و چه به لحاظ روانی که همگی از طبقه متوسط و خانواده های بی مسئله می آمدند آغاز گردید.

به این منظور، زندانی در زیر زمین بخش روانشناسی دانشگاه ستنفورد ساخته شد. سلولهای زندان با میله های آهنی درست مشابه وضعیت زندان های متداول ساخته شده و در دو سوی یک کریدور در بخش انتهائی زیر زمین قرار گرفته بودند.

به زندانیان لباس های بدقواره و یک شکل مخصوص زندانی داده شد و هر کدام به جای اسم با یک شماره مشخص می شدند و زندانبانان به یونیفورم خاکی رنگ و باتوم و عینک های آفتابی جیوه ای برای جلوگیری از چشم در چشم شدن با زندانیان مجهز شدند.

در جلسه توجیهی زیمباردو به زندانبانان می گوید: "شما می توانید کاری کنید که زندانیان احساس خستگی کرده و احساس ترس در آنان بوجود آید. می توانید فضائی خلق کنید که زندانیان احساس کنند که سرنوشتشان به سلیقه و انتخاب رفتار از سوی شما و من و کلا سیستم زندان وابسته است. ما مصمم هستیم که شخصیت و هویت آنها را به طرق مختلف از آنان بگیریم. کلا بگویم باید این احساس را در آنان بوجود آورید که متقاعد شوند که آنان فاقد هر گونه قدرت هستند و این ما هستیم که قدرت مطلق هستیم."

روز اول بدون حادثه سپری شد اما روز دوم ناگهان در زندان شورش شد. زندانبانان بطور داوطلبانه و بدون دریافت حقوق اضافی حاضر شدند اضافه کاری کنند تا شورش زندانیان ناراضی را سرکوب کنند. حمله به زندانیان با باتوم و کپسول های آتش نشانی آغاز شد. ساعت۲:۳۰ صبح روز بعد در حالیکه زندانیان به خواب رفته بودند با سوت زندانبانان از خواب بیدار شدند. آنها را به خط کرده و با اعلام شماره آنها را حاضر غایب کردند. این عمل چندین بار در طول شب تکرار شد. هر کس اعتراضی می کرد با انجام حرکات فیزیکی مانند "شنا رفتن" جریمه می شد. اعتراض باعث می شد که زندانی به سلول انفرادی بیافتد.

سختگیریها شدت پیدا کرد. دیگر به زندانیان بخصوص در طول شب اجازه رفتن به دستشوئی داده نمی شد. آنان باید در درون سطل هائی که در سلول گذاشته بود قضای حاجت کرده و با بوی تعفن آن سر کنند.

اعتراضات بیشتر شد. این بار تشکها را از زندانیان شورشی گرفتند و آنان مجبور بودند بدون تشک و بالش بر روی زمین سیمانی بخوابند.

وضعیت رفته رفته بدتر شد. زندانیان مجبور بودند برهنه شوند تا از آنان بازرسی بدنی به عمل آید. تحقیرهای جنسی نیز بخشی از کار شد. روز چهارم زمزمه فرار از زندان در بین داوطلبینی که نقش زندانی را بازی می کردند قوت گرفت. با پخش شدن این شایعه شدت عمل زندانبانان نیز شدیدتر شد. زندانبانان بنحوی باورنکردنی در نقش خود فرو رفته بودند و گوئی با گذشته خود بکلی قطع رابطه نموده بودند. دکتر زیمباردو در مشاهدات خود می نویسد که اعمال و گرایش های سادیستی واقعی بین زندانبانان مشهود بود.

زندانی شماره ۴١۶ دست به اعتصاب غذا زد اما بلافاصله با پاسخ شدید زندانبانان و افتادن به سلول انفرادی روبرو شد. او را در یک دستشوئی زندانی کردند. زندانبانان که با اعتراض زندانیان دیگر نسبت به این عمل روبرو شدند برای اینکه مقاومت آنها را در هم بشکنند به آنان پیشنهاد کردند تنها در صورتیکه همگی از تشک و بالش چشم پوشی کرده و بر روی زمین سخت سیمانی بخوابند ۴١۶ آزاد خواهد شد. جالب اینجاست که در همین اثناء دوستان و خانواده های زندانیان نیز بدیدن آنها می رفتند و از نزدیک وضع را مشاهده می کردند اما از بیش از ۵٠ نفر که به دیدن آنان رفتند تنها خانمی جوان لب به اعتراض نسبت به وضعیت زندان گشود و آنرا وضعیتی ترسناک و غیرانسانی توصیف کرد. با اعتراض کریستینای جوان که بعدها به همسری دکتر زیمباردو در آمد تنها پس از شش روز زیمباردو تجربه زندان ستنفورد (Stanford Prison Experiment) را متوقف نمود.

تجربه زندان ستنفورد که بعدها زیمباردو تحت عنوان "اثر لوسیفر: چگونه انسانهای خوب می توانند به شیطان بدل شوند" (Lucifer Effect) جزئیات آنرا بصورت یک کتاب در آورد به نتایج درخشان اما تکان دهنده ای رسید.

تجربه زندان ستنفورد نشان داد که چگونه انسانهائی پاک و تحصیل کرده در صورتیکه به آنان قدرت و اختیارات داده شود و در درون سیستمی که قدرت را بدست دارد هم به لحاظ ایدئولوژیک و هم به لحاظ نرم های موجود در درون سیستم از آنان حمایت شود، قادرند به سرعتی باور نکردنی (در تجربه زندان ستنفورد در روز دوم) به شیطانی مبدل شده و لحظه ای برای اعمال وحشیگری و خشونت بخود تردید راه ندهند.

این امر تائید کننده نظریه ای در روان شناسی است که "موقعیت" یک فرد به مراتب بیش از شخصیت و طبیعت او در تعیین رفتار وی نقش بازی می کند (Situational Attributions of Behavior). زندانبانان علیرغم آنکه از ملیت های مختلف و خانواده های مختلف و محیط های پرورشی کاملا متفاوت آمده بودند و همگی انسانهائی نرمال بودند ظرف کوتاه مدتی با برخورداری از قدرت بیش از حد و اطمینان از اینکه سیستم پرقدرتی حامی آنان است و اینکه جوابگوی هیچکس نخواهند بود و از هر گونه مجازاتی در قبال رفتار خود مصون هستند همگی به هیولاهائی مبدل شدند که بدون هر گونه شناخت قبلی، زندانیان را در قالب کسانی می دیدند که می خواهند قدرت آنان را به چالش بگیرند. آنان برای تثبیت موقعیت و بقاء قدرت بر مراقبت های خود برای جلوگیری از فرار زندانیان افزودند و اعتراضات را با در پیش گرفتن روشهائی پیچیده هم در ارتباط با فرد خاطی و هم در مواجهه با جمع (محروم کردن معترضین از تشک و بالش) به شدت سرکوب کردند.

ابزاری از قبیل باتوم و یونیفورم و عینک جیوه ای همه در خدمت ایجاد توهم قدرت بودند و بخوبی "موقعیت قدرت" را در ذهن زندانبانان و زندانیان ترسیم می نمودند. زندانبانان به گروهی مبدل شدند که نه تنها از گذشته بریدند و بلکه تصور آینده را نیز از دست دادند. آنان هرگز به این فکر نمی کردند که قرار است آزمایش تنها دو هفته بطول انجامیده و پس از آن دوباره پای به جامعه واقعی خواهند گذارد. زندگی تنها در زمان "حال" در جریان بود، بدون اینکه به آینده و گذشته توجهی باشد. تنها "حال" بود که منبسط می شد.

ما در برداشت های سنتی خود می خواهیم باور کنیم که جنبه های خوب سرشت انسانی تحت هر شرایطی مقام خود را در شخصیت فرد حفظ می کنند. تجربه زندان ستنفورد فریادی است که به ما یادآور می شود که نیکی ذاتی انسانها به راحتی می تواند مقهور "شرایط بد" شده و فرد را فاسد کند. هر کدام از ما اگر در شرایطی قرار بگیریم که قدرتی بدون هراس از پاسخگوئی در اختیارمان قرار گیرد براحتی ممکن است در رویاروئی با نظر و عمل مخالف به خشن ترین صورت ممکن از قدرتمان در خاموش کردن صدای مخالف استفاده کنیم. تنها راه برکنار ماندن از ظهور یک چنین خصلت شرور و غیرانسانی آگاهی نسبت به احتمال بروز چنین پدیده ای است. تنها با شناخت این خطر که "موقعیت" و "قدرت" می تواند ما را در کمترین مدت به حیوانی بیگانه از خود مبدل کند قادر خواهیم بود از فرو غلطیدن در فساد مصون بمانیم.

این بخش برگرفته از سایت http://shahirblog.com/Detail.asp?id=607

 

+ سید مستجاد حسینی ; ٢:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/۱٥
    پيام هاي ديگران ()   

انسان وحشی در هزاره سوم

 

تصور این موضوع چنادن آسان نیست که چگونه برخی از انسانها در موقعیتی خاص که قرار میگیرند و گونه ای از اقتدار را به  دست می آورند، با دیگر انسانها نامهربانانه رفتار میکنند و به صورت وحشیانه ای انها را - که غالبا وسیله دفاعی هم ندارند- به فجیع ترین وضعی به قتل می رسانند.

 نمونه رفتاری اینگونه را در تصاویر مربوط به جنگ ویتنام، بوسنی، چچن، عراق، افغانستان، نزاعهای آفریقا، یا در جنگهای مختلفی که در طول تاریخ اتفاق افتاده است مانند: حمله مغول، اسکندر، جنگهای صلیبی، یا اشغال پین بدست ژاپنی ها و اشغال کشوری به دست کشوری دیگر یا خیلی نزدیکتر، در کشور ما ایران در جنگ ایران و عراق یا در درگیری قاچاقچیان مواد مخدر و نمونه های بیشماری که هر روز در صحنه های تلویزیون و یا صفحات حوادث رونامه ها مرور میکنیم، بسیار دیده ایم و گاهی هم دچار احساسات شده و کنترل عواطف خود را از دست داده ایم....

چه اتفاقی می افتد، که همین انسانهای همنوع ما که ادعای متمدن بودن را یدک میکشند، با همنوع خود رفتاری اینگونه داشته باشند؟

آیا اگر و من و شما هم در چنین موقعیتی قرار بگیریم، ما هم به همان شکل وحشیانه رفتار خواهیم کرد؟

بارها خود را به صورت ذهنی در موقعیتی قرار داده ام که در صورتیکه نقش یک نیروی انتظامی را داشته باشم، آیا حاضرم به روی هموطنان خود به صرف دستور مقام مافوق خود شلیک کنم؟ یا در بازجویی ها، آنگونه که دیده و شنیده ایم – تحمیل شرایط دشوار، تحمیل بیخوابی، کتک زدن و فحاشی کردن و ایجاد رعب و وحشت، و سایر شیوه هایی که آرزو میکنم هیچ انسانی به آن دچار نشود، رفتار کنم؟

اگر حساب افرادی که به سبب بیماریهای روحی و روانی مانند از غذاب دادن دیگران لذت میبرند، جدا کنیم،(مانند افرادی که دارای بیماری سادیسم هستند)  افراد تحت چه شرایطی حاضر میشوند به شکنجه دادن دیگران رضایت دهند؟

موضوع دردناکی است و در طول تاریخ انسانهای زیادی را رنج داده است. از بردگانی که ناچار بودند تنها برای زنده ماندن هر نوع بیگاری و تحقیری را تحمل کنند تا اکنون که در هزاره سوم هستیم این نوع بر خورد وجود دارد و معلوم نیست پایانی بر آن باشد.

برای تحلیل دلایلی که منجر به چنین پدیده ای میشود، از زوایای گوناگونی میتوان به آن پرداخت. در آتیه به آن میپردازم و شواهدی را ارائه خواهم کرد. اما به نظرم نکته مهم و فارغ از هر نظریه روانشناختی و جامعه شناختی، غفلت از خویشتن خویش و فرو افتادن در چنگال روزمرگی و اسارت در دست عادات گوناگونی است که بدست خود بافته ایم و تا به هشیاری نرسیم و به احوال و اعمال خود وقوف پیدا نکنیم، از این گرفتاری خلاصی نخواهیم یافت.

ادامه دارد

+ سید مستجاد حسینی ; ٦:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/٢
    پيام هاي ديگران ()