کودکان سرزمین من

بدون شک کودکی؛ زیباترین، معصومانه ترین، خاطره انگیزترین و شادترین دوران زندگی انسانهاست.

کودک فارغ از اندیشه و خیالهای آزار دهنده، بدور از آداب و عادات پر زحمت و هزینه تشریفاتی بزرگسالان، دم را غنیمت شمرده و از هر فرصتی برای شاد بودن استفاده می کنند. آنان ذهنی کنجکاو دارند و گاهی اطرافیان را از سوالهای خود به زحمت می‌اندازند. برای یک کودک دیدن فردی هم شکل و اندازه خود کفایت میکند تا فارغ از دردهای گذشته و نگرانیهای آینده لحظاتی هر چند کوتاه با یکدیگر بر سر شوق آمده و خوش باشند.

دیدن کودکانی که شادی خود را بیدریغ قهقهه میزنند، از سر و کول همدیگر بالا میروند، از پله های سرسره با شتاب خود را به بالا میکشند، به تعقیب گربه های رها شده در کوچه و خیابان میپردازند دیدن آب جاری در جویها و نهرها آنان را به وجد می آورد و دیدن ماهیها و کنجشکها و کلاغها و کبوتران نیز؛ تصاویر دلنشینی است و هر بیننده ای را شادمان میسازد.

اما این ماجرا روایت دیگری نیز دارد. روایتی  تلخ و گزنده. در همین نزدیکی؛ در پیاده‌روها و خیابانها و کوچه های شهر ما؛ همین دیروز؛ همین امروز، همین لحظه در لابلای آمد و شد هر روزه رهگذرانی شتابان که حتی هشیاری نسبت به خود را از دست داده‌اند و فرصت اینکه بیاندیشند که خود کیستند را نیز ندارند؛ چه برسد به اینکه بکاوند در اطراف آنان چه میگذرد!و اینکه این کودکان فرزندان کیانند و از چه سرزمینی اند؟ موطنشان چیست؟ خورد و خوراکشان چیست؟

کودکی از جنس من و شما! نه کسی غبار از دامن او میگیرد، نه کسی برای دادن لقمه‌ای غذا او را تعقیب میکند، نه کسی برای او بستنی میخرد، نه کسی به او شعر می آموزد، نه کسی برای او قصه میگوید، نه کسی برای او کتاب میخرد، نه کسی به خنده او شادمان و به غصه او نگران میشود. دستهای مهربانی اشکهای او را پاک نمیکند. آغوشی به او احساس آرامش نمیدهد. بازی برای او واژه غریبی است. آموختن در کلاس درس و باشگاه و... شاید حتی تصوری از آن ندارد.

او را می‌توان دید. در هر خیابان، سر هر چهار راه و اطراف هر میدان. با لباسهایی کثیف، رنگ پریده، موهای آشفته، صورتی دود گرفته و...

یادگرفته است هر وقت چراغ قرمز میشود خود را به پنجره خودروهای منتظر نزدیک کند تا بتواند با فروختن یک بسته آدامس، شکلات، کبریت، بادکنک، دستمال کاغذی، یا گلهای دسته بندی شده، سیم ظرفشویی و ... لحظه ای شادی را همراه با دود اگزوز خودروها تنفس کند.

کودکان سرزمین من!

شرمنده ام.

/ 4 نظر / 13 بازدید
نفیسی

سلام.اگه می شه کمی در مورد اقای ضیایی بنویسید.تو وبلاگشون که چیز خاصی گفته نشده که تحصیلاتشون چیه و.....

صفری

سلام .دردهای جامعه را ماهرانه به تصویر کشیده اید که دل هرانسانی وفکر هر درد اگاهی را به تامل وا میدارد دردهایی که هیچ وقت پنهان نبوده بلکه همگان به ان مانوس اند واز باب تکرار وعادت دیگر رنگ باخته اند امیدوارم نوشته هایی این چنین واقع گرایانه و راه حل های سازنده کمکمان کند که دیگر چنین صحنه های دردناکی را نبینیم. اگر من وتو ما شویم وفکرهای اقتصادی گروهی , وکارهای سازنده ونوین داشته باشیم وافکار کهنه را بشکنیم دیگر هیچ بچه ای که سرمایه وطن است مثل یک کاغذ باطله دور انداخته نمیشود ولی حیف که همیشه شعار دادن را ازعمل کردن بیشتر دوست داشته ایم به امید روزی که بازوی عمل بالا بریم نه بازوی شعار وبلاگ خوبی دارید امیدوارم روز به روز پربارتر شود. همکار قدیمی شما صفری

اسمعیلی

سلام نمی خوام حرفی بزنم که گفتنیها کم نیست ولیکن چی بگویم که درد تو را نیز بکاهد !!!! ......... همکارقدیمی

شکیبا

خیلی عالی مینویسید اگه اجازه بدین لینکتون میکنم