درد من درد مردم زمانه است

طلای شهامت را با پشیز سواد مبادله نکنیم

... وارد سالن شدم، شاگردان دانش‌سرا و دبستان انتظارم را می کشیدند. با هم مهربان بودیم. چند صد نفر بودند. صف‌های جلو در گوشه غربی مخصوص دختران بود. کودکان دبستان در گوشه شرقی جای گرفته بودند. با ورود من همه برخاستند و کوچولو ها با هلهله ای شورانگیز  شادمانم کردند. 

پس از تشکر ... درس امروز ما درباره شهامت و شجاعت است."مردمی که معادن طلا، الماس و نفت دارند خوشبخت اند ولی مردمی که شجاعت دارند خوشبخت ترند." هیچ یک از صفات زشت و حقیر آدمیزاد باندازه ترس شرم آور نیست. ... ما عشایر به دلایل گوناگون همه چیزمان را ازدست داده ایم ولی هنوز میراث گرانبهایمان"شجاعت" را نگاه داشته ایم. پیاده‌ی ما بادست تهی به میدان نبرد میرود و با اسب و تفنگ باز می‌گردد. آموزگار ما با تصدیق ابتدایی به جنگ جهل می رود و بر صاحبان مدارک بالا چیره می شود. ما باید این میراث گرانبها را نگاه داریم

عزیزان من، شما دارید معلم می شوید. باید بدانید که رفتار و گفتارتان با کودکان می‌تواند آنان را دلیر و بی پروا بار بپرورد و می تواند به گوهر شجاعتشان آسیب برساند. دوستان نادان اندرزمان می‌دهند که این روش کلاس‌های درس را بی نظم می‌کند و فقط با این دو سه جمله جوابشان بدهیم :"از نظم قبرستانی کلاس‌ها بیزاریم، قبرستان‌ها از همه جا آرامتر ، ساکت‌تر و منظم‌ترند، ما با زنده ها سرو کار داریم". باید شجاعت ذاتی بچه ها را با دانش و فضیلت بیامیزید و از هر گونه توبیخ بپرهیزید... از فرزندان آزادگان وطن، غلامک‌های حلقه به گوش نسازید.

... کودک کم سن و سالی را صدا کردم و گفتم "نگاه کنید قطر انگشتان نحیف این کودک از قطر یک مداد کمتراست و تماشا کنید که او با همین انگشتان چه غوغایی برپا میکند... تخته سیاه و گچ وسفید در گوشه صحنه بود رفت و کلمات دشواری را به آسانی و زیبایی نوشت. ارقامی از حساب گفتم با سرعتی عجیب نگاشت و پاسخ داد. بار دیگر او را به نزدم فراخواندم و فریاد کشیدم ! این انگشتان بوسیدنی است نه زدنی؛ انگشتانش را بوسیدم. اشک شوق در بسیاری دیده ها درخشید. ... از کودک دیگری خواستم به پای تخته سیاه برود و هنر نمایی کند. 

نامش اژدهاکش،. خطش حیرت انگیز، پیچ و خمهای حروف منحنی را طوری می نوشت که دانش آموزان دانش‌سرا بی اختیار دست زدند. مهارتش‌ در حل مسائل بی نظیر بود مَلِکی بیمه پاره ای به پا داشت. آفرینش گفتم و خواهش کردم که پایش را از کفش بیرون آورد. پاهایش پراز پینه بود. کف پاهایش نشان می‌داد برهنگی کشیده اند. از معلم پرسیدم فاصله چادر این طفل تا مدرسه چقدر است؟ گفت تقریبا یک کیلومتر گفتم پس این طفل با این پا روزی چهار کیلومتر راه می‌رود؟  گفت بیشتر پرسیدم راه آمد و شد این بچه به دبستان چمن است یا خاک نرم آسفالت یا سنگفرش؟ گفت: هیچکدام سنگلاخی است پر از خار و خاشاک! بار دیگر با صدایی مرتعش و بلند فریاد کشیدم : دختران من! پسران من! شاگردان دانشسرا! شما تا چند ماه دیگر آموزگار می شوید آموزگار صاحبان این پاها می شوید. آیا این پاها نوازش کردنی است یا آزردنی؟ جوابم دادند"نوازش کردنی" بغض، بسیاری از گلوها را گرفته بود.... لیاس بچه ها و بخصوص کفش هایشان بیچاره ام کرد: مندرس، نیمه پاره، وصله زده، عاریتی ، گشاد و تنگ ... کفشهای بیش از سی و چند طفل باندازه یک جفت کفش حسابی قیمت نداشت. از غنی ترین خانواده های ایلی برخاسته بودم و پس ار تبعید پدر ومادر... مزه فقر  و معنی کفش پاره را چشیده بودم. نتوانستم خاموش بمانم. اندکی از رازهای دل را گشودم." درها بسته است. قوم وقبلیه عجیبی بر سر کارند . از فریادهایم سودی نمی‌برم...

این نوشته های انسانی است که از همین دیار! انسانی که بسیاری از افتخارات کنونی جامعه ما حاصل تلاش بیدریغ و بدون چشمداشت اوست. بسیاری از دست پروردگان او صاحب درجات والایی از افتخارند... ولی ناجوانمردانه حاضر نشدیم حتی نام یک کوچه بن بست در محله ای متروک را -با اینکه مرده پرستیم- به نامش کنیم. شاید چون با خرد بیگانه ایم... او بی نیاز از نام و عنوان و مدال و تندیس و ...  لاله های دشت مغان، نرگسهای فامور، سنبل های بوان و آهو بچه های صحرای آفتابان او را می شناسند و می ستاند.

نگارنده کتاب "بخارای من ایل من" "به اجاقت قسم" عرف و عادت در عشایر فارس" و کتایهای ارزنده دیگر ،محمد بهمن بیگی، بنیانگذار مدارس عشایری ایران... باور کنید کم از امیر کبیر ندارد، کم از ستارخان و باقرخان و کسان دیگری که به بزرگی می شناسیم ندارد؛ خود ستاره ای است. نوشته است "عشایری بودم که به جای تفنگ و فشنگ قلم و کتاب را انتخاب کردم، معلم شدم و آموزش عشایری را به راه انداختم. کم بودند کسانی که تشویقم کردند و بسیار بودند آنهایی که به ملامتم  بر میخاستند و..."

توصیه میکنم کتابهای این مرد بزرگ را بخوانید. حیفم امد شما را به این ضیافت دعوت نکنم. مطالب بالا بخشی از کتاب عرف و عادت در عشایر فارس و بخش کوتاهی از کتاب به اجاقت قسم بود.

توضیح: مَلِکی یا گیوه گونه ای کفش دست دوز مورد استفاده عشایر و روستا نشینان 

+ سید مستجاد حسینی ; ۳:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٩/۱٦
    پيام هاي ديگران ()