درد من درد مردم زمانه است

وِیژه خواری ملی

به نظر می‌رسد هر کس به هر نحوی که به امکانات عمومی دسترسی دارد, در استفاده فردی یا گروهی و تمتع از مواهب مفت و مجانی پرهیزی ندارد

به عنوان مثال: نمایندگان مجلس در تصویب قوانینی که منافع آنان را تامین کند؛ دریغ ندارند.کارمندان بانک به راحتی وام می‌گیرند، کارکنان نفت از مزایای فروش نفت و برداشت سهم خود سود می برند. کارکنان هواپیمایی و خانواده های آنان از تخفیف یا سفر رایگان برخوردارند. کارکنان خودروسازی از مزایا و تخفیف برخوردارند. خلاصه هر جا که خدمات یا تولیداتی برای عرضه عمومی وجود دارد، افراد دخیل در آن سهم ویژه ای دارند.

یکی از این عرصه ها جایی است که نام رسانه ملی را بر خود دارد.

رسانه ملی آنچنان که از نام آن بر می آید؛ باید آینه تمام نمای جامعه باشد و بتواند پوششی کامل از تمام گروه‌های سیاسی اجتماعی قومی؛ نژادی و شغلی و اقشار مختلف اجتماعی و نیازها، مسائل، آسیب‌ها، دیدگاه‌ها و ... آنان باشد. لیکن برداشت من این است که این رسانه نه تنها ملی نیست بلکه در چنبره چند گروه خاص قرار دارد. گواه این مطلب روند تهیه و پخش فیلمها و سریالهای تلویزیونی است.

ابتدا با آب و تاب فراوان در برنامه های مختلف تبلیغاتی خبر از تولید و پخش سریالی جدیدی داده می‌شود.تکرار تبلیغات تا جایی ادامه پیدا می‌کند که کانال تلویزیونی، زمان، نویسنده و کارگردان و تهیه کننده و بازیگران و... ملکه ذهن بینندگان می‌شود و عطش و اشتیاق برای دیدن آن برنامه.

... پخش به پایان می‌رسد -بگذریم از اینکه قبل و میان و بعد از سریال، تیزرهای تبلیغاتی حالت تهوع را بر بینندگان عارض می‌نماید و البته پول کلانی به جیب رسانه مثلا ملی واریز می‌کند- بعد از اینکه سریال با تکرار قسمتهای مهم آن بنا به تقاضای مکرر بینندگان – من که باور ندارم- به پایان رسید، نوبت به پخش پشت صحنه نمایش مزبور می‌رسد و بر قداست و اهمیت و دشواری‌های بازیگری و کار شاق بازیگران و اینکه اگر اینان نبودند، هر آینه دنیا به پایان می‌رسید و... تاکید فراوان می‌کنند و البته از منافع آن هیچ سخنی گفته نمی‌شود و همیشه انگیزه ماندن و ادامه دادن فقط رضایت مردم است و بس!؟

بعد از این مرحله نوبت به مصاحبه با عوامل تولید نمایش می‌رسد و گلایه ها و درد دلها و غصه‌ها و تعریف و تمجید و هندوانه‌گذاری از یکدیگر و  مردم هم نباید ذائقه دیگری داشته باشند.

میخوای بخواه، نمیخوای هم باید بخوای...همینه که هست.

در ادامه این سرگرمی، بحثهای کارشناسی و نقدها و نظر ها و منظورها و ... ادامه پیدا می‌کند تا نوبت به برگزاری جشنواره و اهدای جوایز و -دندان قروچه- و (شاید هم یواشکی تقسیم سهام تبلیغات وسط برنامه) برسد و در صحنه ای دیگر به مسائل و مشکلات صنفی و گروهی بازیگران پرداخته می‌شود و آنچنان داد و هوار می‌کنند و ننه من غریبم در می‌آورند که اشک و تاسف همگان را در می‌‌آورند و...

و این رصد همچنان با مسائل حاشیه ای ادامه پیدا می‌کند که فلان بازیگر سرما خورده است و فلانی با ننه اش قهر است و عمه فلانی مرده است و خلاصه این بادکنک چنان باد می‌شود تا اینکه گندش در می‌ آید که فلانی معتاد شد و فلانی طلاق گرفت و فلانی با فلانی...بله! و همچنان رسانه ملی در چنبره گروهی خاص به ویژه خواری عینیت می‌بخشند

رسانه ملی کجاست

رسانه ملی کجاست تا از زندگی پیرمردان و پیرزنانی که ناچارند تا آخرین لحظات حیات در روستاها و شهرها برای لقمه نانی تلاش می‌کنند

رسانه ملی کجاست تا دشواری یک ساعت نگهبانی در سرمای زیر 20 درجه یا بالای 45 درجه را به تصویر بکشد

رسانه ملی کجاست تا بگوید پلیس راهنمایی و رانندگی(غالبا سربازها)چندین ساعت باید دود اگزوز خودروها را در بر سر چهارراهها و خیابانها تحمل کند و خطر تصادف را به جان بخرد،

رسانه ملی کجاست تا از کودکانی روستایی و عشایری سخن بگوید که ناچارند سرمای زمستان و گرمای تابستان در بدترین شرایط تحمل کنند و مدرسه آنان کپری است که هیچ امنیتی ندارد و اگر فرصتی بیابند در کنار والدین به سخت ترین کارها می‌پردازند و ... باید استعدادهای خود را در دفن شده ببینند و دعا به جان... یا گوشت دم توپ برای موقع لازم!

رسانه ملی کجاست تا از درد پدر و مادری بگوید که جوان او در چنگال اعتیاد در حال ذوب شدن است و مقصر را نمی شناسد

رسانه ملی کجاست تا بگوید اداره و سازمان جایی است که عمر ها به بطالت میگذرد.

رسانه ملی کجاست تا از کشاورزان و باغداران و ... بگوید که چشم به آسمان دارند و در نهایت محصول زحمات طاقت فرسای خود را به رایگان تقدیم واسطه ها کنند

رسانه ملی کجاست تا از دشواریهای دریا سخن بگوید و مردانی که در سرمای استخوان سوز زمستان دریا صیادی می‌کنند.

رسانه ملی کجاست تا از دشواریهای زندگی کسانی که ناچارند معاش خود را با مسافر کشی با موتورسیکلت تامین کنند بگوید.

رسانه ملی کجاست تا از زردشتیان و مسیحیان و کلیمیان بگوید و اینکه آنان چگونه می اندیشند و مسائل و نیازها و مشکلات آنان چیست؟ و...

رسانه ملی کجاست تا از دشواریهای کار یک پرستار سخن بگوید

رسانه ملی کجاست تا از زندگی افراد و معلولین ذهنی و جسمی و گرفتاریهای خانواده های آنان سخن بگوید

رسانه ملی کجاست تا ازدشواریهای مربیان مراکز نگهداری معلولان سخن بگوید

رسانه ملی کجاست تا دشواریهای زندگی در معادن و شرایط سخت را تصویر کند

رسانه ملی کجاست تا از پناهندگان افغانی و شرایط دشوار آنان بگوید که تا چندی پیش هموطن ما بودند

رسانه ملی کجاست تا سخن کسانی را بشنود که حرفها در جنجره آنان انجماد می‌ یابد و ...

ولی باز جای شکرش باقی است که حداقل این یکجا واژه "ملی" ارج یافته است هر چند مسمی نیست.

... و هزاران درد ناگفته و ناشنیده

به نظر میرسد رسانه ملی بنگاهی اختصاصی متعلق به دو قشر هنرمند و روحانی است و بس

... درد ناتمام!

+ سید مستجاد حسینی ; ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٧/۳٠
    پيام هاي ديگران ()   

کودکان سرزمین من

بدون شک کودکی؛ زیباترین، معصومانه ترین، خاطره انگیزترین و شادترین دوران زندگی انسانهاست.

کودک فارغ از اندیشه و خیالهای آزار دهنده، بدور از آداب و عادات پر زحمت و هزینه تشریفاتی بزرگسالان، دم را غنیمت شمرده و از هر فرصتی برای شاد بودن استفاده می کنند. آنان ذهنی کنجکاو دارند و گاهی اطرافیان را از سوالهای خود به زحمت می‌اندازند. برای یک کودک دیدن فردی هم شکل و اندازه خود کفایت میکند تا فارغ از دردهای گذشته و نگرانیهای آینده لحظاتی هر چند کوتاه با یکدیگر بر سر شوق آمده و خوش باشند.

دیدن کودکانی که شادی خود را بیدریغ قهقهه میزنند، از سر و کول همدیگر بالا میروند، از پله های سرسره با شتاب خود را به بالا میکشند، به تعقیب گربه های رها شده در کوچه و خیابان میپردازند دیدن آب جاری در جویها و نهرها آنان را به وجد می آورد و دیدن ماهیها و کنجشکها و کلاغها و کبوتران نیز؛ تصاویر دلنشینی است و هر بیننده ای را شادمان میسازد.

اما این ماجرا روایت دیگری نیز دارد. روایتی  تلخ و گزنده. در همین نزدیکی؛ در پیاده‌روها و خیابانها و کوچه های شهر ما؛ همین دیروز؛ همین امروز، همین لحظه در لابلای آمد و شد هر روزه رهگذرانی شتابان که حتی هشیاری نسبت به خود را از دست داده‌اند و فرصت اینکه بیاندیشند که خود کیستند را نیز ندارند؛ چه برسد به اینکه بکاوند در اطراف آنان چه میگذرد!و اینکه این کودکان فرزندان کیانند و از چه سرزمینی اند؟ موطنشان چیست؟ خورد و خوراکشان چیست؟

کودکی از جنس من و شما! نه کسی غبار از دامن او میگیرد، نه کسی برای دادن لقمه‌ای غذا او را تعقیب میکند، نه کسی برای او بستنی میخرد، نه کسی به او شعر می آموزد، نه کسی برای او قصه میگوید، نه کسی برای او کتاب میخرد، نه کسی به خنده او شادمان و به غصه او نگران میشود. دستهای مهربانی اشکهای او را پاک نمیکند. آغوشی به او احساس آرامش نمیدهد. بازی برای او واژه غریبی است. آموختن در کلاس درس و باشگاه و... شاید حتی تصوری از آن ندارد.

او را می‌توان دید. در هر خیابان، سر هر چهار راه و اطراف هر میدان. با لباسهایی کثیف، رنگ پریده، موهای آشفته، صورتی دود گرفته و...

یادگرفته است هر وقت چراغ قرمز میشود خود را به پنجره خودروهای منتظر نزدیک کند تا بتواند با فروختن یک بسته آدامس، شکلات، کبریت، بادکنک، دستمال کاغذی، یا گلهای دسته بندی شده، سیم ظرفشویی و ... لحظه ای شادی را همراه با دود اگزوز خودروها تنفس کند.

کودکان سرزمین من!

شرمنده ام.

+ سید مستجاد حسینی ; ٦:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٧/٢٧
    پيام هاي ديگران ()   

 

جناب علوی عزیز سلام

امیدوارم از صراحت گفتارم رنجیده خاطر نشوید.

به جرات میتوانم بگویم اکثریت مردم ما نسبت به مسائل پیرامونی تنها به منافع فردی خود می اندیشند و عده کثیری نیز با این پدیده ها از موضع بی تفاوتی برخوردارند. لیکن شما فردی هستید که نسبت به سرنوشت خود، جامعه و مسائل پیرامون خود دغدغه دارید و این برای جامعه موهبتی است که افراد آن نه تنها صرفا به دنبال منافع  فردی خود نباشند بلکه منافع فردی خود را برای رسیدن به جامعه ای سالم به خطر بیاندازند.هر چند به نظر من در برخی موارد بیراهه را انتخاب کرده اید.

به عنوان نمونه:

منتسب نمودن دلایل ناکامیهای اجتماعی به افراد در نظر اینجانب رویکردی ساده انگارانه است که میتوان در باب تحلیل مسائل داشت. هر چند منکر تاثیر افراد نیستم اما جنبه تعیین کنندگی افراد در مسائل اجتماعی و مدیریتی را نمیتوانم بپذیرم.

اذعان مینمایید پدیده های پیرامون ما دارای جنبه های متفاوتی اند و در صورتی که بخواهیم تحلیل دقیقی از آنها داشته باشیم باید بتوانیم ابعاد پنهان و زوایای تاریک آنها را بشناسیم.

اگر معتقد باشیم مدیران فعلی سازمان افرادی اند که تنها به منافع فردی خود فکر میکنند، از انجام امور ناتوانند و ... آیا این امیدواری وجود دارد که با تغییر آنها اوضاع سازمانی که به آن اشاره می نمایید، بهبود یابد؟

بسیاری از مسائل کنونی ما ریشه در تاریخ، فرهنگ، منش فردی و اجتماعی و ساختار قبیله ای نظام سیاسی ما دارد -پرداختن به آن مجال دیگری میطلبد.

و همین ساختار فرهنگی و سیاسی و اجتماعی و اقتصادی است که در فرایند اجتماعی شدن افراد را به گونه ای بار آورده است تا شاهد نتایج ضعیفی از عملکرد فردی و اجتماعی آنان باشیم. البته به هیچ عنوان اعتقاد به جبریت ندارم و هر فرد میتواند در مسیری که ناشی از انتخاب فردی اوست قدم بردارد.

اما به یاد داشته باشیم همین نظام که از آن سخن میگوییم تاب و تحمل کمترین مخالفتی را ندارد حتی اگر آن مخالفت منافع آشکار جامعه را در پی داشته باشد.

شما را به مطالعه کتاب جامعه شناسی نخبه کشی آقای علیقلی و توسعه و تضاد و آناتومی اجتماعی نوشته آقای رفیع پور ارجاع میدهم.

افرادی که نام برده اید در نظر اینجانب کسانی اند که به لحاظ دانایی و  توانایی و تعهد چیزی کم ندارند. و چه بسا اگر این افراد در فضایی دیگر میتوانستند فعالیت کنند، جزو افراد موفق میشدند.

بنابراین اگر به همین افراد به عنوان سرمایه های قابل اعتماد کشور نگاه شود و در تقویت و توفیق آنان همگامی صورت گیرد و جدا از جناح بندیهای سیاسی و منفعت طلبیهای فردی به اهداف کلان و همراه با آینده نگری تلاش نماییم، میتوانیم شاهد جامعه ای پویا و رشد یافته باشیم. البته همین نگاه در بدنه مدیریتی جامعه نیز باید ایجاد شود.

موفق و سلامت باشید

+ سید مستجاد حسینی ; ٩:٤۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٧/٢۱
    پيام هاي ديگران ()   

 

جناب رضایی عزیز، سلام

لطف نمودی مطالب این حقیر رو خوندی و راه حل خواسته بودی.

ابندا باید عرض کنم از یک وبلاگ که دارای بردی معدود و محدود است انتظار زیادی نباید داشت و من هم سعی میکنم تنها در حد فهم خود فریادی باشم هر چند نارسا از "رنجی که میبریم"  و بطور حتم قبول دارید برای رفع هر دردی ابتدا باید آن را به خوبی شناخت. پیش از من، دیگرانی بهتر از اینجانب درباره مسادل مختلف نوشته اند و راه حلهای کارشناسانه تری هم ارائه داده اند و ناگفته نماند بعضی هم پای لرزش هم نشسته اند. نه اینکه از ارائه راه حل ابائی داشته باشم یا از چوب خوردن و لرزیدن! بلکه ارائه راه حل در فضایی که همه خود را بهتر از دیگران می‌دانند و تنها به توصیه و نصیحت دیگران مشغولند، کار کم فایده ای است. در دل هر یک از این نوشته ها به تنهایی میتوان راه حل یافت و میتوان برای هر یک از این مسائل به تنهایی راه حلهایی توصیه کرد و اندکی از آلام ناشی از آنان کاست. اما به یاد داشته باش خانه از پای بست ویران است! و افزودن بر نقش دیوار و ایوان بیفایده و تنها حکم تسکین دهنده ای را دارد که نه تنها درد را درمان نمیکند، بلکه از مداوای اساسی هم باز میدارد و بیمار را به مرگ نزدیکتر میکند.

درباره راه حل می اندیشم و هر وقت توانستم آن را به کمال برسانم، مینویسم. نمی دانم چه زمانی اما در یکی از نوشته ها، به آن نیز خواهم پرداخت. فعلا صبور باش و به همین اندازه قانع

+ سید مستجاد حسینی ; ٩:٠٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٧/۱۳
    پيام هاي ديگران ()   

زندگی نیاندیشیده

زندگی نیاندیشیده

بسیاری از ما به جامعه و زندگی اجتماعی می اندیشیم بدون آنکه درباره چگونگی تفکر درباره زندگی اجتماعی و جامعه آموزش دیده باشیم(راب استونز)

فرهنگ غالب در جامعه ما به باوری ارج مینهد که در آن برای تفکر درباره زندگی نیازی به آموزش و تحصیلات نیست. افراد در این جامعه اغلب جنبه های زندگی خود مانند مهارتها و فرصتهای زندگی را به شکلی نیندیشیده و بدون هدایتگری خاص بدست می آورند. این شیوه زندگی افرادی بی تقید را به جامعه معرفی کرده است و به همین دلیل هم هست که هر کسی خود را صاحب نظر در هر موضوعی میداند.

نهادهای متولی آموزش نیز در جامعه ما دچار روزمرگی اند. آنها نیز به شکلی نیندیشیده اداره و هدایت می شوند. خانواده که به حال خود رها شده است. نهادی که زمانی مانند اسکلت یک ساختمان بار سنگین تمام نهادهای دیگر را بر عهده داشت و افراد را آماده ورود به آینده میکرد. اکنون که با مشکلات فراوان سعی در سر پا نگهداشتن خود را دارد، باید وظیفه پرورش انسانهایی کمال یافته را یک تنه عهده دار شود. والدینی که خسته از تلاش برای امرار معاش،دیگر رمق و فرصتی برای آنان نمانده است، باید برای تمام امور فرزندان خود دغدغه و نگرانی داشته باشند؛ آیا فرصتی برای اندیشیدن و تعلیم اندیشیدن دارند؟

نهاد آموزش و پروش که به قول تافلر همانند انباری برای نگهداری فرزندان ما ساخته شده است؛ تنها فایده ای که میتوان برای آن شمرد این است که آنان را از خیابان گردی و ولگردی مانع شده و چند ساعتی آنها را در زندانهایی به نام کلاس درس خفه نگه میدارد و وقتی از دوره دوازده ساله آموزش و پرورش نجات می یابند، اگر گرفتار اعتیاد و ... نشده باشند، همانند افرادی که گویی تازه بدنیا آمده اند، آمادگی پذیرش کمترین مسئولیتی را ندارند و اگر بتوانند بعد از رهایی از باتلاق آموزش و پرورش ابتدایی، راهنمایی و متوسطه، از ماراتن نفس گیر کنکور عبور کنند، دیگر رمقی برای انان نمانده و انسانهایی منزوی، افسرده، عقده ای و ناتوان وارد دانشگاه شده و ادامه دوره زندانی خود را با شرایطی جدید ادامه خواهند داد. و در صورتی که نتوانند از سد کنکور بگذرند، همانند انسانهای  معلول با احساس بیهودگی و ناتوانی و سرخوردگی باید بدنبال کاری برای تامین حیات خود باشند و گر نه باید استعدادهای خود را از دست رفته ببینند.

یادمان نرود معلیمن آنها همان والدین خسته و گرفتار در چنبره نگرانی هایند! پس انتظار زیادی نباید داشت.

پسران به سربازی میروند تا با تقویت حس میهن پرستی، با آمادگی قوای جسمی و توان فکری آماده مقابله با شرایط بحرانی شوند. اما در آنجا هم خبری نیست. باید زیر دست کسانی این دوره تحقیر آمیز و خفت بار را سپری کنند که اغلب شان از سر ناچاری یا ناتوانی به مشاغل نظامی روی آورده اند. در این جا نیز استعدادهای جوانان هرز رفته و خسته تر از گذشته با نیازهایی جدید وارد زندگی اجتماعی می شوند. البته انباشته از حس تنفر نسبت به جامعه به جای میهن پرستی، با قد قواره ای وارفته و رنجور  بدون اینکه مهارتی آموخته باشند یا خدمتی مفید کرده باشد، و اندوخته او جز تعظیم و تکریم  و خدمت مافوق و یادگرفتن اطاعت بی چون و چرای اوامر صادره ثمری نداشته اند.

دختران هم اگر به خانه بخت نروند یا باید در چاردیواری منزل به انتظار بنشینند یا شغلی دست و پا کنند تا بتوانند جایگاهی برتر کسب نمایند و  استقلال نسبی خود را از زندانبانی به نام پدر بدست آورند. یا یا رعایت حجبو حیا خود را با سرگرمیهایی که زمان را از خاطر آنان میبرد، سرگرم کنند و ترشیده شده یا اینکه مهر "دختر فراری" را بر پیشانی خود حک شده ببیند. و  ...

افرادی هم که توفیق یافته اند دوره دانشگاهی را سپری نمایند بدون اینکه چندان مهارتی کسب کرده باشند، باید وارد بازار کار شده و  اگر ابر و باد و مه و خورشیدو و فلک موافق باشند، شغلی دست وپاکنند تا بنوانند تشکیل خانواده بدهند و همچنان پدران و مادران خود به تداوم نسل بشر کمک کنند. و گرنه دیگر کسی نخواهد بود تا به تخریب طبیعت بپردازد، آب و هوا و معابر را کثیف و آلوده کند، از دیوار  دیگری بالا برود، ماشین این و آن را خط بیندازد، زندانها را پر کند، برای بقال و قصاب و کفاش و بنا و سبزی فروش  و  آرایشگر و  خیاط و راننده تاکسی و پیتزا فروش و دعانویس و فال فروش و  دکتر و مداح و روضه خوان و  مرده شور و ... روزی برساند و یا سریالهای تلویزیونی مزخرف را به تماشا کند یا تولیدات بنجل را اجبارا خریداری کند یا پای صحبت صد من یه غاز این و آن بنشیندو به  اندرزهای آنان گوش دهد و  استقلال و پرسپولیس را تشویق کند و  همه جا را به گند بکشد و خودش هم در گندی که زده غرق شود و خلاصه نکند زمین و زمان را به تعطیلی بکشاند و... مبادا کرکره دنیا به پایان کشیده شود.

اگر هم نتوانند تشکیل خانواده بدهند یا باید نیازهای خود را با هزار توجیه عرفی و شرعی و ترس از گناه و ... سرکوب کند یا راهی خیابان و پارک و  ... شود و اگر ناشی باشد هم  باید خسارت ابتلا به بیماریهای مقاربتی را به جان بخرد و ...

نتیجه اینکه؛ زندگی نیندیشیده –مانند افراد و جامعه ما- جز هدر دادن انرژی ها و استعدادهای ما ثمری نخواهد داشت همچنانکه اکنون شاهدیم.

+ سید مستجاد حسینی ; ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٧/٩
    پيام هاي ديگران ()