درد من درد مردم زمانه است

کاش داغ بهنود و احسان ما را هشیار کند

من هم از اعدام بهنود ناراحت شدم و راستش را بخواهید در تنهایی اشک هم ریختم نه تنها برای بهنود، برای بستگان بهنود نیز.

برای احسان و وابستگان او هم اشک ریختم. به نظرم دردی که مادر احسان تحمل میکرد؛ از درد مادر بهنود کشنده تر است. هم باید داغ فرزند خود را داشته باشد و مطمئنم داغ بهنود و درد مادر بهنود هم او را آرام نخواهد گذاشت.

اما افسوس .... یقین دارم ماجرای بهنود و احسان آخرین داغی نخواهد بود که بر دل ما نشست.

هر روز در دامان خود در کنار عزیزان خود در سر سفره پر مهر و محبت خانه در همین کوچه و خیابان، سر کلاس درس و پای منبر و تلویزیون و در لابلای خطوط خیابانهای شهر و یا میان کوچه های کاهگلی روستای خود و در زیر همین آفتاب عالم تاب حتی هنگامی که به همدیگر فکر میکنیم، عبادت میکنیم، برای سرگرمی دور هم جمع میشویم و... بهنود های زیادی را بزرگ میکنیم و چاقو بدستشان میدهیم تا به هر بهانه ای جان احسانی را بگیرند و بهنود دیگری را در پاسخ آن به دار بکشند.

هیچ اندیشیده ایم که در هر لحظه از زندگی خود به اطرافیانمان یاد می دهیم خشن باشند، حتی وقتی مهربانانه‌ترین رفتارها را انجام می‌دهیم -مثلا می‌خواهیم لبخند رضایتی بر لبان کودکی بنشانیم – اسباب بازی جنگی برای او هدیه میبریم و او را به خشونت دعوت می کنیم.

هنگامی که قرار است از سرامدان یک عصر یاد کنیم اولین گرینه ای که پیش روی خود می‌نهیم همانا جنگاوران و دلاوران عرصه نبرد و خشونت اند و حتی انتخاب واژه دل آور که در ظاهر بیان کننده خشن ترین رفتار بشری است به عنوان صفتی مثبت برای افراد شجاع بکار می بریم.

به تاریخ خود نگاه کنیم! بیشترین فرار نخبگان و تبعیدی های ما کیانند؟ آیا جز فرهیختگان و عالمان و دانشمندان. به دانشمندان و متفکرین ایرانی مدفون در هند نگاه کنید؟

وقتی تاریخ را مرور میکنیم پادشاهانی که فتوحاتی داشته اند و با جنگ و خونریزی ملتی را به عزا نشانده اند و به ظاهر افتخاری برای ما آفریده اند، به عنوان قهرمانان ملی و اسطوری ای می شناسیم

به همین نحو وقتی از شخصیت هایی مانند امام علی و امام حسین یاد می کنیم آن بخشی از زندگی ایشان که در جنگ و قتل و  ... گذشته نمود بیشتری دارند و تمام خوبیهای آنان را در این گونه رفتارهای ناگزیر آنان می بینیم و حتی شمشیر آنان را ستایش میکنیم!!

یا از فردوسی بزرگ که منادی خردورزی و تفکر و تعقل است تنها آن بخشی از شاهنامه اش را به یاد داریم که حامل خشونت و تلخی است. (به تعبیر دوست عزیزم آقای دکتر ضیایی شروع شاهنامه به نام خداوند جان و خرد نشان از اهمیت والای این دو و ناچیز انگاشته شدن این دو در عصر فردوسی)

و حتی در خلوت خود با خدا و در نماز و دعاها عبادات که باید لطیف ترین کلمات ادا شوند، خشونت موج میزند. وقتی نفرین و مرگ دیگری را طلب میکنیم، نباید انتظار داشته باشیم این شیوه گفتار و کردار به دیگر بخشهای زندگی تعمیم نیابد.

یا به رفتارهای معمولی خود دقت کنیم! نیازی به شرح هیچ کدام نیست

-          با پرندگان چه رفتاری داریم؟(سنگ مفت و گنجشک مفت)

-          با طبیعت چه رفتاری داریم؟ کافی است روزهای بعد از تعطیلات سری به پارکها و فضاهای عمومی و یا مناظر بیرون از شهر بزنیم؟

-          با آسمان چه میکنیم؟ چند وقت است نتوانسته اید با ستارگان را همکلام شوید؟ یا ریه های خود را از هوایی سالم پر کنید؟

-          با در و دیوارهای شهروندان چه میکنیم؟

-          با صندلی و اتوبوسها و ورزشگاه ها و ... چه میکنیم؟

-          با ارباب رجوع خود چه رفتاری داریم؟

-          و در صف هایی که کم هم نیستند با یکدیگر و با سالمندان و افراد ضعیف چگونه رفتار میکنیم؟

-          به رانندگی خود در خیابانها و یا جاده های بیرون از شهرها نگاه کنیم؟

-          به کودکانی که در خیابانهای ما پرسه میزنند نگاه کنید

-          زمان سوار شدن بر مترو و اتوبوس را ببینید

-          از خشونتهایی که در فوتبال و دیگر ورزشها صورت میگیرد

-          به فیلم و سریالهای تلویزیونی دقت میکنیم؟  آیا چیزی جز خشونت می یابیم؟

-          به رفتارهای اقتصادی خود نگاه کنیم!

-          چگونه مصرف میکنیم؟

-          در معاملات و قرار دادهایمان حتی با نزدیکان چگونه تعامل میکنیم

-          و خلاصه هر جایی خارج از حیطه خصوصی و منافع خصوصی ما و بیرون از چهارچوب خانه ما هیچ چیزی حرمت خود را ندارد.

وقتی هم ماجرای بهنود واحسان پیش می آید، ناله سر میدهیم که چرا چنین شد؟ و به سر خود میزنیم به همدیگر تسلیت میگوییم.

کاش داغ بهنود و احسان ما را هشیار کند و نسبت به هم مهربان تر باشیم و ...

+ سید مستجاد حسینی ; ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٧/٢٥
    پيام هاي ديگران ()   

... خجل نباش ما همه پادشاهیم

نگاه من به "خبرنگاری" همیشه از سر احترام و کرامت بوده و خبرنگاران را که در تلاشند غبارهای مانع دیدار حقیقت را کنار بزنند و  در امر دانایی، خدمتی بزرگ را به جامعه ارائه کنند و در این راه گاه دچار آسیب های غیرقابل جبرانی می شوند، ستوده ام. و از همین جا از تمامی آنان در هر کجا که هستند سپاسگزاری میکنم. آرزومندم در کشور ما همگان به اهمیت نقش آنان واقف و  آنچه را که شایسته آنند در حق آنها روا دارند.

هر چند برای خود آنان ممکن است حلاوتی داشته باشد که برای دیگران قابل درک نیست.

بخش خبری بیست و سی شنبه یازدهم مهر ماه 88 تصاویری را پخش کرد که مایه تاسف بود و البته حس کنجکاوی(بخوانید فضولی) ما را ارضا کرد.

خبر مربوط به اهدای نمایشی خون توسط مدیر پایگاه و مسوول امور اهدا کنندگان مرکز انتقال خون یزد بود. خبرنگار جسور با افشای این موضوع زشتی دروغ را بار دیگر به تصویر کشید و البته این بار قرعه به نام مدیر بخت برگشته سازمان انتقال خون افتاد که تا چندی نقل محافل باشد و مایه سرگرمی من و شما.

نکته ای که به ذهن میرسد و مایلم به این موضوع از زاویه ای دیگر به آن نگاه کنم شبیه همان چیزی است که در ماجرای آقای کردان نوشته بودم.

آن روز قرعه رسوایی به نام کردان افتاد و چنان بیرحمانه بر او تاختیم - شاید یکی از کسانی که بر او می تاخت، همین مدیر پایگاه و مسوول امور اهدا کنندگان مرکز انتقال خون بود- تا نه تنها خود بلکه بی گناهانی که به او منتسب هستند نیز، نتوانند سربلند کند.

یک سوزن به خود

با خود می اندیشم اگر دوربینی بر عملکرد همه ما متمرکز شود و گفتار و کردار ما را ثبت نماید، تفاوت چندانی یا کردان یا مدیر پایگاه و مسوول امور اهدا کنندگان مرکز انتقال خون نداشته باشیم. حال که امکان ایجاد چنین شرایطی نیست و نمی توان همگان را همیشه زیر ذره بین قرار داد و اسرار نهان و آشکار آنان را فریاد زد، چه قضاوتی درباره خود داریم.

چرا

واکاوی این مساله نیاز به تحقیقی علمی دارد و وقت آن رسیده است جامعه بطور جدی به آن بپردازد. به طور اجمال نکاتی پیرامون دلایل این پدیده می نویسم.

درباره چرایی رفتار مدیر نگون بخت و کردان، نیاز به احترام و بزرگداشت را به عنوان دلیلی برای دروغ گویی یادآوری میکنم و این سوال که چرا به جای اینکه اسباب بزرگی را برای خود فراهم کنیم باید با رفتار های نمایشی اینگونه در معرض شرمندگی و رسوایی قرار گیریم؟ مگر پیشینیان نگفته اند: تکیه بر جای بزرگان نتوان زد به گزاف مگر اسباب بزرگی همه آماده کنی.

گونه ای از تحلیل را می توان با استفاده از اصطلاحات جامعه شناختی "منزلت اکتسابی" و "منزلت انتسابی" ارائه نمود.

نبود فضای رقابت و بی توجهی به تلاش و فزونی فراگیر شدن روحیه فرصت طلبی و رانت جویی، رونق انتصاباتی که بر مبنای انتساب صورت می‌گیرد و نه بر مبنای لیاقت و شایستگی، چیره شدن سایه سیاست بر تمام امور حتی در جاهایی که تخصصی‌ترین موضوعات رسیدگی می‌شود، بی توجهی به فرایند صحیح اجتماعی شدن و تربیت افراد در خانواده و اجتماع و  کثرت افرادی که ناچارند به منظور جبران ضعفهای شخصیتی خود از مکانیسمهای جبرانی استفاده کنند، خلط مباحثی همچون تخصص و تعهد و آزمون های ترسناک و بی ربط در گرینش افراد برای مشاغل که آنان را برای حفظ و ارتقای موقعیت به ظاهرسازی وادار می کند و دلایل متعدد دیگر تا وجود دارد هر روز شاهد اتفاقاتی از این دست خواهیم بود.

البته کم نبودند و نیستند زنان و مردانی که از تمام هستی خود گذشتند و نه به دنبال نامی بودند و نه نان و مقام و موقعیت و در گمنامی زیستند و یا می‌زیند و با عمل خود "کرامت" و "بزرگی" را معنی دادند. یادشان گرامی باد.

اما تسلای خاطری برای آن نگون بخت.

خلاصه:

هر کس ز خزانه برد چیزی                              گفتند مبر که این گناه است

تعقیب نموده و گرفتند                                 دزدِ نگرفته پادشاه است

ما همگان چون تو را دیده ایم، بر تو می‌خندیم یا از رفتار تو بیزاری می‌جوییم، اگر به خود نگاه کنیم شاید همانند تو خجل شویم. بنابراین هنوز پادشاهیم

سخن آخر

سخن آخر خطاب به کسانی است که مسئولیت حراست از سرمایه های اجتماعی رابر عهده دارند. مگر  اهدای خون اهدای زندگی نیست؟.

چه هزینه هایی باید صورت گیرد تا یک نفر مصمم شود از بخشی از حیات خود چشم پوشی کند و قسمتی از وجود خود را به دیگری اهدا نماید؟  این عمل از سوی رئیس یک سازمانی که قرار است از خودگذشتگی را ترویج کند، ضربه بسیار بزرگی به سرمایه اجتماعی "اعتماد" و پوزخند به تمام کسانی است که به تمام دلبستگی‌های خود بی‌اعتنایی کردند و خون آنان برای حراست از ارزشهای ما بر زمین ریخته شد و  کسانی که با ایثار خود زندگی همراه با مشقت را تا دم مرگ برای خود یا اطرافیان فراهم کردند.

بنابراین مجازات وی حقی است که باید ادا شود. تا درس عبرتی شود برای هر آنکس که  چنین اندیشه کند.

+ سید مستجاد حسینی ; ٢:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٧/۱٢
    پيام هاي ديگران ()