درد من درد مردم زمانه است

بخش دوم انسان وحشی در ...

ادامه انسان وحشی

در تابستان گرم سال ١٩٧١ یک روان شناس اجتماعی بنام فیلیپ زیمباردو (Philip Zimbardo) دست به آزمایشی زد که نتایج کاملا غیرمترقبه ای در ارتباط با روان انسانها در اختیار گروه تحقیقاتی که توسط خود او هدایت می شد، قرار داد.

زیمباردو آنچنان که خود می گوید از افشای وقایع تکان دهنده ای که پشت دیوارهای زندان ابوغریب در جریان بود حیرت زده نشد چرا که سه دهه پیش از آن وی مدیر پروژه ای بود که بدنبال یافتن پاسخ به چندین سئوال در ارتباط با رفتار انسان ها بود. چگونه انسانها با یک نظام از قبل سازمان داده شده برخورد می کنند؟ چگونه "نفس اختلاف در قدرت" بین یک زندانی و زندانبان به ایجاد تغییر در رفتار انسانها منجر می شود؟ آیا اگر انسانهائی "خوب" و از نظر روانی سالم را در موقعیتی "بد" قرار دهید قادرند به شرایط غلبه کرده و مختصات اخلاقی خود را حفظ کنند یا مکان و موقعیت آنانرا به فساد می کشاند؟

در پاسخ به آگهی درخواست داوطلب، ٧٠ نفر خود را به تیم دکتر زیمباردو معرفی کردند که در مقابل شرکت در تست مزبور، روزانه مبلغ ١۵ دلار دریافت کنند. یک تیم مسئول مصاحبه و ارزشیابی روحی داوطلبین شد و بالاخره از میان آنان ٢۴ نفر از دانشجویان دوران لیسانس و کالج های آمریکا و کانادا که از نظر روانی بدون مسئله بنظر می رسیدند انتخاب شدند. قرار بر این شد که به حکم قرعه دانشجویان به دو گروه تقسیم شوند. یک گروه در نقش زندانی و گروه دیگر در نقش زندانبان ایفای وظیفه کنند. آزمایش با گروهی از جوانان سالم و تندرست چه از لحاظ جسمی و چه به لحاظ روانی که همگی از طبقه متوسط و خانواده های بی مسئله می آمدند آغاز گردید.

به این منظور، زندانی در زیر زمین بخش روانشناسی دانشگاه ستنفورد ساخته شد. سلولهای زندان با میله های آهنی درست مشابه وضعیت زندان های متداول ساخته شده و در دو سوی یک کریدور در بخش انتهائی زیر زمین قرار گرفته بودند.

به زندانیان لباس های بدقواره و یک شکل مخصوص زندانی داده شد و هر کدام به جای اسم با یک شماره مشخص می شدند و زندانبانان به یونیفورم خاکی رنگ و باتوم و عینک های آفتابی جیوه ای برای جلوگیری از چشم در چشم شدن با زندانیان مجهز شدند.

در جلسه توجیهی زیمباردو به زندانبانان می گوید: "شما می توانید کاری کنید که زندانیان احساس خستگی کرده و احساس ترس در آنان بوجود آید. می توانید فضائی خلق کنید که زندانیان احساس کنند که سرنوشتشان به سلیقه و انتخاب رفتار از سوی شما و من و کلا سیستم زندان وابسته است. ما مصمم هستیم که شخصیت و هویت آنها را به طرق مختلف از آنان بگیریم. کلا بگویم باید این احساس را در آنان بوجود آورید که متقاعد شوند که آنان فاقد هر گونه قدرت هستند و این ما هستیم که قدرت مطلق هستیم."

روز اول بدون حادثه سپری شد اما روز دوم ناگهان در زندان شورش شد. زندانبانان بطور داوطلبانه و بدون دریافت حقوق اضافی حاضر شدند اضافه کاری کنند تا شورش زندانیان ناراضی را سرکوب کنند. حمله به زندانیان با باتوم و کپسول های آتش نشانی آغاز شد. ساعت۲:۳۰ صبح روز بعد در حالیکه زندانیان به خواب رفته بودند با سوت زندانبانان از خواب بیدار شدند. آنها را به خط کرده و با اعلام شماره آنها را حاضر غایب کردند. این عمل چندین بار در طول شب تکرار شد. هر کس اعتراضی می کرد با انجام حرکات فیزیکی مانند "شنا رفتن" جریمه می شد. اعتراض باعث می شد که زندانی به سلول انفرادی بیافتد.

سختگیریها شدت پیدا کرد. دیگر به زندانیان بخصوص در طول شب اجازه رفتن به دستشوئی داده نمی شد. آنان باید در درون سطل هائی که در سلول گذاشته بود قضای حاجت کرده و با بوی تعفن آن سر کنند.

اعتراضات بیشتر شد. این بار تشکها را از زندانیان شورشی گرفتند و آنان مجبور بودند بدون تشک و بالش بر روی زمین سیمانی بخوابند.

وضعیت رفته رفته بدتر شد. زندانیان مجبور بودند برهنه شوند تا از آنان بازرسی بدنی به عمل آید. تحقیرهای جنسی نیز بخشی از کار شد. روز چهارم زمزمه فرار از زندان در بین داوطلبینی که نقش زندانی را بازی می کردند قوت گرفت. با پخش شدن این شایعه شدت عمل زندانبانان نیز شدیدتر شد. زندانبانان بنحوی باورنکردنی در نقش خود فرو رفته بودند و گوئی با گذشته خود بکلی قطع رابطه نموده بودند. دکتر زیمباردو در مشاهدات خود می نویسد که اعمال و گرایش های سادیستی واقعی بین زندانبانان مشهود بود.

زندانی شماره ۴١۶ دست به اعتصاب غذا زد اما بلافاصله با پاسخ شدید زندانبانان و افتادن به سلول انفرادی روبرو شد. او را در یک دستشوئی زندانی کردند. زندانبانان که با اعتراض زندانیان دیگر نسبت به این عمل روبرو شدند برای اینکه مقاومت آنها را در هم بشکنند به آنان پیشنهاد کردند تنها در صورتیکه همگی از تشک و بالش چشم پوشی کرده و بر روی زمین سخت سیمانی بخوابند ۴١۶ آزاد خواهد شد. جالب اینجاست که در همین اثناء دوستان و خانواده های زندانیان نیز بدیدن آنها می رفتند و از نزدیک وضع را مشاهده می کردند اما از بیش از ۵٠ نفر که به دیدن آنان رفتند تنها خانمی جوان لب به اعتراض نسبت به وضعیت زندان گشود و آنرا وضعیتی ترسناک و غیرانسانی توصیف کرد. با اعتراض کریستینای جوان که بعدها به همسری دکتر زیمباردو در آمد تنها پس از شش روز زیمباردو تجربه زندان ستنفورد (Stanford Prison Experiment) را متوقف نمود.

تجربه زندان ستنفورد که بعدها زیمباردو تحت عنوان "اثر لوسیفر: چگونه انسانهای خوب می توانند به شیطان بدل شوند" (Lucifer Effect) جزئیات آنرا بصورت یک کتاب در آورد به نتایج درخشان اما تکان دهنده ای رسید.

تجربه زندان ستنفورد نشان داد که چگونه انسانهائی پاک و تحصیل کرده در صورتیکه به آنان قدرت و اختیارات داده شود و در درون سیستمی که قدرت را بدست دارد هم به لحاظ ایدئولوژیک و هم به لحاظ نرم های موجود در درون سیستم از آنان حمایت شود، قادرند به سرعتی باور نکردنی (در تجربه زندان ستنفورد در روز دوم) به شیطانی مبدل شده و لحظه ای برای اعمال وحشیگری و خشونت بخود تردید راه ندهند.

این امر تائید کننده نظریه ای در روان شناسی است که "موقعیت" یک فرد به مراتب بیش از شخصیت و طبیعت او در تعیین رفتار وی نقش بازی می کند (Situational Attributions of Behavior). زندانبانان علیرغم آنکه از ملیت های مختلف و خانواده های مختلف و محیط های پرورشی کاملا متفاوت آمده بودند و همگی انسانهائی نرمال بودند ظرف کوتاه مدتی با برخورداری از قدرت بیش از حد و اطمینان از اینکه سیستم پرقدرتی حامی آنان است و اینکه جوابگوی هیچکس نخواهند بود و از هر گونه مجازاتی در قبال رفتار خود مصون هستند همگی به هیولاهائی مبدل شدند که بدون هر گونه شناخت قبلی، زندانیان را در قالب کسانی می دیدند که می خواهند قدرت آنان را به چالش بگیرند. آنان برای تثبیت موقعیت و بقاء قدرت بر مراقبت های خود برای جلوگیری از فرار زندانیان افزودند و اعتراضات را با در پیش گرفتن روشهائی پیچیده هم در ارتباط با فرد خاطی و هم در مواجهه با جمع (محروم کردن معترضین از تشک و بالش) به شدت سرکوب کردند.

ابزاری از قبیل باتوم و یونیفورم و عینک جیوه ای همه در خدمت ایجاد توهم قدرت بودند و بخوبی "موقعیت قدرت" را در ذهن زندانبانان و زندانیان ترسیم می نمودند. زندانبانان به گروهی مبدل شدند که نه تنها از گذشته بریدند و بلکه تصور آینده را نیز از دست دادند. آنان هرگز به این فکر نمی کردند که قرار است آزمایش تنها دو هفته بطول انجامیده و پس از آن دوباره پای به جامعه واقعی خواهند گذارد. زندگی تنها در زمان "حال" در جریان بود، بدون اینکه به آینده و گذشته توجهی باشد. تنها "حال" بود که منبسط می شد.

ما در برداشت های سنتی خود می خواهیم باور کنیم که جنبه های خوب سرشت انسانی تحت هر شرایطی مقام خود را در شخصیت فرد حفظ می کنند. تجربه زندان ستنفورد فریادی است که به ما یادآور می شود که نیکی ذاتی انسانها به راحتی می تواند مقهور "شرایط بد" شده و فرد را فاسد کند. هر کدام از ما اگر در شرایطی قرار بگیریم که قدرتی بدون هراس از پاسخگوئی در اختیارمان قرار گیرد براحتی ممکن است در رویاروئی با نظر و عمل مخالف به خشن ترین صورت ممکن از قدرتمان در خاموش کردن صدای مخالف استفاده کنیم. تنها راه برکنار ماندن از ظهور یک چنین خصلت شرور و غیرانسانی آگاهی نسبت به احتمال بروز چنین پدیده ای است. تنها با شناخت این خطر که "موقعیت" و "قدرت" می تواند ما را در کمترین مدت به حیوانی بیگانه از خود مبدل کند قادر خواهیم بود از فرو غلطیدن در فساد مصون بمانیم.

این بخش برگرفته از سایت http://shahirblog.com/Detail.asp?id=607

 

+ سید مستجاد حسینی ; ٢:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/۱٥
    پيام هاي ديگران ()