درد من درد مردم زمانه است

شاهی که بر رعیت خود می‌‌کند ستم/مستی بود که می کند از ران خود کباب

چند وقت بود این حرفا توی دلم سنگینی میکرد و کم کم داشت سرریز میکرد. درباره ظلمی که ایرانیان در حق خود و هموطنان خود روا می‌دارند. ظلمی که در جامعه نهادینه شده و در تمام ابعاد خرد و کلان علی الدوام برقرار است و پایانی هم بر آن نمی بینم. نمونه های زیادی وجود داره و ذکر تمامی آنها وقت و حوصله زیادی می‌طلبد و در یک نوشتار امکان پذیر نیست. سعی میکنم در حد مقدورات خود به برخی اشاره کنم.

جستجوی دلایل وقوع این شرایط نیز بارها در نوشته ها و گفتارهای اندیشمندان آمده است و می‌توان به مقالات گوناگون در این باره مراجعه کرد و ریشه مسائل اجتماعی ایران را از نگاه کارشناسانه تری جستجو کرد.

آنچه به عنوان دلیل همه این مشکلات ذکر شده است، متوجه ساختار فرهنگی و مهم تر از آن در زمینه سیاسی است که تاثیر گذار -تا حد تعیین کنندگی- بر سایر بخشهاست، آمده است. در این زمینه هم سخنهای بسیاری گفته شده است و البته بسیاری گویندگان تاوان آن را با زندان، فرار، سکوت و ... هم پرداخته اند و اگر عمری باقی بود در این باره نیز خواهم نوشت.

ایرانی، ایرانی نخر

      بالاخره ما نیز بعد از تحمل مصائب و گرفتاریهای استفاده از خودروی چند سال کارکرده تولید داخل که به قول دوست عزیزی هر روز یا به تعمیرگاه می‌‌رفتیم و یا از تعمیرگاه؛ نامطمئن از نتیجه کار تعمیرکارانی که هموطن نامیده می‌شوند، با کوله باری از تجربه ها و دانستنی های فنی خودرو و حیله و حقه های تعمیرکاران و کلاه برداری های آشکار و نهان و نگرانی ها و دردهای بسیار دیگر بر می‌گشتیم؛ به مدد چندین وام و ترفندهایی که هر ایرانی برای گذران زندگی از سیستم معیوب و پر پیچ و خم سازمانهای دولتی؛ بانکها و ...  فرا گرفته است؛ صاحب یکدستگاه خوروی پژو 405 صفر کیلومتر شدیم. خوشحال از اینکه تا مدتی از مراجعه به تعمیرگاه و دردسرهای قبلی آسوده خواهم بود و در صورت بروز ایراد می‌توانیم از خدمات پس از فروش دورت گارانتی استفاده کنیم و ...

... هنوز کیلومتر شمار به 8000 نرسیده بود که قطرات روغن از زیر خودرو می‌چکد و دیری نمی‌ پاید و قطره اول پایانی بر اطمینان من از محصولات نو داخلی.

      صبح زود به نمایندگی شماره .... مراجعه و خورو را برای رفع نقص تحویل دادم عصر همانروز تماس گرفتند و گفتند خرابی کاسه نمد پلوس باعث بروز این مشکل شده است و چون قطعه مورد نظر را نداریم؛ باید به نمایندگی دیگری مراجعه نمایم

 هنوز مدت زیادی از نمایندگیشماره ...  بیرون نرفته بودم که صدای مهیبی از زیر خودرو مرا مجبور به توقف در کنار خیابان نمود. پیاده شدم و دیدم سینی زیر خودرو بود با یک پیچ به از بدنه آویزون و روی آسفالت کشیده می‌شد. دست به دامن امداد خودرو شدیم که بعد از حدود 45 دقیقه سر و کله شان پیدا شد و تنها کاری که کردند؛ پیچ باقیمانده را باز کردند و سینی را به صندوق عقب منتقل کردند و صبح فردای روز بعد مجددا به همان نمایندگی برای اتصال مطمئن سینی به بدنه مراجعه کردم. بعد از انجام اینکار به نمایندگی دوم و سوم و چهارم مراجعه کردم و همان جواب را شنیدم. تا اینکه متوجه شدم از طریق اینترنت برای تعمیرگاههای مرکزی نوبت صادر می‌‌کنند. در اولین نوبتی که برای تعمیرگاه مرکزی شماره 2 واقع در پل مدیریت بود شماره گرفتم و روز موعود در ساعت مقرر حاضر شدم. با خیالی آسوده که بالاخره ما هم یاد گرفتیم از فناوری روز استفاده کنیم و نیازی به حضور در صفهای طولانی و خسته کننده نیست و ... با خیال آسوده به تعمیرگاه مرکزی شماره دو مراجعه و از صف طولانی ماشینهای منتظر گذشتم و به در ورودی نمایندگی نزدیک شدم. هنوز به آستانه در نرسیده بودم که نگهبان با صدای بلند خطاب به منتظران ‌گفت: "نمایندگی این هفته تعطیل است" و در برابر سوال من اگر تعمیرگاه تعطیل است چرا نوبت صادر کردند؛ شانه بالا انداخت و با جمله به من ربطی ندارد پاسخ کوبنده و مرسوم و معمولی که موجودات بی تفاوت میدهند، دست از پا درازتر بر گشتم و مجددا چند روز دیگر و همان روند تکراری قبلی و سه روز معطلی ماشین در نمایندگی مرکزی شماره یک و تعویض یک قطعه دو هزار تومانی و... معنی شعار ایرانی ایرانی بخر را به وضوح فهمیدم و درک کردم.

نمیدانم این ماجرا و یا شبیه این ماجرا هر روز برای چند نفر اتفاق می افتد. ولی این واقعه یقینی را در من ایجادکرد که علیرغم شعارهایی که می‌دهیم: ما مردمی هستیم درستکار، مومن، پاک، مهربان، باهوش، و هزار تعریف و تمجید غیرواقعی از خود، معتقدم مردمی هستیم که مسئولیت های خود را به درستی انجام نمی‌دهیم، به آنچه میگوییم، ایمان نداریم، نسبت به حقوق خود و دیگران بدون ملاحظه ایم، نسبت به مسائل و گرفتاریهای هموطنان و همنوعانمان حداقل بی تفاوتیم، برخلاف مصالح و منافع خود عمل میکنیم و تنها به منافع فردی، کوتاه مدت و زود بازده خود می اندیشیم و ... و چون تصور غیر واقعی از خود داریم، جایگاه خود را نشناخته ایم. فکر می کنیم ملتی هستیم که می‌تواند جهانی را اداره کند در حالیکه از اداره خود عاجزیم.

محصول خودرو یکی از آشکار سازها و نمونه ای است از آنچه به عنوان جلوه گاه بد صفتی های ایرانیان می‌توانم ذکر کنم. خودرویی که تولید داخلی است، بازاری انحصاری و نیازمند در اختیار دارد. با هر کیفیتی که تولیدکنندگان اراده کنند، به مردم تحویل داده می شود، به هر قیمتی که اراده حاکمیت باشد، به مردم فروخته شود، خدمات پس از فروش آن در حد افتضاح، رفاه  و ایمنی آن در حد ابتدایی و قاتل جان ایرانی‌ها،

کافیست مقایسه ای ناقص با محصولات وارداتی یا کیفیت موارد گفته شده در کشورهای همسایه انجام شود تا صحت این گفتار تایید شود.  در آن صورت با من هم آوا خواهید شد و خواهید گفت ایرانی، ایرانی نخر. زیرا تولیدکنندگان تنها و تنها به منافع خود می‌اندیشند، به خسارتها و ضررهایی که متوجه خریداران می شود؛ اهمیتی نمی‌دهند.  

این نکته را هم بگویم در زمان تحویل جعبه ابزار، دستمال کاغذی و قرانی که شرکت ایران خودرو به خریداران هدیه میکرد، توسط کارکنان شریف به سرقت رفته بود.

+ سید مستجاد حسینی ; ۳:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٦/٢٧
    پيام هاي ديگران ()   

جامعه سنتی و ناسنتی

کشوری که نتواند دانش وبینش انسانها را توسعه دهد، قادر نخواهد بود هیچ چیز دیگری را تغییر دهد

همرنگی و همشکلی اعضای یک جامعه یکی از ویژگیهایی است که جامعه شناسان از آن به جوامع سنتی تعبیر می‌کنند. در این جوامع تمام نهادهای تاثیرگذار در اجتماعی شدن؛ افراد را تحت فشار قرار داده تا همانند با دیگران بیندیشند و همانند با دیگران رفتار کنند. الگوهای رفتاری در چنین جوامعی کسانی اند که نه از نظر دانش و تخصص بلکه از نظر سن و سال از دیگران بزرگترند و افراد ناچارند رفتار خود را با اینان تطبیق دهند و تابع محض آنان باشند. در این جوامع برای همنوایی و همرنگی  پاداش داده می‌شود و مخالفت؛ نادیده انگاشتن، محرومیت، تنبیه، و توبیخ و حتی حذف را در پی خواهد داشت.

در چنین جوامعی امکان انتخاب شغل، مذهب، اندیشه، آموزش، آسایش و سلامتی و... وجود ندارد و در یک کلام فرد حق دخالت در سرنوشت خویش را ندارد. چنین جامعه ای به جای بهره مندی از فکر و اندیشه، تابع محض سنت هایی است که از گذشته به آنان به ارث رسیده است و تمام امکانات برای تقویت همان سنتها بکار گرفته می‌شوند.

در چنین جامعه ای استعدادهای افراد فرصت شکوفایی نداشته و فرصتها و استعدادهای طبیعی نیز یا بلا استفاده مانده و یا در معرض نابودی قرار می‌گیرند.

بر عکس تاکید بر عدم یکرنگی، پذیرش افکار و ایده های مختلف و مخالف و وجود افراد با تخصصهای گوناگون و پیچیده از ویژگیهای جوامع توسعه یافته است. چنین جوامعی به استعداد آفرینندگی و خلاقیت افراد احترام قائل شده، افراد از اعتماد به نفس برخوردارند، خرد محوری در جامعه وسعت پیدا کرده  و جامعه بستر شکوهمندی و بزرگ شدن افراد را از طریق برابری فرصتها و بسط انتخابهای افراد فراهم می‌کند.

به نظر شما جامعه ما  متناسب با دو وضعیت ذکر شده در چه جایگاهی قرار دارد؟

 

+ سید مستجاد حسینی ; ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٦/٢٤
    پيام هاي ديگران ()   

اینان معلمان کشور من بودند

اینان معلمان کشور من بودند

امروز به مناسبت ماه رمضان بین کارمندان، کوپن ارزاق توزیع کردند. بیشتر افراد خوشحال از اینکه الطاف دولت کریمه نصیبشان شده است؛ از نوع کالاها، محل تحویل و اینکه آیا بابت آنها پولی هم باید پرداخت و ... صحبت می‌کردند. ... در دل من اما غوغایی است. دردی که از تحقیر انسانها در این ماجرا می بینم. آنهم در جایی به نام جمهوری اسلامی ایران ...

اگر از فواید اقتصادی توزیع کوپن که جلوگیری از افزایش تورم و کمک به تولید داخلی است، بگذریم- خود موضوع مهمی است- نکته ای که در این میان وجود دارد، توزیع کوپن و برخورداری عده ای و عدم برخورداری عده‌ای دیگر از مردم، ایرادی است که می‌توان بر آن وارد کرد. آیا همه افراد نیازمند، می‌توانند از چنین الطافی بهره مند شوند؟ و آیا تبعیضی صورت نمی‌گیرد؟ پیرزن، پیرمرد و جوان روستایی یا شهری که جایی در سفره گسترده کرامت نفت آلود دولت مهرپرور ندارد و...

نکته دیگری که تحقیر بیشتر مردم در آن نهفته است و به حدی عمومیت دارد که به عنوان پدیده ای عادی و روزمره درآمده و گفتن از آن خود تهوع آور است؛ ایستادن در صفهای  طولانی و ملال آور برای دریافت همین کالاهایی است که پس از مراجعه چندباره امکان پذیر است.

چندی پیش به یکی از فروشگاههای فرهنگیان رفتم و شاهد یکی از همین اتفاقات بودم. در آنجا افرادی از سنین مختلف دیده می‌شدند که در صفهای در هم تنیده و نامنظم ایستاده بودند و گاهی بر روی اینکه کدامیک جلوترند، جدل می‌کردند. برخی می‌گفتند به چندین فروشگاه دیگر هم مراجعه کرده اند ولی موفق به دریافت ارزاق خود نشده اند و عده ای از چند ساعت قبل به این محل آمده بودند عده ای هم از کیفیت نازل این اقلام می گفتند و... - اینان معلمان کشور من بودند-... صحنه زیبایی نبود ... و رقت انگیزتر از همه؛ دیدن بازنشستگان سالخورده با زانوانی ناتوان، قامت خمیده، چشمان بی سو، پاهای لرزان، عصا بدست و نگاه خسته‌ای بود که دیگر رمقی برای حمل کالاهای دریافتی نداشتند. بانویی سالخورده را دیدم که بسته مرغ اهدایی -دولت کریمِ مهرپرورِ عدالت گستر خدمتگزار و... - را در حالیکه خود توان ایستادن روی پاهایش را نداشت و به کمک عصا راه می‌رفت، به دشواری روی زمین می‌کشید و هر چند قدم یکبار می‌‌ایستاد، نفسی تازه می‌کرد و نگاهی مظلومانه و ملتمسانه به اطراف می‌ انداخت تا شاید ترحم کسی را برانگیزد و به کمک او بیاید و با نگاه خود فریاد می‌زد من سزاوار این همه تحقیر نیستم که بعد از سالها معلمی برای فرزندان این کشور این چنین باید برای لقمه نانی تحمل کنم.

من هم از درد، خاموش در دلم میگریم و ...

در ذهن خود مرور میکنم:

به راستی معلمی که چنین شرایطی دارد؛ چگونه دانش آموزی را پرورش خواهد داد؟

آیا این قبیل اقدامات(توزیع کوپن و...) منت گذاری بر مردم نیست تا همچنان خود را محتاج الطاف دولت(قبله عالم)بدانند و پدرسالاری در شکل حکومتی آن همچنان ادامه داشته باشدو..؟

آیا نمی‌توان سیستم توزیع را به گونه ای سامان داد که تمام مردم نیازهای خود را از نزدیک ترین محل سکونت خود تهیه نمایند؟ هر چند آنجا نیز باید در صف بایستند و...

و هزاران سوال دیگر از کسانی که شعار پاسخگویی می دهند ولی عادت به پاسخ گویی ندارند.

+ سید مستجاد حسینی ; ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٦/٢۳
    پيام هاي ديگران ()   

دردهای من

دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم

دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است

دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند

من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند

انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است

دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟

این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه ی لجوج

اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچه ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟

دفتر مرا
دست درد می زند ورق
شعر تازه ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم؟

درد، حرف نیستَ
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟"قیصر امین پور"

+ سید مستجاد حسینی ; ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٦/٢٢
    پيام هاي ديگران ()